میگوید: اگر اراده آسمان وقوع آن رخداد نابهنگام را خواستار باشد کدام اراده در زمین خواهد توانست او را مقهور کند؟ کدام اراده است که میپندارد دستش به بلندای بلندترین قله خواهد رسید؟
میگوید: اگر اراده آسمان وقوع آن رخداد نابهنگام را خواستار باشد کدام اراده در زمین خواهد توانست او را مقهور کند؟ کدام اراده است که میپندارد دستش به بلندای بلندترین قله خواهد رسید؟
یازده سالگی... یازده سالگی... آن تحول شورانگیز یازده سالگی... از همان سال بود که آسمان آمد مرا با خود برد. از همان سال بود که نخستین نجوای آسمان را شنیدم. از همان سال بود که نوشتن بی وقفه من آغاز شد. در همان سال بود که از آن کوه غریب پایین آمدم و دیگر هرگز خود نبودم... یازده سالگی آن روزهایی که لحظههایش گرانبار گذشت... یازده سالگی و آن تصویرهای شگفتی که نمیدانم از کجا در ذهنم نقش میبست. یازده سالگی آن هیاهویی که از نجوای با ماه آغاز شد و به لبخند خورشید دررسید... یازده سالگی و آن نجوایی که تا همیشه با من ماند...
چند روز بود که دنبال روایتی دینی اما نه چندان متداول از ماجرای قربانی کردن اسحاق میگشتم و امروز اتفاقی یافتم. این روایت گفتگوی ابراهیم را با پیرمردی که نامی از آن برده نشده نشان میدهد و بسیار قابل تأمل است.
«پیرمردی به ابراهیم گفت: از این کودک چه میخواهی؟
ابراهیم: میخواهم او را ذبح کنم.
پیرمرد: سبحان الله، میخواهی کودکی را که بهاندازه پلک بر هم زدنی معصیت خدا را انجام نداده بکشی.
ابراهیم: خداوند مرا به ذبح این فرزند دستور داده است.
پیرمرد: نه بلکه پروردگارت تو را از این امر نهی کرده و شیطان در خواب به تو دستور چنین کاری را داده است.
ابراهیم: وای بر تو این دستور از طرف خداوند بوده است. به خدا سوگند دیگر با تو سخن نخواهم گفت.
پیرمرد:ای ابراهیم، تو رهبری هستی که دیگران به تو اقتدا میکنند. اگر تو فرزندت را ذبح کنی، مردم نیز فرزندان خود را ذبح میکنند. ابراهیم دیگر با او سخن نگفت»
من البته خیلی وقت پیش متنی در مورد رویای ابراهیم نوشتم و آنجا نشان دادم که ابراهیم در تأویل رویا و تشخیص منشأ رویای خود خطا کرده است.
قطعا فرمان ما درباره رسولان ما از پیش چنین رفته است: که آنان حتما پیروز خواهند شد. لشگر ما هر آینه غالب آیندگانند. پس تا مدتی از آنان روی برتاب و آنان را بنگر که خواهند دید.
