شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

چهره جدید اسلام سیاسی!!!

بعد از بر سر کار آمدن ابومحمد جولانی با توجه به اقداماتی که در دستور کار قرار داده برخی رسانه‌ها چنین القا می‌کنند که چهره جدیدی از اسلام سیاسی در خاورمیانه ظهور کرده است. چرا؟ زیرا برخلاف جریان سلفیسم که گرایش‌ رادیکال دینی داشت و گفتمان آن مبتنی بر تکفیر بود جریان اسلام گرایی در سوریه بر سر کار آمده که خصلت آن گشودگی در برابر دیگری و انعطاف‌پذیری است. مثلا تصاویری از جولانی در فضای مجازی منتشر می‌شود که با زنان کم حجاب عکس گرفته یا اینکه در سیاست خارجی از ایجاد ارتباط با کشورهای اروپایی بحث می‌کند و نماینده سازمان ملل را برای گفتگو می‌پذیرد. خب اینها تصویرسازیهای رسانه‌ای است که نباید مسحور آن شد. مسئله در سوریه اصلا اسلام یا ظهور شکل نوینی از اسلام سیاسی نیست. متحدان سوریه که تصمیم گرفتند در بزنگاه در آن تغییری به وجود آورند این کار را با قصد حل برخی بحران‌های سوریه که هر لحظه ممکن بود به انقلاب دامن بزند انجام دادند. متحدان سوریه آنقدر دچار بلاهت نیستند که بشار اسد را کنار بگذارند و جریانی را در سوریه بر سر کار آورند که خود تبدیل به منشا تولید بحران شود. بنابراین جریان تحریر الشام که از حمایت متحدان بشار اسد برخوردار است طبیعتا از خود انعطاف نشان می‌دهد زیرا رفتن بشار اسد و آمدن آنها حکم جراحی کردن سوریه را داشت برای اینکه اگر این جراحی صورت نمی‌گرفت انقلاب مردمی از راه می‌رسید! پس تحریر الشام ضمن اینکه یک جریان رادیکال دموکرات نیست اما سعی خواهد کرد تا حدی دموکرات باشد زیرا در غیر این صورت چرا متحدان بشر اسد می‌بایست تن به چنین تغییری در سوریه دهند؟! آنها چنین تغییری را پدید آوردند تا بر آتش مردم سوریه آب سرد بریزند دچار حماقت که نیستند آتش را با آتش خاموش کنند!

پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۳ | 10:52
نرگس

مغاک

برای دانش‌آموزان‌ داشتم از کانت و زندگی او می‌گفتم....از سال‌های تدریسش در دانشگاه و از سالهایی که صرفا یک معلم خصوصی بود. گفتم کانت آنچه بدان فکر می‌کرد را در نحوه تدریسش علمی می‌کرد. مثلا اینکه کانت مدام از دانشجویانش سوال می‌پرسید چون میخواست آنها در اندیشیدن مستقل باشند. چون کانت قائل به خودآیینی بود. همانطور که در متن روشنگری چیست وابستگی به دیگری در اندیشیدن را نفی می‌کند در کلاس درس خود نیز به دنبال تربیت مرید و نوچه نیست. واقع امر این است که روح بلندپرواز و اندیشه ژرف نمی‌تواند حقارت بیافریند چنانچه روح حقیر نمی‌تواند عظمت بیافریند. روح حقیر مشتاق آن است مرید بپرورد... مریدانی که هر حرف مهمل و بیهوده‌ای را ستایش کنند و لحظه‌ای از تملق بازنایستاند اما روح بلندپرواز خواهان آن است دیگری را در رهایی خویش سهیم سازد... بر قله ایستاده و خواهان آن است که دیگران نیز با او در قله بایستند. اما روح حقیر و مریدانی که میپرود در مغاک ایستاده‌اند و آنان که عظیمت قله را دارند برنمی‌تابد. حقارت هرگز نمی‌تواند عظمت را برتابد... هرگز!

سه شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۳ | 12:25
نرگس

درس عبرت!

بعد از چندین روز بشار اسد بیانیه‌ای منتشر کرده و گفته خروجش از سوریه برنامه‌ریزی شده نبوده است. او گروه تحریر الشام را تروریستی خوانده و گفته نمی‌توان این جریان را یک گروه انقلابی رهایی بخش تلقی کرد. البته کاملا واضح است که برخلاف انکار او خروجش از سوریه برنامه ریزی شده بوده است؛ و این امر نه صرفا با هماهنگی روسیه بلکه با هماهنگی دولت ایران صورت گرفته است. تحریر الشام نیروی خودخوانده بشار اسد است. اما علیرغم این تغییر برنامه ریزی شده برکناری دولت بشار اسد به ما میفهماند حکومت‌های دیکتاتوری برخلاف آنچه بازنمایی می‌کنند بنیانی مرصوص و بی خلل نیستند. سوریه متحدان قدرتمندی داشت اما نتوانست دولت بشار اسد را به همان شکل سابق حفظ کند و تحت فشار اعتراضات اجتماعی تن به تغییری خودخواسته داد. این تغییر خودخواسته همان جایی است که می‌توان ضعف و تزلزل حکومت‌های دیکتاتوری را در آن شناسایی کرد. این حکومت‌ها در برابر اعتراضات مدنی روئین تن نیستند و سرانجام وادار به عقب‌نشینی می‌شوند. حکومتهایی چون حکومت ایران که طی سال‌های اخیر برای جلوگیری از اعتراضات فراگیر مردم را می‌ترساند که به سرنوشت سوریه دچار می‌شوند اینک باید بنگرند جنگ داخلی و سرکوب مردم نتوانست دولت سوریه را نگه دارد و سرانجام بشار اسد مجبور به کناره گیری شد. حالا دیگر سوریه بیشتر از آنکه درس عبرتی برای جنبش‌های اعتراضی در خاورمیانه باشد درس عبرتی برای دولت‌های خودکامه است. شما علیرغم داشتن متحدان، تجهیزات نظامی و امنیتی نمی‌توانید بمانید زیرا قدرت جامعه دیر یا زود شما را سرجایتان خواهد نشانید. شما مجبور خواهید شد به نحوی خودخواسته بروید چنانچه بشار اسد رفت چون دیگر سوریه جای ماندن او نبود و این را خوب می‌دانست!

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 20:0
نرگس

قلب سلیم


وصفی در مورد انسان ایده‌آل در کتاب مقدس هست که چون ستاره سرگشتگان است در بیابان‌های تاریک. این سخن را از زبان ابراهیم می‌گوید: در آن روز هیچ ثروت و مکنتی منفعتی ندارد مگر آنکس که با قلبی سلیم به نزد پروردگارش بازگردد. قلب سلیم دریچه ورود خداوند به وجود انسان است. هر چند طاعت و عبادت به جا آوری اما "قلبی بیمار" داشته باشی تو را سودی نخواهد داشت. رستگار نخواهی شد اگر قلبی سلیم نداشته باشی. این دهشتی سترگ است که متشرعانی را می‌بینی که گمان می‌برند به جای آوردن مناسک آنها را نجات خواهد داد. هیچ منسکی نمی‌تواند رهایی بخش باشد بدون قلبی سلیم و جانی آگاه. منفورترین موجودات در نزد پروردگار متشرعانی اند که هر امر غیرانسانی و غیراخلاقی از آنان سرمیزند اما گمان می‌برند به صرف به جای آوردن مناسک رستگار خواهند شد. اینان را دوزخی است در وجود خویش که پیوسته در آتش آن خواهند سوخت. خداوندگار را تنها و تنها از دریچه قلبی سلیم به نظاره توانی نشست. پس از طهارت جسمانی گذر کن و قلب بیمار خویش را از آلودگی پالوده کن که خداوندگار تنها و تنها در قلب سلیم مأوا گزیند!

دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ | 13:0
نرگس

آذرخش

آنها به دنبال یک دگردیسی در وضعیت موجود جامعه ایرانند. دیر یا زود آن را عملی خواهند کرد. اندک اندک اذهان عمومی را برای وقوع آن آماده می‌کنند. قدرت‌ برای ماندن خیزش دوباره برمی‌دارد. اما قدرت دیگری نیز در این میان طرح خویش را پیش می‌برد و بدین نیرنگها زهرخند می‌زند. در این میدان قدرت‌ها با می ستیزند و آن قدرت فراتر خواهان این است که نیرویی شگرف را به میان آورد. نیرویی که نیرنگها را افشا می‌کند و بنیان قدرتشان را در آنی در هم می‌شکند. این نیرویی است که انکار می‌کنند اما به میان می‌آید چونان طوفانی که کسی را توان لگام زدن آن نیست... چونان آتشی که آب هیچ دریایی را توان خاموشی آن نیست... چون آذرخشی که شب را می‌شکافد و تاریکی را توان بلعیدن روشنایی آن را نیست!

جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | 2:31
نرگس

ائتلاف ملی

قبلا هم جایی نوشتم جریان اسلام‌گرایی در خاورمیانه یکی از جریان‌هایی است که همواره ابزار دست امپریالیسم بوده تا به اهداف خود برسد. متحدان سوریه که از قضا جبهه غرب را هم شامل می‌شود اینبار جریان تحریر شام را بر سر کار آورده‌اند. جریانی که با دموکرات‌های سوریه سر ستیز دارد و مشخص است چه پروژه‌ای را دنبال می‌کند.... آنچه در سوریه رخ داده چیزی جز پوست اندازی امپریالیسم و فریبی تازه نیست. در چنین وضعیتی رفتن بشار اسد تنها در صورتی می‌تواند مایه خرسندی باشد که دموکرات‌های سوریه بتوانند ائتلاف ملی تشکیل دهند و جریان‌ اسلام‌گرا را به حاشیه برانند. و البته این امر خود می‌تواند به جنگ داخلی دامن بزند خصوصا در شرایطی که جریان تحریر شام توسط حامیانشان تجهیز نظامی می‌شوند.

دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳ | 14:54
نرگس

انقلاب بشار اسد!

