دو سال پیش یکی از مهرههای امنیتی در اوج کشاکشها و پرونده سازیها به من میگفت: تو چرا با همه چیز میجنگی؟ چرا اینقدر میجنگی؟ آن لحظه من به یک مأمور معذور چه میتوانستم بگویم...! اما این دقیقا درست است من برای جزئیترین مسئله ها آنجایی که پای قدرت در میان است میجنگم...مقاومت در برابر قدرت حتی در وضعیتی که آن مسئله شاید برای دیگری امری پیش پا افتاده به نظر برسد! اما چرا؟ این جنگیدنی است که برای نظاره گر آن حتی جنگیدن برای امر دنیایی به نظر میآید... احتمالا در خیلی از این وضعیت ها حتی این شائبه برای شان طرح می شود اگر چنانچه ادعا می کند مسیحاست چرا برای جزئی ترین امور میجنگد؟ این جنگیدن برای جزئی ترین امر همان چیزی است که مرا به جایی فراتر از مقام ایوب برمیکشاند...لحظه ای تصور کنید ایوب به جای پذیرفتن تمام از دست دادن ها برای به دست آوردن جزئی ترین امر دنیایی می جنگید...کمتر کسی میتواند این لحظه و معنای آن را لمس کند...مگر کسی مانند یعقوب که تا آخرین لحظه برای به دست آوردن امر این جهانی جنگید...حتی با اراده فراتر جنگید... معدود کسانی مقام ایوب و ابتلای او را دریافتهاند... وه که مرا دست می لرزد که از خطای او بنگارم...تنها همین اندازه می گویم سالها پیش در مکاشفه ای من از وضعیت او فراتر رفتم...جنگ اراده ها را در نبردگاه ابتلای او بازشناختم...همان لحظه که خداوند از تعلیق اراده خویش با من سخن گفت...همان لحظه که از نبرد اراده دوم و سوم در نبرگاه ایوب با من سخن گفت...درست از همان زمان بود که من زره به تن پوشیدم و نبرد با اراده دوم و سوم را آغاز کردم. همان روزها که برای عیسی نوشتم:
«این آخرین نبرگاه من و اهریمن است و چنانچه در این نبرد بر او غلبه یابم ارادهاش را مقهور خواهم کرد. اینک عیسی آن معانی را که در پس آن همه تیرگی و ابهام نهفته بود دریافتهام. من اینک شمشیری بران و زرهی رویین بر تن دارم و اهریمن در این نبرد بس ناتوان است. زیرا آن معنا را که در فریبی ظلمانی درهم تنیده بود، دانستهام. آری آن آخرین نیرنگ را که اراده کرده بود مرا با آن به زنجیر بکشد...اینک من زنجیرها را گسستهام و پشت دروازه ای ایستاده ام که اکنون کلید آن در دست من است. این دروازه ای است که من آن را با این معانی خواهم گشود و آنکس که در پس این دروازه به نظاره نشسته چه کس جز توست عیسی جان عزیز من. هان ای عیسی درنگ کن که من بر مرکب معانی و در نهایت استواری نشسته ام و به سویت می تازم...شب را درمی نوردم تا صبح دیدار تو را در آغوش بگیرم. جان عزیز من، آن معانی را که اینک خدای لاهوتی آسمان به فریاد می خواهد تا بنگارم خواهم نوشت آنگاه به محراب درخواهم آمد تا آن رخداد پیشین را تکرار کنم...خدای را در آن شب به همان سان ندا خواهم داد که ایوب و زکریا. چه کس است که بتواند مانع جوشیدن آن چشمه ها در آن شب شود؟ هیچ کس! چشمه ها در درونم خواهد جوشید به همان سان که چشمه در پیش پای مریم و ایوب جوشیدن گرفت. اینک دستانت را به دستانم بسپار تا سفری نوین در معانی را آغاز کنیم!»