170 تا 176 صافات
برخی تمایز بین سلطه و هژمونی را متوجه نمیشوند و گمان میکنند هژمونی مترادف سلطه آشکار است. چون این تمایز را نمیفهمند فکر میکنند اگر شما نشان دهید که دولتی توسعه مشارکتی را مبنای کار خود قرار داده پس با مفهوم هژمونی در تعارض قرار میگیرد. آنها فکر میکنند قرار گرفتن در موقعیت هژمون در تعارض با کاربرد سازوکارهای دموکراتیک قرار میگیرد. در حالی که برعکس گرامشی مفهوم هژمونی را به کار میگیرد تا نشان دهد چگونه دولت از سازوکارهایی برای تفوق خود استفاده میکند که از قضا توسط افراد به عنوان سلطه احساس نمیشود. این لحظهای است که دولت در جایگاه دولت اخلاقی، دولت آموزنده و حتی دولت قانونی قرار میگیرد. چنین دولتی از قضا حتی از سازوکارهای دموکراتیک نیز ممکن است استفاده کند تا موقعیت هژمون خود را حفظ کند. مشابه آنچه که مثلا لدویت در مورد دولت ویلسون در سال 1964 بدان اشاره میکند. یعنی دولتی که از قضا توسعه مشارکتی و جامعه محور را مبنای کار خود قرار میدهد تا شکاف بین خود و طبقه کارگر را از میان بردارد و بدین گونه تفوق خود را حفظ کند. بنابراین استفاده از استراتژی های دموکراتیک و تمسک به توسعه مشارکتی با مفهوم هژمونی در تعارض قرار نمیگیرد چون دولت اتفاقا با این استراتژی ها به تعبیر گرامشی شکلی از تفوق و سروری را بر جامعه مدنی اعمال میکند که به عنوان سلطه و اجبار احساس نمیشود چرا؟ چون اتفاقا وجهی دموکراتیک دارد. این یعنی دولتهای مدرن در مواردی به جای تمسک به سلطه و قهر آشکار از "سلطه پنهان" استفاده میکنند و این سلطه پنهان میتواند حتی وجهی دموکراتیک و قانونی داشته باشد. مشابه همین تحلیل در مورد دولت پهلوی دوم نیز قابل کاربست است. این یعنی برخلاف تصور رایج در مورد دولت پهلوی که عمدتا آن را به عنوان یک دولت دیکتاتور و استبدادی بازنمایی میکنند که از استراتژی قهر و سلطه آشکار برای تداوم حیات خود استفاده میکرده از زمانی به بعد دولت پهلوی برای تداوم حیات خود رو به سازوکارهای ایدئولوژیک میآورد. این لحظهای است که میتوان مفهوم هژمونی را در مورد دولت پهلوی ردیابی کرد. یعنی دولتی که اتفاقا برای حفظ تفوق و سروری خود حتی از سازوکارهای دموکراتیک استفاده میکند و برای از میان بردن شکاف دولت و جامعه مدنی مشابه دولت ویلسون توسعه جامعه محور را در دستور کار خود قرار میدهد. این همان مفهوم هژمونی گرامشی است یعنی دولتی که حتی ممکن است از سازوکارهای دموکراتیک برای تداوم تفوق خود استفاده کند. پس اصولا تعارضی بین استفاده از سازوکارهای دموکراتیک توسط دولت و مفهوم هژمونی وجود ندارد چون اتفاقا گرامشی مفهوم هژمونی را به کار میگیرد تا نشان دهد چگونه ممکن است که دولت دموکراتیک نیز جامعه مدنی را در جهت منافع خود سازماندهی کند نه به وسیله قهر و سرکوب اتفاقا به واسطه سازوکارهای دموکراتیک!
طی سالهای اخیر چنین بهار سکرآوری را در شهرمان ندیده بودم. پنجره اتاق را که باز میکنی بوی سبزهها و گیاهان سرمست میکنند. رودهایی که خشک شده بودند جاری شدند... سرچشمههایی که آبی نداشتند میجوشند. همه اینها به کنار حالا باید به کوچه باغهای شهر رفت... آن درختان درهم با راههای خاکی و رود جاری جان دیگری به آدمی میبخشد. بهار جهان از راه رسیده به امید روزی که بهار جان نیز در رسد.
برای کارهای دفاع یک پروسهای باید سپری کرد از جمله همانندجویی در سامانه ایرانداک برای اینکه مشخص بشه کار شما کپی از کار دیگران نیست. من چند روز پیش این کار رو انجام دادم و علی رغم مفصل بودن کار نتیجه همانندی 1% شد. وقتی کلا جهت خلاف رودخانه شنا میکنید نتیجهاش جز این ناهمانندی مطلق نمیتواند باشد!