در خبرگزاری‌ها خبر حیرت آوری منتشر شده است: دولت بشار اسد سقوط کرد... بعضی‌ها از سقوط دیکتاتوری و پایان مداخله ایران در سوریه بحث می‌کنند. در خبرگزاری‌ها می‌گویند: مردم از رفتن بشار اسد خوشحال اند.... اما واقع امر این است که مطلقا در تحلیل وقایع سوریه نباید شتاب کرد. آنچه امروز در سوریه رخ داده همان چیزی است که من به شخصه نگران رخ دادن آن در ایران هستم. اما چرا؟ دولت بشار اسد در جریان جنگ داخلی 2011 با کمک متحدان خود ایستاد و دموکرات‌های سوریه را سرکوب کرد. اما این چند روز چه می‌شنویم؟ می‌شنویم که نیروی نظامی بشار اسد در برابر معترضان هیچ مقاومت جدی نکرد و حتی بخشی از تجهیزات را برای آنها رها کرد. در فاصله کوتاه مدتی حماء تسخیر شد و دمشق سقوط کرد. این پرسش طرح می‌شود چرا دولت بشار اسد و متحدانش هیچگونه مقاومتی نکردند؟ پاسخ روشن است زیرا این تغییر ناگهانی از پیش طراحی شده بود و از قضا خود بشار اسد در جریان آن قرار داشت. متحدان سوریه و دولت سوریه به وضوح از این مسئله آگاهی داشتند که جامعه سوریه وضعیت انفجاری دارد. وقوع اعتراضات مکرر در سویدا و دیگر مناطق طی سال گذشته این مسئله را به خوبی نشان می‌داد. اینجاست که دیکتاتور و متحدانش برای انقلاب پیش دستی کردند تا پیش از آنکه معترضان واقعی ابتکار عمل را در دست بگیرند خود یک انقلاب را ترتیب دهند و بار دیگر مهره‌های مورد نظر خود را در چهره معترضان بر سر کار آورند. این یک آرایش سیاسی جدید در سوریه است. دولتی بر سر کار خواهند آورد که باز هم دست‌نشانده خودشان است اما مدتها طول خواهد کشید تا مردم سوریه بفهمند که خود بشار اسد با هماهنگی متحدانش به چنین دگردیسی تن داده است. معترضان نمایش سیاسی را به خوبی اجرا خواهند کرد: از جمله خود را مخالف مداخله و نفوذ ایران بازنمایی خواهند کرد چنانچه در خبرگزاری‌ها می‌شنویم سفارت ایران را تسخیر کرده اند. برای ما ایرانی ها که در سال 1357 شاهد یک انقلاب ساختگی بودیم حمله به سفارتخانه معنای روشن و واضحی دارد. آنچه در سوریه رخ داده پیشتر به صورت دیگری در ایران رخ داد. یعنی همان واقعه سقوط بالگرد. دیکتاتورها امروز استراتژی‌های هوشمندانه‌ای برای ماندن اتخاذ می‌کنند. قبل از آنکه کار به جایی برسد که انقلاب مردمی و واقعی رخ دهد خودشان انقلاب می‌کنند و بستر را برای تغییر وضعیت فراهم می‌کنند. وگرنه کدام عقل سلیمی می‌تواند بپذیرد بشار اسد و متحدانش بدون هیچ مقاومتی تسلیم معترضان شده اند؟! دیکتاتور سوریه و متحدانش دانسته بودند که با این وضعیت دیگر نمی‌توانند ادامه دهند تصمیم گرفتند پوست عوض کنند با چه؟ با انقلابی ساختگی! چنانچه چندی پیش دولت ایران پوست عوض کرد. با چه؟ با سقوط بالگرد! دیکتاتورها در این نمایش جدید استراتژی اتخاذ کرده‌اند و آن اینکه: باید خود انقلاب کنیم پیش از آنکه مردم انقلاب کنند! حال متحدان پیشین می‌توانند در پوست جدید همچنان در امور سوریه مداخله کنند و مردم هم دلخوش باشند که مناسبات قدرت و سلطه تغییر کرده است. این تغییر مثل این می‌ماند که روزی دولت ایران به این نتیجه برسد که دیگر به هیچ طریقی نمی‌تواند وضعیت را تحت کنترل خود درآورد و زمینه و بستری فراهم کند تا با یک تغییر خلق الساعه چهره‌های جدیدی را بر سر کار آورند و اینبار با پوست جدید همچنان سناریوی دستنشاندگی ادامه پیدا کند!

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ | 20:46
نرگس

پیر آشفته موی کنعان: پرده سوم

پرده سوم

پسران ظلمت از تباهی که بر خود عارض کرده بودند احساس می‌کردند به چاه ویل افتاده‌اند. آیا هرگز از اسارت درونی که دچار آن شده بودند رهایی می‌یافتند؟ از به چاه انداختن یوسف چه نصیب‌شان شد جز این روزهای آتش‌گرفته کنعان، بی‌مهری آسمان و تباهی انسانیت‌شان؟ ای کاش می‌توانستند از خویشتن بگریزند یا در دادگاهی به محاکمه‌ی خود بنشینند تا خاطر آزرده‌شان تشفی یابد. آنان نومید بودند و بودن‌شان بر آنها سنگینی می‌کرد اما نهیبِ یعقوب که چون شیری می‌غرید به حرکت وادارشان کرد. آنان با خود گفتند این سفر نیز مانند دویدن به سوی باد بیهوده خواهد بود. سرنوشت محتوم کنعان خاکستر شدن در آتش آسمان بود.

رحل‌ها به مقصد مصر به حرکت درآمدند و راه‌ها از خود می‌پرسیدند: آیا این حرکت به برکتی منجر خواهد شد؟ سرانجام به بارگاه عزیز مصر فرود آمدند. اینک شکستِ نخستین به شکل تام و تمام آن تکرار شده بود...تکراری که چهره‌ی وارونه‌ی رهایی بود و یوسف بدین سان به واسطه‌ی "پارادوکس شکست" رویا را محقق ساخت! اکنون می‌توانست خویشتن را آشکار کند و از این رو آنگاه که برادرانش به نزدش آمدند نقاب از چهره‌ی خود برداشت: منم یوسف آن به چاه افتاده‌یِ برده شده... آن زندانی سیاه‌چال‌هایِ ظلمت‌زده...آن پیامبرِ غریب رانده شده! برادرانش بهت زده در برابر این همه شکوه محال به لرزه درآمدند. چه مایه کوردل بودند که یعقوب را دیوانه می‌انگاشتند و امیدش را به سخره می‌گرفتند. این یوسف بود که عظمتی در حد رب‌النوع های اساطیری پیدا کرده بود. اکنون واقعیت تراژیک- که در آن حقیقت و واقعیت در ستیزی آشتی‌ناپذیر به سر می‌بردند- به اسطوره‌ای بدل می‌شد که گسست‌ها از آن رخت بربسته بودند. واقعیت که در ابتدا تنگنایی حقیر بود اکنون وسعتی به اندازه اتوپیا یافته بود و از این رو رویا اکنون می‌توانست تحقق یابد. آری رویا نمی‌توانست خلق‌الساعه تحقق یابد چراکه می‌بایست هستی با حرکتی تدریجی بلوغ یابد تا بدین گونه واقعیت و حقیقت به آشتی درآیند. آنان که در طول تاریخ برخاستند تا اتویپاییِ خلق‌الساعه ایجاد کنند چیزی جز دیستوپیا نیافریدند.

پسران ظلمت که از چاه درون‌شان با ریسمان یوسف بیرون آمده بودند دیگر نه ظلمت که پسران روشنایی بودند...ستارگانی که می‌درخشیدند. یوسف پیش رفت تا آخرین پرده‌ی تکرار را تکرار کند. پیراهنش را به پسران روشنایی داد تا همچون روزی که پیراهن خونین‌اش را برای یعقوب بردند آن را بار دیگر بر دیده‌ی پیر کنعان بیافکنند تا بینایی یابد. کاروان بشارت راهی کنعان شد. راه‌ها آغوش گشودند و گفتند: هرگز دویدن انسان جوینده بر روی زمین بیهوده نخواهد بود. یعقوب نابینا همچنان بر بلندای صخره امیدش نشسته بود به ناگاه بانگ برآورد: بوی یوسف گمگشته‌ام می‌آید. کنعان خنده سر داد: بیچاره یعقوب...رنج ِفقدان‌هایِ مکرر دیوانه‌اش کرده. اما لوسیفر که از بلندای کوه سربرمی‌آورد او را ندا داد: برخیز ای آنکس که در آستانه‌ی اندوه نشسته‌ای بار دیگر تمام آنچه را از دست داده‌ای به دست خواهی آورد: یوسف و بنیامین را.

صدای خنده و شادباشی سکوت عبوس کنعان را شکست: یوسف و بنیامین را یافتیم. گرگ یوسف را ندریده او اکنون بر تخت سلطنت نشسته! پیراهن یوسف را بر چهره‌ی خسته و غم‌دیده‌ی یعقوب افکندند. چشمانش خورشیدی درخشان شد. کیست آنکس که همه‌ی هستی‌اش را ببازد اما همچنان امید داشته باشد همچون چهره‌ای اسطوره‌ای، هستی نوینی را فراتر از آنچه از دست داده به چنگ خواهد آورد؟ جز یعقوب که همچون سیزیف بارها و بارها اراده و سعی‌اش تباه شد اما تخته سنگ رویا را از دوش نیفکند و از دل تباهی راهی به سوی تحقق طرح اتوپیایی گشود. خورشید افلاک به تاریکی گرایید و سنگی سرد شد اما یعقوب خورشیدی گردید که پرتو روشنایی‌اش تاریکی افق‌ها را شکافت.

واقع‌گرایان کنعان که عمری به استهزای یعقوب نشستند، بینایی بازیافته‌اش را نگریستند و از امیدش به وحشت افتادند. آری او تمام امر ناممکن را به دست آورده بود: بیناییِ محال و وسعتِ آسمان را! کاروان ستارگان، خورشید و ماه عازم مصر شدند تا به منزلگاه تحقق رویا در رسند. یوسف و بنیامین همچون نگین انگشتری در دست خدایان در عظمت کاخ مصر می‌درخشیدند. و یعقوب همچون چهره‌ای اساطیری گسست جهان را در نوردید و الهه‌ی رهایی و روشنایی گردید. آنکس که رویا را هرگز نسبی نخواست به میعادگاه رویای مطلق رهنمون گشت. دستان یوسف که سالیان سال هر چه می‌جست، نمی‌یافت اکنون در دستانش بود. چشمانی که در سراسر کنعان نمی‌یافت اینک در برابر چشمانش بود. سرانجام آنچه باید باشد بر آنچه هست غلبه پیدا کرد و خورشیدِ کنعانی بر عرشِ مصری درخشیدن گرفت.

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:55
نرگس

پیر آشفته موی کنعان: پرده دوم

پرده دوم

روزها گذشت و از یوسف خبری نشد. یعقوب از پسرانِ ظلمت مدام جویا می‌شد چه بر سر یوسف آورده‌اند و آنان همچنان اصرار داشتند گرگ او را دریده. اما او باور نداشت. به دشت‌ها در می‌آمد و نشان یوسف را از پرندگان آسمان می‌گرفت. بر بلندای کوه‌ها می‌رفت و از صخره‌ها می‌پرسید آیا صدای گام‌های یوسف را نشنیده‌اند؟ در کوچه‌های غم آلود کنعان می‌گشت شاید از عابری خبری می‌یافت. بر سر راه کاروان‌ها می‌نشست شاید بیگانگان مهاجر سیمای او را دیده بودند. حتی نیمه شبی در سینه‌ی صحرا از گرگان درنده پرسید: آیا آنان یوسف را دریده‌اند؟ شب‌ها از روزنه‌ی پنجره‌ی کلبه‌اش ستارگان و ماه را می‌نگریست تا شاید در روشنای ماه چهره‌ی یوسف را ببیند. شاید ماه دیده باشد یوسف از کدامین راه عازم دیار دیگری شده و کنعان را ترک گفته؟ چرا یوسف می‌بایست از او گریخته باشد؟ چگونه مهر پدری را از یاد برده بود؟ هنگام صبح با وزیدن نسیم خنک و نورافشانی خورشید از آن می‌پرسید: آیا امروز یوسف را در هیچ کجای سرزمین‌های دور ندیده؟ باد را ندا می‌داد: ای رهگذر آزاد و رها آیا در هیچ صبحگاه و شامگاهی بر یوسف نوزیده‌ای؟ او از آب نیز می‌پرسید. سر در چاه‌های کنعان فرو می‌کرد و فریاد می‌زد: آیا یوسفم تشنه و درمانده از آب‌تان ننوشیده است؟