جانهایی که تباه میشوند همیشه مسئلهای بوده که مرا وادار به تامل میکرده. امروز متوجه شدم دانشجویی که در دانشکده ما جان خود را گرفته توی اینستاگرام جز دوستانم بوده... من معمولا به اسمها توجه نمی کنم. از قلمش هر چند که زیاد ننوشته کاملا مشخص است که دنیای فکری خاصی داشته. از قضا پستها و استوری هاش نظر من رو جلب کرده بود. الان داشتم یکبار دیگه نگاه می کردم. یکی از استوری هاش در مورد احتمال حمله اسرائیل به ایران بود. با تمسخری تلخ پرسیده بود: آیا اسرائیل دانشکده علوم اجتماعی تهران را به عنوان یکی از مراکز مبارزه با سرمایهداری مورد هدف قرار خواهد داد یا خیر. خب من از همین جمله متوجه میشم که کم و بیش گرایش مارکسیستی داشته. توی استوری بعدی جملهای از چخوف آورده است که میگوید: هوا آنقدر خوب است که نمیدانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم؟ این تباهی ها... این جانهای تباه از کجا سربرآورد؟ حکومت حتی برای لحظهای به اضطرار و آشوبی که در دل شهروندان خود ایجاد میکند فکر میکند؟ فکر میکند با ایجاد یک فضای جنگی دروغین چگونه به ذهنها و قلبهای افراد چنگ میزند؟ آن روزها که مردم بیچاره ایران در وهم جنگ ایران و اسرائیل به سرمی بردند من حتی از پیام دانشجوها توی گروههای دانشجویی متوجه میشدم که واقعا بعضیها ترسیدهاند و مضطرب اند. تاثیر این جنگهای روانی را باید روی شهروندان دید و روی این دانشجویی که هزار سودا داشته و در این بین انتظار یک جنگ قریبالوقوع رو هم میکشیده. من دقیقا به دلیل اینکه میدانستم آن اخبار دروغین جنگ اسرائیل و ایران چه تبعات ذهنی و روحی برای افراد دارد همان روزها مدام توی گروههای دانشجویی مینوشتم: این یک جنگ زرگری است خودتان را با آن فرسوده نکنید...صدای من به امثال سعید موسی نژادها رسید؟ نمیدانم... این حکومت باید شرمسار باشد از این همه اضطرار و دلهره بیهوده ایجاد کردن برای مردمش... بیچاره مردم... بیچاره سعید که فکر میکرد لابد جنگی در راه است!
دکارت از فلاسفهای است که من علاقه خاصی به شخصیت او دارم. دکارتی که از فرانسه به هلند میرود جایی که چندان شناخته شده نیست و او آسوده میتواند به مسائل فکری اش بپردازد. از قضا از شهرت و شناخته شدن به واسطه عوام گریزان است و با معدود افرادی در ارتباط است. تامل... تامل مدام چیزی است که بدان مشغول است و از هر چیز که در این تأمل وقفهای ایجاد کند گریزان. و همین دکارت است که زندگیاش با رویاهایی درآمیخته. او روایت کرده وقتی جرقههای نخستین شیوه فکری خاصی که بدان رسیده بود، زده شد سه بار رویاهایی را دید که آنان را چنین برای خود تعبیر کرد که خداوندگار خواستار آن است که او این تاملات را پیش ببرد. خواهی پنداشت که این فیلسوف بیهوده رویاهای خویش را به اراده خداوندگار نسبت داده اما من با تو میگویم بدون هیچ تردیدی این خداوندگار بوده که خواسته است دکارت گفتار در روش به کار بردن خرد را بنگارد... زنهار تا تو چگونه الهیات را فهم کرده باشی!