سالیان سال بدین سان گذشت و هیچ رهگذری پیام امیدی برای یعقوب نیاورد. او اکنون نه آن مردِ میان‌سالِ قامت افراشته بلکه پیرمردِ رنجور و غم‌دیده‌ای بود که همچنان افق را به امید گشایشی می‌نگریست. آه که چه لحظه‌ها و روزهای طولانی را در جستجوی رویا و یوسف سپری کرده بود. پاهایش از جستجوهای مدام تاول زده بود. بر تمام راه‌ها جای قدم‌هایش نقش بسته بود. مردم کنعان از امیدواری‌اش به ستوه آمده بودند و او را شوربختی می‌پنداشتند که سال‌ها در تمنای آب تنها به سراب می‌رسید. کوه‌های کنعان را بارها بالا رفته و بی‌هیچ مژده‌ای فرود آمده بود. آری یعقوب مدت‌ها بود که به پیامبری بی‌مژده و بشارت بدل شده بود. خداوند جز نوید رویایی که زمانی طولانی از آن می‌گذشت دیگر هیچ بشارتی برای خروج از گرداب غم و اندوه به او نداده بود. کلبه‌اش منزلگاه رنج و زجر بود و گویا از آسمان عذاب می‌بارید. دهشت این همه درد او را از پای درنمی‌آورد اما سکوت ملکوت در برابر تنهایی عظیم‌اش او را در هم می‌شکست. ای کاش خداوند به زبان می‌آمد و یعقوب را از نیمه پنهان رویا آگاه می‌کرد. چه وحشت بی‌منتهایی او "پیامبری بی‌خدا" شده بود که خداوند برای همیشه ترک‌اش کرده بود. ندایی از آسمان نمی‌آمد و او با رویاییِ وارونه تنها مانده بود!

تمام سال‌هایی که گذشت یعقوب گرفتار سعی و جستجویی تباه بود. هر چه بیشتر یوسف را می‌جست کمتر نشانی از او می‌یافت. تشنه لبی سرگشته در بیابان‌های توفنده بود که آب را نه در راه، نه در چاه و نه در بیراه نمی‌جست. حاصل سعی‌اش خستگی، درماندگی و موهایی سپید بود که هر لحظه او را به پرتگاه مرگ نزدیک می‌کرد. او سیزیفی بود که تخته سنگ امید را با هزاران رنج تا بلندای کوه به دوش می‌کشید و آنگاه بار دیگر به دامنه آن در می‌غلتید. آری او تمام این مدت همچون سیزیف محکوم به جستجو و امیدی بیهوده بود. اگرچه شعله‌های امید در درونش زبانه می‌کشید اما پیری و عمری که به پایان می‌رسید به تباهی امیدش گواهی می‌داد. کیست آنکس که هر چه بجوید، نیابد و جستن را همچون نفس کشیدن ترک نگوید جز یعقوب که هر شب بر بندای کوهی می‌نشست که امیدش در آنجا تباه می‌شد. در تاریکی شب کلبه‌ی محزونش را ترک می‌کرد و زیر تک درختِ غریبی در صحرا می‌نشست و یوسف را صدا می‌زد. اگرچه خمیده بود و ناتوان اما هر روز به گذرگاه‌های کنعان می‌رفت و نشان غریب‌اش را از بیگانگان می‌گرفت. پسران ظلمت و مردم کنعان دیگر او را نه پیامبر روشنایی که پیری سودایی می‌دانستند که عشق یوسف مجنون و مفتون‌اش کرده. اینک دیگر نه تنها واقعیت وگذر زمان مرگ رویا را تأیید می‌کرد بلکه تمام کنعان دهانی شده بود که رویا را نفی می‌کرد. همه او را سرزنش می‌کردند و سعی‌اش را به سخره می‌گرفتند. پسران ظلمت او را ندا می‌دادند: سال‌ها در آغوش گرفتن یوسف را به انتظار نشستی و اکنون این مرگ است که آغوش به سوی تو گشوده. آیا بازنیامدن یوسف پس از سال‌های طولانی گواهی بر مرگ او نیست؟ چرا وهم و خیال را رها نمی‌کنی؟ چرا بیهوده در این بیابانِ سوزان چشم به راه بارانِ آسمان هستی؟ در این سرزمین آتش‌گرفته دیگر هرگز گلِ امیدی نخواهد رویید. برخیز و رویا را فراموش کن و خویشتن را به یاد آور. هرگز دیگر زندگی را که در جستجوی رویا تباهش کردی بازنخواهی جست. چرا دست از این خنجر به قلب خود فرو کردن برنمی‌داری؟ یعقوب اما در خلوتش می‌نشست و برای یوسف مویه می‌کرد زیرا او پیامبر غریبی بود که هیچ کس نمی‌شناختش. یوسف اکنون در سرزمین بیگانگان و دور از دیارش به سر می‌برد. چه کس می‌دانست که او پیامبری برگزیده است جز یعقوب که زندگی‌اش کابوسی تلخ شده بود اما هنوز رویا را باور داشت.

روزها را به جستجو می‌گذراند و شب‌ها را به آشک و آه. او اینک تجسم پارادوکس امید و اندوه بود. امیدش به جستجوی خستگی‌ناپذیر وادارش می‌کرد اما گریه و اشک مدام او برای چه بود؟ اگر یعقوب یقین داشت که رویا حقیقی است چرا مانند نومیدان شکوه سرمی‌داد؟ همه شب از کلبه‌اش آوای ناله و ضجه به گوش می‌رسید آنچنان که بغض آسمان نیز می‌شکست. زمین از غم می‌لرزید و آرزو می‌کرد ای کاش دستان نوازشگری داشت تا تنهایی یعقوب را در آغوش بگیرد. او گریه می‌کرد و فغان بر می‌آورد و دیدن این همه رنج، پسران ظلمت را وانمی‌داشت تا بگویند یوسف‌ات زنده است. اما او را به همدردیِ ظلمت نیازی نبود زیرا به اتکای بایدِ حقیقت وجودش یقین مطلق به تحقق رویا بود.

اما چرا یعقوب که سرشار از امیدی شگفت‌انگیز بود چنین ناله می‌کرد؟ زیرا او کلیت رویا را می‌دانست اما از جزئیت آن آگاه نبود. کلیت او را امیدوار می‌کرد و جزئیت نومیدوار. کلیت او را شهسواری اسطوره‌ای می‌خواست و جزئیت، انسانِ تباهِ یک تراژدی. بدین سان لحظات او در کشاکش امید و ناامیدی می‌گذشت و این پارادوکسی است که حتی خدایان را نیز از پای در می‌آورد. یعقوب به آب و آتش توأمان بدل شده بود. آتش امیدش او را به رب‌النوعِ سعی و جستجوگری تبدیل کرده بود و ناامیدی‌اش به الهه‌ی نفرین شده‌ای که در زندان زمان می‌فسرد. آری او زندانیِ محبسِ زمان شده بود و از این رو بیقرار خود را به دیوارهای تنگ آن می‌کوبید. تنها تنگنای مکان نیست که می‌تواند زندان آدمی باشد زمان نیز می‌تواند قفسی گردد که امید انسان را از او برباید. یعقوب عقاب بلندپروازی بود که گرفتار قفس زمان شده بود. او در "زمانِ لاادری" می‌زیست چه کس می‌داند که چنین زمانی چون شلاق بر انسان فرود می‌آید؟ یعقوب یقین داشت که رویا محقق خواهد شد اما در کدام زمان؟ آینده نزدیک یا آینده دور؟ هرگاه به این می‌اندیشید که رویا در آینده‌ای نزدیک تحقق خواهد یافت، امید و شوق وجودش را به رقص در می‌آورد اما هرگاه به تحقق آن در آینده‌ی دور می‌اندیشید از یاس و ناامیدی قامتش خمیده می‌شد. اگر رویا در آینده‌ی دور محقق می‌شد شاید مرگ یعقوب فرامی‌رسید و هرگز تحقق طرح اتوپیایی خداوند را بر زمین نمی‌دید. زیرا او پیر آشفته مویی بود که هر لحظه مرگ می‌توانست طومار زندگی‌اش را در هم پیچد. نیمه شب در کلبه ماتم زده‌اش فریاد می‌زد: خداوندا انتظار تا به کی؟ ...تا به کی ؟ آیا آرزوی دیدن یوسف را به گور خواهم برد؟ زمان تازیانه‌اش را بر سرش فرود می‌آورد و می‌گفت: تو محکوم به انتظار جاودانه هستی بی‌آنکه راهی به رهایی بیابی. یعقوب بر صلیب "زمانِ لاادری" مصلوب می‌شد بی‌آنکه از آن رستاخیز یابد. او همچون انسان لعنت شده‌ای که خدای زمان به زنجیرش کشیده باشد نمی‌توانست خود را از تعین ِزمان نجات دهد. گویا او ابژه‌ای بود که باید به انتظار تحقق رویا می‌نشست و زمان نه امری درونی بلکه ضرورتی بیرونی بود. زمان را او رقم نمی‌زد بلکه زمان خود را بر او عارض می‌کرد. اراده‌ی یعقوب آزاد نبود زمان چون اربابی او را برده‌ی خود ساخته بود. چه می‌شد علیه زمان عصیان می‌کرد. آیا می‌توانست به بارگاه خدایِ زمان راه یابد و او را مقهور اراده‌ی خود کند؟ در این صورت رویا در آینده‌ی نزدیک و هر لحظه‌ای که او اراده می‌کرد تحقق می‌یافت. اما اکنون او گرفتار رنج انتظار بود و در وحشت آینده‌ی دور به سر می‌برد. زیرا تحقق رویا در آینده دور به معنای تباهی زمان حال و آینده نزدیک بود. در این صورت چگونه می‌توانست غمگین و سوگوار نباشد وقتی که در زمانِ حال سعی او تباه می‌شد. تحقق رویا در آینده‌ی‌ دور بدین معنا بود که او باید از تحقق آن در زمانِ حال ناامید می‌شد. زمان حال و آینده نزدیک، زمانِ شکست و نفی رویا بود. او تا کی می‌توانست در این زمان مرگ‌بار درنگ کند؟ زمان آری گذر زمان می‌تواند سرسخت‌ترین مقاومت‌ها را نیز درهم ‌شکند. زمان تحقق رویا به درازا کشیده بود و مردم کنعان یعقوب را به سخره می‌گرفتند و او در برابر خنده‌ی آنان پناهی جز گریه‌های شبانه نداشت.

مصیبت پشت مصیبت فرود می‌آمد آنچنان که یعقوب در نگاه مردم پیامبری مغضوب شده به نظر می‌رسید. اکنون بعد از گذر سال‌‍ها نه تنها بشارتی از آسمان نرسیده بود که حتی باران نیز بر زمین‌های تشنه نمی‌بارید. کنعان تا آن سوی سرزمین‌های دور بدل به زمین مرده‌ای شده بود که حتی خار نیز در آن نمی‌رویید. چاه‌های کنعان خشکیدند و مزارع نازا شدند. کنعان که روزی جوان پر طراوتی بود اینک پیری پژمرده و مفلس شده بود. روزی به هنگام بهار گل‌های شوق از زمین می‌رویید و کنعان جامه سبز به تن می‌کرد و پرندگان در کوچه‌هایش نغمه زندگی سرمی‌دادند. اما اکنون کنعان، پیراهن مندرسی بر تن داشت و بر فراز آسمانش تنها کرکسان شوم پرواز می‌کردند. فرزندانش در بلندی‌ها نمی‌خندیدند و بازی نمی‌کردند و از هر خانه صدای ناله‌ای بر می‌خاست که تا دور دست‌ها به گوش می‌رسید. کنعان چون مادر سوگواری شیون می‌کرد و آه می کشید چراکه قحطی فرزندانش را به کام مرگ فرو برده و شادی‌اش را در آنی به زاری و ماتم بدل کرده بود. مرگ از دیوارها می‌بارید گویا آسمان دشنه به دست گرفته بود تا همه کنعان را قربانی خدا کند. آسمان خشمگین و غضبناک بر آن بود تا جویبارها را نه از آب باران که از خون انسان جاری سازد. کنعان، مضطرب و پریشان در بستر بیماری رو به احتضار می‌رفت و با چشمانی حسرت زده به آسمان می‌نگریست و می‌پرسید: آیا بار دیگر خورشید بر من خواهد تابید؟ آیا زندگی از دست رفته‌ام را به دست خواهم آورد؟ آیا زمینم دگر بار حامله خواهد شد و فرزندی خواهد زایید؟

کنعان از اندوه می‌گریست اما چشمانش خشک‌تر از آن بود که اشکی جاری شود. یعقوب درهم شکسته و ماتم‌زده در آستانه‌ی کلبه‌اش نشسته بود و کنعان آتش‌گرفته را می‌نگریست. واقعیت جهنمی شده بود که از هر سویش نگون‌بختی و بیچارگی چهره می‌نمود. گویا هستی آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و نیستی از کمین‌گاهش بیرون می‌آمد. رویایِ وارونه به یعقوب پوزخند می‌زد. یوسف را از دست داده بود، پیر و درمانده شده بود و حالا کنعان نیز در مرداب تیره‌بختی و قحطی فرومی‌رفت. واقعیت بر صورت یعقوب سیلی می‌نواخت و او دیگر چه دستاویزی داشت که به اتکای آن حقیقی بودن رویا را باور داشته باشد؟ ناگهان امید دیگری در درون‌اش طلوع کرد. یعقوب را پسری بود بر سیما و خوی یوسف به نام بنیامین. با خود اندیشید شاید خداوند به واسطه بنیامین رویا را محقق سازد. هنوز میانجی دیگری برای تحقق رویا وجود داشت؛ بنیامین می‌توانست یوسفِ رویا باشد. آری آنان محکوم به مرگ و ناامیدی نبودند زیرا رویا هنوز نشانه‌هایی از خود در واقعیت داشت.

یعقوب برخاست تا بار دیگر همگان را به امید و زندگی فراخواند. پسران ظلمت را ندا داد: برخیزید و حرکت کنید هنوز پایان رویا فرانرسیده. با کاروانی رهسپار مصر شوید و کنعان گرسنه را قوت آورید. پسران ظلمت هر چند امیدواری او را نشانه‌ی بلاهت‌اش می‌دانستند اما عازم سفر شدند زیرا مرگ بر همه آنها سایه افکنده بود. تناقض در اینجا است که پسرانِ ظلمت با اینکه از زنده بودن یوسف آگاهی داشتند اما از تحقق رویا ناامید بودند و یعقوب که از سرنوشت یوسف خبری نداشت همچنان به تحقق رویا امیدوار بود.

پسران ظلمت بادیه و بیابان را درنوردیدند و سرانجام به مصر رسیدند. اکنون عزیز مصر همان یوسفی بود که سال‌های پیش او را به چاه افکندند. به بارگاه او داخل شدند. یوسف چنان عظمت و شکوهی یافته بود که پسران ظلمت گمان نمی‌کردند که او همان یوسف به چاه افتاده باشد. زیرا چاهِ ظلمت و جاهِ سلطنت در تعارض مطلق بودند. چگونه چنین امر ناممکنی امکان می‌یافت؟ یوسف پسران ظلمت را شناخت و آنان را از دهش خویش محروم نکرد. اما از آنان خواست تا بار دیگر که راهی مصر می‌شوند برادر ناتنی‌شان بنیامین را به همراه بیاورند و گرنه نصیبی از گندم نخواهند برد. یوسف تأویل رویا می‌دانست و از چگونگی تحقق رویای کودکی‌اش آگاهی داشت. از این رو او برخلاف یعقوب که ابژه‌ای امیدوار بود، سوژه‌ای آگاه بود که اراده‌ی تحقق رویا را داشت. او برخاسته بود تا یعقوب را خورشید و پسران ظلمت را ستاره گرداند. آنکس که امید داشت تنها قادر به مقاومت منفی در برابر واقعیت خردکننده بود اما آنکس که آگاهی داشت قادر به فراروی از ضرورت واقعیت و مقاومتی مثبت بود. بدین گونه یوسف سمبل مقاومت مثبت و یعقوب سمبل مقاومت منفی بود. یوسف قاعده‌ی تحقق رویا را می‌دانست و آن چیزی جز "تکرارِ شکست" نبود. آری تکرار همان خاطره‌ی وارونه‌ای که حرکتی رو به جلو بود. تنها با تکرار شکست، اتوپیا می‌توانست بر ویرانه‌های واقعیت ساخته شود. تکرار ماندن در گذشته نبود بلکه بازآفرینی امری نوین بود چراکه «امر نو فقط و فقط از طریق تکرار پدیدار می‌شد.»[1] رویا تنها از دل خرابه‌های تکرارِ شکست سربرمی‌آورد و یوسف با آگاهی تمام بر آن بود تا شکستی سهمگینی را برای یعقوب و پسران ظلمت تکرار کند. یعقوب می‌بایست بار دیگر بنیامین را مانند یوسف از دست می‌داد و پسران ظلمت باید با تکرار خطایِ نخستین به محاکمه خویشتن می‌نشستند. بنیامین دستاویزی بود که یعقوب برای تحقق رویا بدان چنگ می‌زد و تنها آنکس که همه دستاویزهایش را می‌بازد رویا را چونان معشوقی در برمی‌گیرد.

پسران ظلمت به کنعان بازگشتند و خواستار بنیامین از یعقوب شدند. آتشی به جان یعقوب افتاد و گفت: آیا بنیامین را چون یوسف به بادیه خواهید برد و دیگر هرگز بازنخواهید آورد؟ پسران ظلمت گفتند: با تو عهد خواهیم بست که او را به نزدت بازگردانیم. آنان از "نیرنگِ عقل" یوسف آگاهی نداشتند که با تکرارِ شکست، تمهیدات تحقق رویا را فراهم می‌کرد. پسران ظلمت بار دیگر با بنیامین عازم مصر شدند. یوسف با آنان نیرنگ کرد با حیله‌ای بنیامین را در مصر نگه داشت. بدین سان جام طلایش را در محمل شتر بنیامین نهاد تا او را به عنوان سارق زندانی کند.

وحشت پسران ظلمت را فراگرفت. اکنون چگونه چونان قاصدان شومی به کنعان بازمی‌گشتند و خبر زندانی شدن بنیامین را به یعقوب می‌دادند. آه که آنان تمام این سال‌ها خود را تباه کردند و چون شکنجه‌گری جان و روح خود را تازیانه زدند. چگونه می‌توانستند احساس انسان بودن کنند؟ آنها تمام امیدهای پدر رنجورهاشان را بر باد دادند. اما چاره چه بود آنان گرفتار نیرنگ عقلِ سوژه‌ایِ خودآگاه شده بودند. با ترس و لرز و اندوهی جانکاه به سوی کنعان غم‌زده بازگشتند. یعقوب بر بلندای صخره‌ای نشسته بود و کاروان خسته را از دور دید که به آرامی حرکت می‌کرد. چه سکوت مرگ‌باری همه‌جا را فرا گرفته بود. چه کس توان این را داشت که چون قاصدی اهریمنی خبری چنین هولناک را در گوش یعقوب نجوا کند. پسران ظلمت در نزدش حاضر شدند. بنیامین در میان آنان نبود. یعقوب فریادی از اعماق وجودش برآورد: بنیامین...بنیامین را چه شده؟ پاسخ‌اش دادند: بنیامین‌ات را به زندان افکنده‌اند.

اینک بنیامین نیز از دست رفته بود و یعقوب احساس می‌کرد سقف آسمان بر سرش آوار شده. آه کنعان...کنعان...ای سرزمین طلسم‌شده‌ای که تنها پیام یأس و ناامیدی در تو شنیده می‌شود ای کاش می‌توانستم از خاک‌ات بگریزم. ای آسمانی که به قهر و خشمی، کاش در من این توان بود که سقف‌ات را بشکافم تا هم اکنون ملکوت بر زمین حاضر شود و مرا زین رنج ابدی نجات دهد. ای اندوه مرا لحظه‌ای به حال خویش رها کن سالیان است که تو تنها همنشین منی! اشک‌هایم رودی شده است بر زمین اما رنج مرا پایانی نیست. کجاست یوسفم؟ کجاست بنیامینم؟ چه شد آن رویایی که نوید می‌داد رهایی می‌یابی؟ آسمان، زمین و انسان برخاسته‌اند و بر من یورش آورده‌اند تا تاجی از یأس و ناامیدی بر سرم بنهند و ردای تیره‌روزی بر تنم بپوشند. مرا اینک جز خود حقیقت چه دستاویزی هست تا در برابر واقعیتی چنین دهشتناک به پاخیزم؟ واقعیتی که دست دراز کرده و تمام هستی‌ام را دریده. آه که وجودم شرحه شرحه شده و مرا هیچ تسلایی نیست! آیا این خداوند است که گلوی مرا می‌فشرد و بر روی من شمشیر می‌کشد؟ در این صورت چگونه می‌توانم از قلمرو بودن‌اش بگریزم؟ ای کاش می‌توانستم در تاریکی زمین خود را پنهان سازم. تیرهای زهرآگین قلبم را شکافته‌اند و زخم‌های مرا هیچ مرهمی نیست. کجاست امیدهایم؟ کجاست حاصلِ سعیِ پیوسته‌ام؟ سال‌ها در پی آب دویدم و به سراب رسیدم...در تمنای گلستان بودم و به آتش کشیده شدم...روشنایی را جُستم و عرق تاریکی گشتم.