کازانتزاکیس جایی در کتاب آخرین وسوسه مسیح گفتگوی جالبی را بین عیسی و یهودا مینویسد: یهودا، عیسی را به خاطر استراتژی اش برای مقابله با امپراتوری روم سرزنش میکند. محبت در برابر شمشیر را به سخره میگیرد و میگوید: رومیان هر روز ما را به صلیب میکشند و این وضعیت باید به شیوه مادی تغییر کند نه صرفا با تغییر ایدهها. نهایتا عیسای کازانتزاکیس به این نتیجه میرسد که روم مانند درختی است که ریشههای آن خشکیده و این درخت را باید با تبر قطع کرد و به آتش کشید...
باید لحظهای تصویرهایی که از یک شهسوار ایمان در ذهن داریم کنار بگذاریم و با کیرکگارد همراه شویم آنگاه که سعی دارد فهم خویش را از شهسوار ایمان به تصویر بکشد. این وصف هر چند عجیب به نظر آید اما نزدیکترین تصویر به شهسوار ایمان است. همان پارادوکسی که همه زندگی کیرکگارد را با خود درگیر کرد و او با این کلمات شگفت سعی میکند تصویر خود از شهسوار ایمان را ترسیم کند:
«همان لحظهای که به او چشم میدوزم اور از خود دور میکنم و به واپس میجهم... دست بر هم میفشارم و زیر لب میگویم: خدای بزرگ این اوست؟ به راستی هموست؟ چرا شبیه یک مأمور مالیات است؟ اندکی به او نزدیک میشوم و کوچکترین حرکات او را زیر نظر میگیرم تا شاید پیامِ تلگرافِ ناهمگونِ کوچکی از نامتناهی،نگاهی، حالتی، اندوهی، لبخندی که نامتنهاهی را در ناهمگونیاش با متنهاهی افشاء کند، مشاهده کنم. اما چیزی به دست نمیآورم. او را از فرق سر تا نوک پا وارسی میکنم تا شاید روزنهای که نامتناهی از آن ظاهر میشود بیابم. بیهوده است! او از هر جهت استوار است. رفتار او چگونه است؟ محکم است و یکسره به متناهی تعلق دارد... او یکسره به دنیا تعلق دارد و در این تعلق دست کمی از هیچ خردهبورژوا ندارد. کوچکترین اثری از آن طبیعت غریب و برتر که نشانه شهسوار ایمان است در او نیست. از هر چیز لذت میبرد.. به همه چیز علاقهمند است و هر گاه او را در حال لذت بردن از چیز خاصی مشاهده میکنیم آن کار را با جدیتی که نشانه انسان زمینی است، انجام میدهد. او به کارش اهمیت میدهد. اگر به او بنگرید تصور میکنید دفترداری است که به دلیل وسواس زیاد روح خود را در حسابداری گم کرده است. هیچ نگاه آسمانی یا علامت غیرمتعارفی او را لو نمیدهد. اگر او را نشناسید تشخیص او از دیگر افراد غیرممکن است. زیرا شیوه سرودخوانی بانشاط و نیرومند او حداکثر اثبات این است که او دارای قفسه سینهی خوبی است. بعد از ظهر به جنگل میرود و از هر چه میبیند لذت میبرد... از ازدهام جمعیت، از آب رودخانه و وقتی در جاده ساحلی با او برخورد میکنید دقیقا شبیه مغازهداری است که بعد از کار خوش میگذارند....در راه ممکن است فکر کند زنش حتما برای او غذای گرم تازهای مثلا کباب گوشت گوساله با سبزیجات آماده کرده است. اگر همراهی پیدا کند میتواند تا دروازه غربی پیاده برود و با هیجان درباره غذا با او صحبت کند. معمولا دیناری ندارد با این حال مطمئن است که زنش این غذای لذیذ را برای او طبخ کرده است. و اگر دست بر قضا چنین باشد تماشای غذا خوردن او منظرهای رشکبرانگیز برای اعیان و منظره ی شوقانگیز برای عوام خواهد بود زیرا اشتهای او از اشتهای عیسو هم بیشتر است... با این همه من با عصبانیت ناشی از حسادت میگویم این مرد در هر لحظه حرکت نامتناهی را انجام داده و میدهد. او اندوه عمیق زندگی را در ترک نامتناهی خالی میکند... او سعادت نامتناهی را میشناسد.. او درد دست شستن از همه چیز را احساس کرده است. با این همه متناهی را با لذت کامل همان کسی میچشد که هرگز چیزی برتر از آن را نشناخته است.»