یعقوب به کلبه‌ی محزونش بازگشت و تا شبانگاه آن روز گریست...گریست...گریست آنقدر گریست که چشمانش نابینا شد. او در برابر این همه از دست دادن و نیافتن آشفته بود و مشوش، خشمگین بود و آزرده دل. از اراده‌ای که مغلوب شده بود و عصیان نمی‌توانست به ستوه آمده بود. چرا باید ابژه‌ی یک رنج مقدس واقع می‌شد تا بدین واسطه شایستگی تحقق رویا را بیابد؟ او می‌بایست در برابر مصیبت‌هایی که بر او آوار می‌شد صبر می‌کرد بی‌آنکه قدمی ایجابی در راستای تحقق رویا بر دارد. صبر در برابر رنج مقدس آیا این همان طریقی بود که رویا محقق می‌شد؟ صبر او را به ابژه‌ای منفعل بدل می‌ساخت و خودویژگی انسانی‌اش یعنی اراده‌مندی را از او سلب می‌کرد. تا به کی باید زیر سقف آسمانی می‌نشست که از آن عذاب می‌بارید و او همچون الهه‌ی رنج می‌بایست مقاومتی مقدس می‌کرد؟ نه دیگر خواهان این نیستم که الهه‌ی رنج باشم من انسانم و الهه‌ی رهایی بودن بایسته‌ی من است. دیگر به انتظار نخواهم نشست تا رویا رخ دهد من برخواهم خواست و رویا را خلق خواهم کرد. پوسته‌ی صبر مقدس را خواهم شکافت و برای رهایی‌ام عصیان خواهم کرد. کیست آنکس که دستانم را با ریسمان رنج مقدس به دیواره‌های امید بسته است؟ هم اینک با اراده‌ی عصیان‌گرم بر می‌خیزم و ریسمان را می‌درم و دویدن به سوی رویایم را آغاز می‌کنم. رویا اگرچه طرح اتوپیایی خداوند بود اما سوژه‌ی تحقق‌بخش آن انسان بود. ابژه‌ی رنج مقدس بودن بدین معنا بود که او می‌بایست به انتظار اراده‌ی خدا بنشیند تا آنچه باید باشد را رقم بزند. اما آنچه باید باشد را خدا به منصه‌ی ظهور می‌رساند یا انسان؟ آیا رهایی چون هبه‌ای از سوی خدا در ازای رنجی مقدس به او بخشیده می‌شد؟ اما آیا در رهایی که اراده‌مندی انسان در آن غایب است حدی از اسارت وجود نداشت؟

اراده‌ی یعقوب مقهور خدایِ زمان بود. چه می‌شد اگر به جنگ با او می‌رفت و خود را از یوغ تعین آن نجات می‌داد؟ آری خدایِ زمان او را به الهه‌ی امید و رنج بدل ساخته بود. آنکس که به واسطه‌ی امیدش در برابر رنج مقاومت می‌کرد سوژگی سلبی داشت و در سوژگی سلبی همواره حدی از ابژگی وجود دارد و یعقوب بر آن بود که به واسطه‌ی عصیان در برابر رنج، سوژگی ایجابی را به چنگ آورد.

نیمه شب عاصی و برآشفته چوب دستی‌اش را برداشت تا به نبردِ خدای زمان برود. هرچند نابینا بود و فرسوده اما همه وجودش اراده‌ای شده بود برای به دست آوردن رهایی. در میان تاریکی راه بیابان را در پیش گرفت. سکوت و ظلمت همه جا را فراگرفته بود. یعقوب فریاد زد: هان ای خدای زمان خویشتن را آشکارکن که زره جنگ به تن کرده‌ام...پتک آهنین به دست دارم تا دیواره‌های زندان‌ات را درهم شکنم. برخاسته ام تا خویشتن را از ضرورت و بایدت برهانم. صدایی سکوت را شکست و گفت: چه می‌خواهی ای زندانی در بند؟ یعقوب گفت: اراده‌مندی و رهایی‌ام را. تو تمام این سال‌ها مرا الهه‌ای رنجور خواستی و اینک من از ماتم این همه درد به طغیان آمده‌ام. دیگر نمی خواهم منتظر تحقق زمان رویا باشم، من برآنم زمان را خود خلق کنم. آمده‌ام تا تو را مغلوب کنم ای خدای زمان! صدای رعدآسا بار دیگر گفت: چگونه در اوج ناتوانی و نابینایی بر من غلبه خواهی کرد؟ یعقوب گفت: به چشمانم خیره بنگر، من آن اراده‌ی عصیان‌گری هستم که دیوارهای هستی بر سرم آوار شد و با این حال خرابه‌ها را پس زدم و چنانچه می‌نگری ذره‌ای به حقیقی بودن رویا شک نکرده‌ام. آسمان بر من غرید، قحطی زمین مرا بلعید، آدمیان امید و رویایم را به سخره گرفتند و مرا دیوانه خواندند و من در برابر این همه ایستادم و رویام را در آغوش گرفتم. با من بگو ای خدای زمان اگر بر زمین فرود می‌آمدی و رنجی چنین وحشتناک وجودت را می‌درید آیا تو را یارای مقاومت بود؟ من رنج را مقهور خویش ساختم و درد را سینه شکافتم و در اوج تباهی به جستجوی رهایی برخاستم. اکنون چنان آتش عصیانی در درونم شعله می‌کشد که برآنم تا سپیده‌دم با تو بجنگم.

یعقوب پنجه در پنجه‌ی خدای زمان افکند و بدین گونه تا سحرگاه با هم در ستیز بودند. خدای زمان به نفس نفس افتاد و یعقوب را سخت مقاوم یافت. آنگاه به سخن درآمد و گفت: هان ای سوژه استثنایی اگر به کارزارم نمی‌آمدی هرگز رهایی‌ات نمی‌بخشیدم. من... خدای زمان مدت‌ها در انتظار عصیان تو بودم. اینک تو را ای یعقوب، اسرائیل می نامم زیرا تو در برابر خدا برای رهایی‌ات مقاومت کردی! مقاومت‌ات را می‌ستایم و از آغاز خواهان آن بودم.

خورشید دمیدن گرفت هرچند جهان برای یعقوب تیره بود اما یقین داشت که او سرانجام خورشید رویا خواهد شد. او وادی "فنی‌ئیل" را وانهاد و کورمال کورمال راهی کنعان شد. پسران ظلمت را از خواب ناامیدی بیدار کرد و ندایشان داد: هان هم اکنون از هزیمت خدای زمان بازمی‌گردم...رویا به زودی محقق خواهد شد. برخیزید و کاروانی شوید به سوی مصر و یوسف و بنیامین را بجویید که یقیناً خواهید یافت! آری نباید به انتظار نشست تا رویا به سوی ما حرکت کند، ما به سوی آن حرکت خواهیم کرد.


[1]- بنگرید به رساله "تکرار" اثر سورن کیرکگارد(1843)

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:54
نرگس

پیر آشفت موی کنعان: پرده اول

این متن در تاریخ 1397/11/12 نوشته شده است.

پرده اول

همه‌ی آن رنج‌های مهیب از رویایی آغاز شد که نوید آبشاری از روشنایی و روزهایی سرشار از رهایی را می‌داد. رویایی که تصویری از خیر مطلق بود اما شر و تیرگی مطلق از آن سربرآورد. رویایی از آن نوع که انسان‌های ترس‌خورده و ناامید را به پیمودن راه‌های بی‌انتها و دویدن در گرداب‌های ناپیدا وامی‌داشت. تمام آن دردهای جانکاه برای گذر از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" بود و رویا یکسره ترسیمی از اتوپیایی که جان‌های ملتهب را به عصیان می‌خواند. طغیان بر پستی ریشه‌های اسارتی که آنان را بلعیده بود... شاید اما اسارتی نه از نوع زنجیرها و دشنه‌های عریان... اسارتی آمیخته با روح که پاهای گریزانشان را تسلیم "آنچه هست" کرده بود.

می‌توان سالیان دراز در "آنچه هست" درنگ کرد بی‌آنکه حتی لحظه‌ای منقلب یا ناامید شد. "آنچه هست" آشیانه‌ی کرکسان مرده‌خوار است که با جسدهای شکار کرده‌شان شادمانند و همواره امیدوار. امیدوار که روزی و روزهایی دیگر را می‌توان در گورستان‌ پرواز کرد و با دریدن مردگان زندگی را در آغوش گرفت. آشفتگی و اضطرار زمانی رخ می‌نمایاند که انسانی آهنگ عزیمت از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" را کند. چنین انسانی مانند طاعون‌زده‌ای بدخیم از آنچه هست رانده می‌شود و او باید اراده‌ای سرسخت داشته باشد تا طرح دیگری برای هستن خویش بیافکند. اغلب اما از سعی در چنین گردنه‌های هولناکی می‌پرهیزند و به پناه امن واقعیت می‌گریزند و حتی به ستایشگران آن بدل می‌شوند. چرا باید خود را از سکنای آرام واقعیت به دهشت حقیقتی مبهم بیافکند؟ چرا باید آبادی واقعیت را رها کند و دل در گرو ناکجاآبادی وهم‌آلود ببندد؟ از شهر عاقلان کوله بار ببندد و عازم شهر دیوانگان شود؟ تمام راه را برای رهایی اشک بریزد و سرانجام سرابی آتش گرفته را در برابر چشمانش ببیند؟ چه وحشتی از این بیشتر برای ناکجاآبادی تمام هستی‌ات را ببازی و در نهایت چیزی جز نیستی را به دست نیاوری؟ باید خردمند بود و کلبه حقیر خویش را بر ویرانه‌های واقعیت ساخت زیرا اینجا زمینی هست که پاهایت با اطمینان می‌تواند بر آن گام نهد...خاکی هست که اگر بذری در آن بکاری سبز خواهد شد...آسمانی هست که اگر باریدن بگیرد چه رودها بر زمین جاری خواهد شد...درختانی هست که به بار خواهند نشست و پرندگان بر شاخه‌هایش لانه خواهند ساخت. چرا باید آرامش واقعیت را لعنت کرد و وجود خود را برای ناممکنی که به دست نخواهد آمد، بیهوده درید؟

سپیده‌دمانِ واقعیت را بنگر چراکه خورشید از مشرقِ آنچه هست طلوع خواهد کرد. از مغربِ اتوپیایی بگذر آنجا خورشید همواره به خون می‌نشیند. آری به خون... به چشمه‌ی خون سودازدگانی که شکست رویاهای خود را بر بلندای صلیب‌های به فلک سر کشیده نگریستند و مردند. صلیبِ امرناممکن را بیافکن از دوش‌ات؛ تو نیز در انتهای راه منجی خواهی شد که مصلوب واقعیت می‌شود بی‌آنکه خود و دیگری را برهاند. واقعیت را چونان معشوقی در برگیر زیرا که او عصیان‌گران خود را با شمشیری برهنه و گداخته در آتش درهم می‌شکند. سرسخت‌ترین جنگجویان نیز آنگاه که واقعیت چنین بی‌رحمانه یورش می‌آورد زره از تن می‌افکند و شمشیر به زمین می‌نهند. جز آن مردِکنعانی که واقعیت او را به زنجیر کشید اما همچنان با اراده‌ای شگرف به سوی "آنچه باید باشد" می‌دوید. آنکس که زندگی جرعه‌هایِ تلخِ غم و درد را به او چشاند اما هرگز حقیقی بودن اتوپیای خود را انکار نکرد. واقعیت بودن‌اش در تعارض مطلق با رویا قرار داشت اما سرزنش خردمندان او را وانداشت تا خود و خدا را دیوانه بیانگارد! آری خدا را که در نیمه شبی طوفانی از لا به لای آذرخش‌های برق‌آسا در رویای کودک‌اش او را نوید داده بود که خورشید خواهد شد؛ روشنایی مطلقی که از مشرقِ ایمان طلوع خواهد کرد و ظلمت بی‌کران سرزمین‌های سرد را خواهد شکافت. فرزندش برگزیده می‌شد و از دیگری خدا برکت می‌یافت. یعقوب آری آن شهسوارِ امید را می‌گویم؛ مردی که کلبه‌ی محزونش محمل پیام‌های یأس، درد و تنهایی بود با این حال کلبه و تیرگی‌اش را بر دوش گرفت و آن را به بلندایِ روشنِ رویای شگرف‌اش برد. همه انسان‌ها به اتکای دستاویزهای خود امیدوارند اما چه کس است که تمام دستاویزهایش را از دست بدهد و همچنان نغمه‌ی امید سردهد جز یعقوب که دستانش را در تاریکی دراز می‌کرد و ستاره می‌چید.

نیمه شب ظلمانی بود و همگان در آرامش غنوده بودند جز خدا که برخاسته بود تا پاره‌ای از طرح اتوپیایی خویش را بر یعقوب بنمایاند. در سراسر کنعان غبارگرفته این یعقوب بود که تاریکی شب‌های تنها را می‌شکافت و چنان اراده‌ی شگرفی داشت که آسمان را به زمین آورد و ستارگان را چراغ آن کند؛ ماه را عروس خورشید گرداند و گِردش به پایکوبی بنشیند. آری او خواهان این بود که زمین را وسعتی به پهنای آسمان ببخشد آنگونه که هزاران افلاک در آن بگنجد. شبانگاه خانه‌ی تکرار و روزمرگی را وامی‌نهاد و سر به صحرا می‌گذاشت و با خود می‌گفت: چه می‌شد اگر خورشیدی بودم نشسته بر عرش که هیچ ظلمتی یارای مقابله با آن را نداشت...چه می‌شد اگر دهشت این بیهودگی را می‌شکافتم و معنای نوینی می‌آفریدم. آیا سرنوشت انسان این است که همواره مقهور "آنچه هست" باشد؟ آیا واقعیت سهمگین‌تر از آن است که بتوان سایه‌ی سنگین‌اش را کنار زد و "آنچه باید باشد" را تحقق بخشید؟

یعقوب اما بر آن بود تا با بایدِ حقیقت به جنگ بایدِ واقعیت رود. نه برای آنکه با حقیقت، واقعیت را نفی کند بلکه برای اینکه واقعیت را وسعتی به اندازه حقیقت بدهد. تنها در این هنگام ستیز حقیقت و واقعیت پایان می‌یافت و اتوپیا دیگر وهمی نبود که هرگز نمی‌توانست بر زمین تحقق یابد. آنگاه که واقعیت تنگنایی است که خود نیز در آن نمی‌گنجد چگونه می‌تواند پهنای بی‌کران حقیقت را در آغوش بگیرد. واقعیت را باید با حقیقت وسعت بخشید تا آغوش درخوری برای آن باشد. اما چه کس است هنگامی که تنگنای واقعیت هر امیدی را می‌بلعد، با بایدِ حقیقت به ستیزِ ناامیدی برخیزد؟ آنچنان اراده‌ای مهیب داشته باشد که بر چهره‌ی واقعیت سیلی زند تا آن را وادارد که آغوش خود را به روی حقیقت اتوپیایی ناب‌اش بگشاید؟ و یعقوب اراده‌ای بود که تمنای آن را داشت که زمینِ حقیرِ کنعان را پهنایی به اندازه اتوپیای خویش بخشد. او خاک تشنه‌ای بود که آب رودها سیرابش نمی‌کرد تنها اقیانوس می‌توانست تشنگی‌اش را رفع کند. اما در مغاکی تنگ هرگز اقیانوس نمی‌تواند بگنجد از این رو مغاک می‌بایست سینه بشکافد و به دره‌ای عظیم بدل شود تا آنگاه اقیانوس در آن جاری شود. واقعیت، مغاک بود و حقیقت اقیانوس و یعقوب آن اراده‌ی عصیانگری که با دشنه،‌ سینه‌ی واقعیت را می‌شکافت تا اقیانوس اتوپیایی در آن سریز شود. با چشمان مغرورش آسمان را دور از دست را می‌نگریست و یقین داشت روزی زمین، آسمان خواهد شد. او طبعی چنین بلندپرواز داشت و خدا در تمنای هر آنکس که "آنچه هست" را بر نمی‌تابید. از این رو شب‌هنگام آرام در رویای پسر کوچک یعقوب خزید تا به او بشارت تحقق اتوپیایی تمام عیار را بدهد.

شب با شکوهی بود. طوفان می‌غرید، بادها فریاد می‌کشیدند و کنعان چونان زن حامله‌ای بود که انتظار زایش را می‌کشید. آن شب، رویایی تولد می‌یافت که واقعیت را برای تحقق خویش را از بنیاد دگرگون می‌کرد. رویایی که واقعیت را چون پیراهنی می‌پوشید زیرا حقیقتی اصیل بود. رویا از مادری تولد می‌یافت که دیگر رویاهای خود را به بلوغ رسانده بود و اینک رویایی را می‌زایید که امید آن می‌رفت روزی چون پادشاه با شکوهی فاتح قلمرو واقعیت گردد. این تنها رویا نبود که متولد می‌شد تمام هستی رهسپار تولد دیگری بود. هستی از پوسته‌ی کهنه‌ی خود بیرون می‌آمد تا در قامت نوینی حیاتی دوباره پیدا کند. چه دلهره و اضطرابی کنعان را فراگرفته بود چراکه می‌بایست با طلوع سپیده‌دم دگردیسی را آغاز می‌کرد. اما این دگردیسی آرامش را می‌بلعید، خواب را از چشم‌ها می‌ربود و کنعان را تا دیرهنگام گرفتار ترس و لرز مدام می‌کرد.

شب از وحشت صبح‌گاه خبر داشت و رعد و برق را ندا داده بود که زایش رویا را به گوش زمین برساند. رویایی که تراژدی و اسطوره را هم زمان در خود داشت: گسست و پیوستِ مطلقِ حقیقت و واقعیت. شاخه‌های درختان درهم پیچیده بودند و پرندگان هیاهو می‌کردند. به ناگاه پسر کوچک یعقوب سراسیمه از خواب پرید چراکه رویایی شگفت دیده بود. ستارگان، خورشید و ماه از آسمان به زمین آمده و بر او تعظیم کرده بودند. چه رویای اساطیری ترسناکی! چرا می‌بایست آسمان انسان خاکی را اینچنین تکریم کند؟ چه کس خورشید تابنده و ماه فروزنده را از گردون به زمین می‌کشید تا طغیان خویش را وانهند و تسلیم انسان شوند؟ رویا از شگرفی به کابوسی می‌مانست که گویی اهریمن آن را در ذهن و جانش دمیده بود. چه معنایی می‌تواند داشته باشد چنین امر ناممکنی؟

آسمان و زمین با نفرینی ابدی از هم جدا شده بودند اکنون چگونه به صلح درمی‌آمدند و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند؟ در اعماق تاریخ‌های دور این همواره انسان بود که از کهکشان به شگفتی در می‌آمد و در برابرش کرنش می‌کرد اکنون چرا می‌بایست کائنات در مقابل او سر فرود می‌آوردند؟ چه کس می‌دانست شاید رویا نوید خیر مطلق نبود بلکه خبر از وقوع شری مهلک می‌داد؟ آنگاه بود که یعقوب بر بالین پسرش حاضر شد تا از طرح اتوپیایی خداوند آگاهی یابد. رویا نوید "دگر شدن" و فرارفتن از بودن کنونی به هستنی فراتر را می‌داد. رویا بشارتِ شکوه و عظمت مطلق بود آن هم نه فقط برای یوسف بلکه برای حیات کهنی که رو به زایش نوینی می‌رفت. رویا طرحی برای "آنچه باید شد" بود و یعقوب می‌دانست که آن ایده‌آل‌ترین امکان هستی است. هر یک از آنها آهنگ ستاره، خورشید و ماه شدن را می‌کردند...رب‌النوع‌ها و الهه‌هایی اساطیری که انسان همواره در زمان‌های دور سودای بودن‌شان را داشت.

رویا انعکاسی از آنچه هست نبود بلکه فراخوانی برای شدن بود. وجود می‌بایست ساکن بودن خود را ترک می‌گفت و حرکت را آغاز می‌کرد تنها در این صورت رویا به امکانی ممکن بدل می‌شد. یعقوب می‌دانست رویا خیر مطلق است و تیرگی را هر چند در هم تنیده باشد می‌درد و واقعیت را به چهره خود می‌آراید. او کلیتی از ماهیت رویا را درک می‌کرد اما نمی‌دانست اجزاء چگونه و در چه زمان و مکانی به هم خواهند پیوست تا رویا تحقق یابد. کلیت بازنمای خیر مطلق بود اما آیا جزئیت نیز چنین بود؟ نیمه آشکار رویا بشارت رهایی و روشنایی بود اما چه کس می‌دانست نیمه پنهان حامله‌ی اسارت است یا شقاوت... امید است یا ناامیدی... تیرگی است یا مردگی؟ باید ِحقیقت که نیمه آشکار رویا بود چنین نوید می‌داد که حاصل این زایش نه تباهی و بیهودگی بلکه زندگی نوینی با معنایی ژرف خواهد بود. یعقوب با خود گفت: از چه بودگی نیمه پنهان چه باک آنچه که در نهایت تحقق خواهد یافت نیمه آشکار است. شادی بی‌منتهایی در وجودش شعله کشید. یوسف را در آغوش گرفت و هر دو روشنای ِمهتابِ شبانه را نگریستند و خندیدند و به انتظار صبحگاهی نشستند که خورشید از آسمان به زمین فرود می‌آمد.

شب به انتها رسید اما خورشیدی از پس کوه‌ها برنیامد گویا کنعان گرفتار لعنت و ظلمت شده بود. ابرهای تیره از همه سو هجوم آوردند و زمین شعری غمناک می‌خواند. کوچه‌ها افسرده بودند و باد لای سنگ‌ها ناله می‌کرد. انگار رویای شبانه وارونه شده بود: خورشید فسرده، ماه به چاه افتاده و ستارگان در زندان شب به زنجیر کشیده شده بودند. صحرا غمگین و شرمگین بود و راه‌ها می‌دانستند حرکتی که آغاز شده از منزلگاه‌های درد و رنج عبور خواهد کرد. یعقوب بر صخره‌ای در دل کوه نشسته و از دگرگونی زمین و زمان اندیشناک بود. اکنون به این می‌اندیشید که رویا چگونه محقق خواهد شد؟ آیا زمان تحقق آن دور بود یا نزدیک؟ در کدام سرزمین رویا به واقعیت می‌پیوست در مشرق یا مغرب؟ آیا رویا به ضرورت تحقق می‌یافت یا اراده‌ای می‌بایست عینیت یافتن آن را خواستار می‌شد؟ آیا اگر صبح تا شامگاه بر بلندای صخره می‌نشست بی‌آنکه حرکتی کند در این صورت نیز رویا همچنان تحقق می‌یافت؟ اما اگر باید گامی برمی‌داشت به کدامین راه باید می‌رفت؟ انتهای کدام راه به دیواره‌های شهر اتوپیایی ختم می‌شد؟ برای تحقق رویا باید هستی دگرگون می‌شد اما چگونه باید از وضعیتی به وضعیت دیگر در می‌آمدند؟ آیا هستی به جبر دگردیسی می‌یافت؟ در این صورت او باید تنها به کناری می‌نشست و گذر زمان را می‌نگریست. آیا رویا خلق‌الساعه به واقعیت تبدیل می‌شد یا باید سالیان سال می‌گذشت تا هستی به تدریج بلوغ یابد؟