تصویری را که کیرکگارد با این کلمات از شهسوار ایمان ارائه میدهد کتاب مقدس نیز با کلمات مشابهی ترسیم میکند. کتاب مقدس مصراً در وصف رسولان خود تأکید میکند که: ما رسولان را جسدی که غذا نخورند قرار ندادیم و جاودان نیز نبودند... هیچ رسولی را نفرستادیم مگر اینکه زن و فرزندی داشت...رسولانی که در بازارها قدم میزنند و همین حد بینهایت متعارف بودن سبب میشود که مردم باور نکنند که او همان برگزیده است...همان موعود برگزیده! به هر حال کیرکگارد بهتر از هر کسی فهیمده است که شهسوار ایمان هیچ نشانه غیرمتعارف و غریبی که به واسطه آن بتوان او را شناسایی کرد ندارد. به همین دلیل است که همه رسولان انکار شدند آن هم با گفتن اینکه: تو جز بشری مانند ما نیستی! (قالوا إِن انتم الا بشر مثلنا)
احتمالا این رو از شاه شنیده باشید که وقتی ازش پرسیدن چرا اعتراضات 57 رو با قوای نظامی سرکوب نکردی گفت: من نمیخواهم که بنیان سلطنتم بر روی خون قرار بگیرد. اما از این مدعا که بگذریم واقع امر این است که شاه میدانست اگر به این طریق بخواهد بماند حس تنفر و انزجار مردم بنیان سلطنت او را سست خواهد کرد و در نتیجه سلطنتش دوامی نخواهد داشت. این چیزی است که حکومت کنونی باید بدان توجه داشته باشد. حکومتی که در خیابانها و متروها در برابر زنان صف کشیده باید بداند که این استراتژی یک استراتژی منزجرکننده است و تنها احساسی که بر میانگیزد تنفر افراطی است. این حس تنفر افراطی وقتی در جامعه اپیدمیک شود حکومت به انتهای راه خود میرسد. به هر حال این استراتژیها دفع وقت هستند و تا مدتی حکومت را از ورطه سقوط میرهاند. اما این یک قاعده اجتماعی است که بر جامعهای که تا عمق استخوان از دولتش منزجر شده نمیتوان بلندمدت حکومت کرد. این خشونتها تنها میتواند چند سال سقوط حکومت را به تعویق بیاندازد آنگاه حکومت میماند و جامعهای که به نحو افراطی از آن منزجر شده... این جامعه منزجرشده حکم به رفتن حکومت خواهد کرد و حکومت را در وضعیت بازگشت ناپذیری قرار خواهد داد... همین حالا هم در وضعیت بازگشت ناپذیر قرار گرفته اگر جز این بود به این استراتژی دفع وقت چنگ نمیزد... به این ریسمان پوسیده ای که به ته پرتگاهش خواهد انداخت!
دیروز به یک مصاحبه جالب از سمیر امین پژوهشگر مصری در مورد اجلاس اوپک برخوردم. تحلیل جالب توجهی از اجلاس اوپک داشت و برای من بیشتر جالب بود چون دقیقا تحلیلی مشابه تحلیل من از اجلاس اوپک کرده بود. سمیر امین در آن مصاحبه میگه که اجلاس اوپک به معنای پیروزی جهان سوم است و به معنای شکست سیاست یکپارچهساز کشورهای غربی. به نظر سمیر امین این اجلاس این رو نشان میده که کشورهای جهان سوم لزوما قرار نیست همان مسیری رو برای توسعه طی کنن که کشورهای غربی برای آنها تعریف کردهاند. واقع امر این است که اجلاس اوپک را صرفا نباید مذاکراتی در مورد نفت دانست. این اجلاس چیزی وارای مذاکرات اقتصادی صرف است. این همان چیزی است که من در تزم از آن تحت عنوان سیاست قطبسازی یاد کردم یعنی سیاستی که سعی دارد به نحوی بتواند کشورهای جهان سوم را از ذیل سایه جهان دو قطبی سرمایه داری و کمونیستی بیرون آورد. من در تزم نشان دادم که هر چند ایران دهه 40 و 50 به عنوان یک کشور جهان سومی سعی کرد با این استراتژی خودش را ذیل قطب سومی تعریف کند اما همچنان در سایه سنگین اپیستمه امپریالیسم باقی ماند. این دقیقا همان تحلیلی که حتی سمیر امین نیز وقتی از اجلاس اوپک بحث میکند آن را نادیده میانگارد.
پ.ن: مصاحبه سمیر امین دقیقا در اوج مذاکرات اجلاس اوپک در سال 1353 با یک فرانسوی انجام شده بود
این روزها مشغول کارهای نهایی تزم هستم...البته کارهای فرمی...چند وقتی است میخواهم در مورد یک مسئله حیرتآوری بنویسم اما به واسطه این مشغولیتها وقت نمیکنم. اما کدام مسئله؟ نشانههای موسی وقتی که راهی مصر میشود...همان نشانههایی که در میقات بدو داده شد...همان نشانههایی که در تاریکی شب وقتی راهش را گم کرده بود پیدا کرد... همان نشانههایی که با رفتن در پی آتش وادی مقدس بر او افشاء شد. کمتر کسی متوجه معنای این نشانهها شده است. اینکه چه معنا دارد عصای موسی در وادی مقدس بدل به مار میشود و خداوندگار به او میگوید: این برای مصریان یک نشانه است؟ ما از معنای این نمیپرسیم که چرا عصای موسی بدل به مار میشود و چرا و به چه معنا این امر یک نشانه است. نشانه؟ نشانه یعنی اینکه به معنای دیگری اشارت دارد. اما پرسش این است عصایی که مار میشد دقیقاً به چه معنای دیگری اشارت دارد؟ این پرسشها به میان نمیآید و از این جهت پیچیدگی الهیات و معناهای ژرفش در پرده میماند...تنها اگر بتوان ره به تأویل این نشانه برد می توان به بی منتها دانایی خداوندگار راه برد...این دانایی است که هر خردمندی را به ستوه می آورد...این دانایی است که تا مدت ها هر خردمندی را به حیرت وامیدارد...اما در مورد اینکه آن نشانه چه معنا دارد در اولین فرصتی فراغت یافتم خواهم نوشت...
امروز آخرین مصاحبه مربوط به تزم رو گرفتم. از نظر خودم بهترین بخش کار همین بود. توی قسمت سوم مصاحبه نامه ام در مورد انقلاب 57 و مشارکت در اعتراضات ازشون میپرسیدم. اول مفصل در مورد خدمات شاه به روستا برام توضیح میدادن بعد میگفتن در بحبوحه انقلاب در تظاهرات هم شرکت کردن البته نه همه آنها. بعد ازشون میپرسیدم چرا با وجود اون خدمات اعتراض کردین؟ میگفتن: خانم مغزمون رو شستشو داده بودن. بهمون میگفتن آب، برق، گاز مجانی میشه. میگفتن نفت رو ملی میکنیم پولش رو به شما میدیم. خب به هر حال مهم اینه که حالا میدونن مغزشون رو شستشو دادن... این دقیقا لفظی بود که خودشون به کار میبردن. اینم یه مختصری از تاریخ شفاهی مردمی در مورد انقلاب 57...حدیث مفصل بخوان از این مجمل!