باد سردی شروع به وزیدن کرد و گرد و غبار تیره‌ای به راه انداخت. دلهره‌ای به جان یعقوب چنگ افکند. مدتی بود که از یوسف خبری نبود. اینک، شب بار دیگر پرده انداخته بود و از دوردست‌ها صدای زوزه‌ی گرگان وحشی می‌آمد. ناگهان صدای شیون و فریادی سکوت صحرا را درید. ناله‌ی دلخراش نزدیکتر می‌شد و یعقوب را دهشتی عظیم فراگرفته بود. پسرانِ ظلمت سر از تاریکی بیرون آوردند و در حالی که اشک می‌ریختند بی‌هیچ سخنی به چشمان یعقوب خیره شدند. یعقوب به لرزه افتاد زیرا یوسف در میان آنان نبود. یکی از پسرانِ ظلمت با پیراهن خونینی جلو آمد و ضجه کشید: یوسف مرده...گرگ او را درید. جهان در برابر چشمان یعقوب تیره شد گویی به اعماق تاریک چاهی ژرف افتاد. چرا رویا چونان گذر صاعقه‌ای هولناک به تراژدی دهشتناکی بدل شد؟ پیراهن خونین یوسف را در آغوش گرفت و رویای شبانه او را به خاطر آورد. اکنون خیر مطلق رخت بربسته و شر مطلق چهره نمایان کرده بود. آیا یوسف مرده بود؟! در این صورت آنچه او شبانگاه دید رویا نبود، کابوسی بود که اینک تحقق می‌یافت. چه شد که گرگ یوسف و بشارت خدا را یکسره بلعید؟! آیا طرح اتوپیایی که خدا به او نوید داد دروغ و وهم بود؟ یعقوب مستأصل به تاریکی شب خیره شد. به ناگاه سایه‌ای بر او خیمه افکند و صدای قهقهه‌ی آشوبناکی برخاست. صدا به وسوسه‌ای شیطانی می‌مانست و چنین سخن گفت: هان ای مرد ژولیده‌ی دیوانه...چشم بگشا و ببین چه خاکستر اندوهی بر دیارت نشسته. تمام امیدها و رویاهایت در آتش سوخت و خاکستر شد. برخیز و ببین چگونه خدا با پنجه‌ی خشم و نفرت، یوسف‌ات را درید. دیشب ساده‌لوحانه می‌انگاشتی خداوند خورشید را تاجی می‌کند و بر سرت می‌نهد حال بنگر خورشید به زمین افتاده و مرده! چه اتوپیای باشکوهی خداوند بر زمین رقم زد: پدر دردمندی را به سوگ میانجی رویاهایش نشاند. اینک چگونه رویا محقق خواهد شد حال آنکه پسرت که به واسطه‌ی آن برکت می‌یافتی مرده است؟ رویایت عقیم و سترون ماند. گل امیدهایت پژمرد و باد گلبرگ‌هایش را ربود. رویایی که تازه تولد یافته بود به کام مرگ فرو رفت. خداوند چنگ‌هایش را بی‌رحمانه بر گلوی کودک رویایت فشرد و او را کشت. برخیز و جامه بدر و فریاد زن...آری نعره بکش بر سر خدایی که تو را نوید روشنایی داد و اینک در تاریکی تو در تو رهایت کرده است. تحقق کدام رویا؟ تو در کام تراژدی غم‌باری افتاده‌ای. گوش کن می‌شنوی پرندگان چه آهنگ حزن‌آلودی سرداده‌اند؟ صدای مویه‌ی صحرا و کوه را می‌شنوی؟ آن سوتر آسمان صورت خود را از رنج می‌خراشد و برایت می‌گرید. خود را شهسوار رهایی و روشنایی می‌پنداشتی و اکنون جز سوژه‌ی تباه یک تراژدی چه چیز دیگری هستی؟ سراسر کنعان را آشفته و پیوسته جستجو کن هرگز یوسف‌ات را بازنخواهی جست. مرگ رویا را پذیرا باش، جامه‌ی خونین گواهی آشکار بر آن است. از واقعیت مگریز دست از رویای آشفته‌ی پسرت بردار. تمامی رویاپردازان به سرنوشت شوم تو دچار می شوند. چرا آنچه هست را نفی کردی تا به باید شدی دست یازی؟ حال نیک بنگر "بایدت" به چه تیره‌روزی گرفتارت کرده! آه یعقوب بیچاره خیر مطلق را انتظار می‌کشیدی و خداوند شر مطلق را نصیب‌ات کرد. شری فراتر از اینکه گرگ یوسف را بدرد؟ بنگر چگونه پیراهنش پاره پاره شده. وه چه زجری کشیده آنگاه که گرگ پنجه‌اش را در قلبش فرو برده، چهره زیبایش را چنگ زده و لبانی که رویا را برایت بازگو کرد، بلعیده! چرا رویا را لعنت نمی‌کنی و فریاد نمی‌زنی که خداوند تمام رشته‌های امیدت را پاره کرده؟

یعقوب بانگ برآورد: رهایم کن ای وسوسه ناامیدی. از شدت درد روی زمین مچاله شده بود و زمین را با دستان‌اش چنگ می‌زد. این همان زمینی بود که می‌خواست وسعتی به پهنای آسمان بدان بخشد اینک زمین زندان تنگی شده بود که او را در خود می‌فشرد. واقعیت به صحنه‌ی تراژدی وحشتناکی تبدیل شده بود که هیچ امیدی نمی‌توانست از تباهی و شر آن فراروی کند. واقعیت تجسمی از تباهی مطلق بود حتی اگر دریده شدن یوسف نیرنگی بیش نبود او یقیناً دچار شر دیگری شده بود. واقعیت با نشانه‌هایش فراخوان تمام عیاری برای انکار رویا می‌داد. پیراهن تکه‌پاره‌ی یوسف در دستانش بود آیا همین برای فراموش کردن رویا کافی نبود؟ واقعیت در گوش یعقوب زمزمه می‌کرد: ای شبگرد رنجور طرح اتوپیایی را رها کن و به آغوش آنچه ترکش کرده‌ای بازگرد. اما یعقوب نه آنکس بود که وسوسه‌ای اینچنین او را به ستایشگر آنچه هست مبدل سازد. علیه دمدمه های بیرون و درون برآشفت و فریاد زد: هم اکنون با بایدِ حقیقت به روی واقعیتی چنین ناامید و پژمرده شمشیر خواهم کشید. نیمه آشکار رویا نوید می‌دهد حتی اگر تمامی ستارگان، ماه و خورشیدِ افلاک بر زمین بیفتند و جان سپرند از دل مرگ تیره بار دیگر ستاره، خورشید و ماه درخشانی تولد خواهد یافت. چه کس می‌داند شاید نیمه‌ی پنهان رویا که اکنون آشکار شده حرکتی در جهت تحقق نیمه آشکار رویا باشد. بایدِ واقعیت، مرگ یوسف را امری حقیقی جلوه می‌داد و بایدِ حقیقت آن را افسانه‌ای که دروغی بیش نیست. جان یعقوب در کشاکش بایدِ حقیقت و بایدِ واقعیت می‌گداخت. آیا باید به مرگ رویا گواهی می‌داد یا رویا را واقعی‌تر از واقعیت می‌پنداشت؟ اگر رویا واقعی بود باید واقعیت را وهم می‌انگاشت. جزء با کل و حقیقت با واقعیت در ستیز مدام بود. جزء شر مطلق، تباهی و تراژدی بود و کل خیر مطلق، روشنایی و اسطوره‌ای که انسان و جهان در آن هیچ گسستی نداشتند. آیا باید تباهی و شرِ جزء را نادیده می‌انگاشت و آن را در کلیت می‌نشاند تا به خیر مطلق بدل شود؟ آیا باید واقعیت را نفی می‌کرد و یکسره دل در گرو حقیقت می‌بست؟ کدام خردمندی می‌توانست انکار کند که در واقعیت شری رخ داده بود؟ آیا یعقوب می‌توانست چونان ساده‌لوحی بگوید هیچ فقدان و تباهی رخ نداده؟ واقعیت فریاد می‌زد: یا گرگ یوسف را دریده و یا به رنج دیگری مبتلا شده. یعقوب نه آنکس بود که واقعیت رنج را انکار کند و در آتش بسوزد و سوختن را شوق رقصیدن بداند. او بر آن نبود با بایدِ حقیقت درد و رنجی که بدان دچار شده بود را نفی کند او تنها با بایدِ حقیقت مرگ یوسف را انکار کرد زیرا نیمه آشکار رویا بر زنده بودن‌اش گواهی می‌داد. اگر با اتکاء به بایدِ واقعیت، نیمه آشکار رویا را دروغ می‌انگاشت در این صورت خداوند را فریبکار پنداشته بود. اما آیا به واقع خداوند به یعقوب نیرنگ زده بود؟ چه کس می‌دانست شاید این "نیرنگ عقل" روح مطلق بود برای اینکه با امر شر، خیر مطلق را محقق سازد. اگر جزئیتِ واقعیت ِکنونی را سرنوشت محتوم خود و رویا می‌پنداشت در این صورت او سوژه تباه یک تراژدی و خداوند تجسم شر مطلق بود. اما اگر جزئیت را در تداوم و پیوست با کلیت می‌نگریست آنگاه او شهسوار رهایی یک اسطوره و خداوند تجسم خیر مطلق بود. زمان حال و زمان آینده با هم در تضاد بودند. زمان حال بازنمود ناامیدی مطلق و زمان آینده فراخوانی به امیدی بی‌کران بود. اگر یعقوب زمان حال و جزئیت واقعیت کنونی را پایان رویا و نه آغاز آن می‌پنداشت باید هزاران بار سرگذشت شوم خود را نفرین می‌کرد. اما حقیقت این بود که تحقق رویا آغاز شده بود و یعقوب نه در ابتدای یک پایان که در ابتدای یک آغاز قرار داشت.

یعقوب برخاسته بود تا بر ویرانه‌های واقعیت محزون طرح اتوپیایی خویش را بسازد. با خود گفت: اگر جهان در تیرگی و ظلمت فرو رفته باشد، جهان را بر دوش خواهم گرفت و آن را به سرچشمه‌های خورشید درخشان خواهم برد. زمین را سرود تازه‌ای خواهم خواند تا پس از مرگ‌اش، زندگی دوباره‌ای پیدا کند. آری صبر خواهم کرد روزی دوباره درخت سبز سر به فلک کشیده‌ای می‌شوم و پرندگان بر شاخه‌هایم آواز شادی و سرور سرخواهند داد.

گران‌باری واقعیت تاریک که لشکر دژخیم‌اش را برای درهم شکستن امیدهای یعقوب تجهیز کرده بود دلیرترین مبارزان را نیز از پای در می‌آورد اما او با شمشیرِ حقیقت ایستاده و جنگید. او در ستیز مدام بود اما نه برای نفی واقعیت بلکه برای آشتی آن با حقیقت. روزی واقعیتی که رویا را جنونِ وهم‌آلودی جلوه می‌داد خود بدل به رویا می‌شد. آری این همان چیزی بود که یعقوب برای آن می‌جنگید تبدیل شدن رویا به واقعیت و رویایی شدن واقعیت. او به سخره‌ی رویای خود ننشست و آن را به کوچک دوست داشتنی بدل نساخت تا راه رسیدن به آن را هموار سازد. او رویا را با همه‌ی هیبت‌اش در شرایطی که میانجی تحقق آن را از دست داده بود، باور داشت. کیست آنکس که صاعقه‌ای مرگبار مزرعه‌اش را به آتش کشانده باشد اما همچنان امید داشته باشد که پربارترینِ گندم‌ها در آن خواهد رویید؟ کیست آنکس که تمام راه‌ها و بیراهه‌ها را در جستجوی ناکجاآبادی رفته باشد اما چون نیافت دل در گرو خراب‌آبادی نبسته باشد؟ به تاریخ بشریت بنگر در آن آرمان‌گرایانی را می‌یابی که شکست طرح اتوپیایی‌شان آنان را به دام نفی آرمان‌هایشان انداخت. آنها زان پس واقع‌گرایانی شدند که هیچ امر مطلقی را خواستار نبودند. رهایی را نسبی می‌خواستند، عدالت را نسبی می‌طلبیدند و حتی انسانیت را. بدین سان آنان ستایشگر انسانی شدند که در چرخه‌ی زندگی عبث می‌دوید... می‌دوید و واقع‌گرایانه در پی نیکبختی‌اش بود حال چه باک اگر در میانه‌ی این دویدن‌ها مسخ می‌شد! اما نیک بنگر یعقوب که در آنی آذرخشی زندگی‌اش را به آتش کشید و دستاویزهایش را ربود، امید و رویایش نسبی نشد. واقعیت را به همسری نگرفت و هم‌خوابه‌اش نگردید تا حاصل هم‌آغوشی‌شان امید و رهایی نسبی باشد.

یعقوب با پیراهن خونین یوسف در دست، صحرا را ترک گفت و راه زندگی را در پیش گرفت و به کلبه‌اش در کنعان بازگشت. کنعان نیز خسته و فرسوده بود و از خاکش بوی غربت و اندوه به مشام می‌رسید. یعقوب اما به طلوع سپیده‌دم امید داشت و اینکه هر لحظه ممکن بود یوسف از راه برسد.

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:52
نرگس

اندر نقد اسطوره سازی

مصدق از آن چهره‌هایی است که متاسفانه او را بدل به یک اسطوره کرده‌اند و البته همیشه باید از اسطوره‌ها و بتها هاله زدایی کرد تا حقیقت تاریخ آشکار شود. اغلب او را به عنوان یک وطن پرست استقلال‌طلب استعمارستیز معرفی می‌کنند در حالی که فراموش می‌کنند یکی از شگردهای استعمار در دوره معاصر بر سرکارآوردن مهره‌های است که بیش از هر کس تظاهر به مخالفت با آن می‌کنند! این بهترین استراتژی برای پنهان کردن شائبه همدستی با استعمار است. مثلا یکی از وقایع مجلس 14 که در ظاهر مصدق را فردی استقلال‌طلب و استعمارستیز بازنمایی می‌کند اصرار او و نمایندگان همراهش به برکناری میلسپو آمریکایی است که برای سامان دادن به اوضاع مالی ایران استخدام شد. مصدق از طریق ابستراکسیون کابینه دولت را تحت فشار قرار می‌داد تا حتما میلسپو را برکنار کنند و از کارشناسان ایرانی برای اداره امور استفاده کنند. این فشار تا آنجا ادامه پیدا کرد تا در نهایت کابینه بیات اقدام به برکناری میلسپو کرد. اگر خواننده‌ای متن نطق‌های مصدق در مجلس 14 را بخواند حتما چنین استنتاج خواهد کرد که او استقلال‌طلب است و مایل نیست پای آمریکایی‌ها در اداره امور مملکت باز شود. این برداشت ساده‌ای است که عموم مردم می‌توانند داشته باشند. اما این مسئله را به شکل دیگری هم می‌توان تحلیل کرد. در تاریخ معاصر ایران انگلیسی‌ها همواره سعی داشتند که رقبای خود را از میدان سیاست ایران بیرون کنند و هیچ راه نفوذی برای آنان باقی نگذارند. جدل روس و انگلیس بر سر ایران در دوره قاجار امری شناخته شده است. در واقع انگلیسی‌ها نمی‌خواستند اجازه دهند از طریق ورود مستشاران امریکایی به ایران فرصتی برای مداخله و نفوذ به آنها بدهند. از طرف دیگر استعمار انگلیس هرگز موافق اینکه ایران وضعیتش بهبود پیدا کند و بدل به قدرت مستقلی شود نبوده است. از این جهت از طریق مهره‌های تابع خود از هیچگونه کارشکنی در این راستا دریغ نمی‌کردند. دکتر میلسپو باید از ایران می‌رفت چون منافع انگلیس را به خط می‌انداخت و زمینه را برای ورود رقیب سیاسی فراهم می‌کرد. چرا انگلیس می‌بایست منافع خود در ایران را با رقیب سیاسی دیگری تقسیم کند؟ از این جهت است که می‌بینیم نمایندگان وابسته به منافع انگلیس تا چه حد اصرار به برکناری دکتر میلسپو دارند. این امر عجیبی نیست و از قضا در تاریخ ایران تکرار شده است. نمی‌توان فراموش کرد که در جریان مشروطه دوم وقتی مجلس برای حل مشکلات مالی ایران مورگان شوستر را استخدام کرد چگونه انگلیس و روس از این امر برآشفته شدند و روس‌ها تا آنجا پیش رفتند که برکناری شوستر را خواستار شدند و اولتیماتوم دادند که اگر برکنار نشود ایران را اشغال خواهیم کرد. حال این تحلیل را داشته باشید و نطقهای مصدق و بر هم زدن مجلس برای برکناری فوری دکتر میلسپو را بخوانید تا بتوانید بفهمید او تا چه اندازه وطن پرست بوده!! مشابهتا در ماجرای بر سر کار آمدن رزم آرا و در نهایت ترور او نیز چنین اهداف پنهانی وجود داشت. با سر کار آمدن رزم آرا مصدق و نمایندگان همسو با او بیشترین مخالفت را با او داشتند. ادعای ظاهری این بود که رزم آراء از منافع نفتی ایران دفاع نمی‌کند و در خدمت منافع بیگانگان است. اما واقع امر این است که رزم آرا به قتل رسید چون گفتگوهایی با انگلیس آغاز کرده بود تا بتواند حق تصنیف 50_50 را اخذ کند. چنانچه خانم دولتشاهی تصریح می‌کند رزم آرا قبل از ترور شدنش قصد داشت لایحه جدید نفت را در مجلس طرح کند. اما مسئله این است استعمار انگلیس که در پی تسخیر منابع نفتی ایران بود مگر حاضر میشد اصل تصنیف را بپذیرد؟! نه نمی‌پذیرفت و استثمار بیشتر را می‌طلبید و این استثمار ترور می‌طلبید. چنانچه بعدتر حسنعلی منصور را هم دقیقا به همین دلیل ترور کردند:لایحه نفت و حق بیشتر و عادلانه‌تر!

دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ | 18:15
نرگس

سوشیانت

مفهوم سوشیانتی که در آیین زرتشت وجود دارد نزدیکترین مفهوم به مسیحای موعود است. بی دلیل نیست که نیچه هم به آیین زرتشت نظر خاصی داشت و شاهکار فلسفی خود چنین گفت زرتشت را تحت تاثیر آن نوشت و مفهوم ابرانسان خود را در آن طرح نمود. این مفهوم سوشیانت با تأویل مفهوم جانشین در رویای نخستینی که در کتاب مقدس آمده مطابقت دارد. در مفهوم سوشیانت می‌توان معنای فلسفی مسیحا را ردیابی کرد حال آنکه مفهوم شیعی آن تحریفی و پیش پاافتاده است. به هر حال آنکه می‌آید همان سوشیانت زرتشتی است و البته که خواهد آمد!

دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳ | 11:13
نرگس

عروسک خیمه شب بازی

اصل بیست و چهارم: بستن عهدنامه و مقاوله‌نامه‌ها اعطای امتیازات (انحصار) تجارتی و صنعتی و فلاحتی و غیره اعم از اینکه طرف داخله باشد یا خارجه باید به تصویب مجلس شورای ملی برسد به استثنای عهدنامه‌هایی که استتار آنها اصلاح دولت و ملت باشد.

این اصل 24 متمم قانون اساسی مشروطه ایران است. همانجایی که باید کشاکش منافع انگلیس و روس را در ایران سال 1285 به نظاره نشست. نمی‌توان انکار کرد که در ابتدای جنبش مشروطیت انگلیسی‌ها از آن حمایت کردند. ماجرای تحصن در سفارت انگلیس و حمایت آنها از متحصنان امر غیرقابل انکاری است. اما پرسش این است که چرا انگلیسی‌ها باید از استقرار یک نظام دموکراتیک در کشور حساسی مانند ایران حمایت کنند؟ پاسخ به همین اصل 24 قانون اساسی بازمی‌گردد. اصلی که اختیارات پادشاه را در اعطای امتیازات محدود می‌کند و آن را منوط به تصویب مجلس می‌کند. اگر انگلیسی‌ها موفق می‌شدند نمایندگان همسو با سیاست خود را به مجلس بفرستند این بهترین حربه برای بیرون راندن رقیب دیرینه خود یعنی روسیه بود. بدین‌گونه روسیه دیگر نمی‌توانست امتیازات اقتصادی و سیاسی از پادشاه بگیرد چنانچه در دوره ناصری قادر به این امر شد. بی دلیل نیست که به محض اینکه متمم قانون اساسی مشروطه تصویب می‌شود روسیه با کمک نیروهای وابسته اش شروع به جولان و مخالفت با آن می‌کند. چون روسیه می‌دانست با تصویب این قانون و استقرار مشروطه منافع آن به مخاطره خواهد افتاد. اینجاست که می‌توان تحلیل کرد چرا روسیه نقش مهمی در به توپ بستن مجلس داشت. اما این یک وجه تحلیل حیات مشروطه در ایران است. وجه دیگر به پیوند نامبارک روحانیت و استعمارگران در ایران بازمی‌گردد. روحانیتی که به مثابه عروسک خیمه شب بازی ابزار دست امپریالیسم بوده است. این پرسش طرح می‌شود که چرا مخالفت شیخ فضل‌الله نوری بعد از تدوین متمم قانون اساسی شدت گرفت؟ آیا مسئله صرفا تعارض مشروطه و دین بود یا این تعارض ابزاری بود در جهت پیشبرد سیاست‌های روسیه؟چگونه می‌توان همسویی شیخ، شاه و استعمار را در واقعه به توپ بستن مجلس نادیده گرفت؟ در تاریخ ایران معاصر روحانیت یکی از ابزارهای استعمار بوده که برای اینکه ماهیت این امدستی پنهان بماند وجه دینی پررنگی به دعاوی خود داده است. چنانچه شیخ در مخالفت مشروطه با دین چنان اصرار می‌کند که شما فراموش میکنید در اصل مسئله تصویب اصولی مانند اصل 24 قانون اساسی است که منافع روسیه را به مخاطره می‌اندازد و آن مخالفت‌های دینی پرده‌ای است برای پوشاندن این همدستی و همراهی با استعمار!

جمعه دوم آذر ۱۴۰۳ | 17:43
نرگس
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .