پرده دوم
روزها گذشت و از یوسف خبری نشد. یعقوب از پسرانِ ظلمت مدام جویا میشد چه بر سر یوسف آوردهاند و آنان همچنان اصرار داشتند گرگ او را دریده. اما او باور نداشت. به دشتها در میآمد و نشان یوسف را از پرندگان آسمان میگرفت. بر بلندای کوهها میرفت و از صخرهها میپرسید آیا صدای گامهای یوسف را نشنیدهاند؟ در کوچههای غم آلود کنعان میگشت شاید از عابری خبری مییافت. بر سر راه کاروانها مینشست شاید بیگانگان مهاجر سیمای او را دیده بودند. حتی نیمه شبی در سینهی صحرا از گرگان درنده پرسید: آیا آنان یوسف را دریدهاند؟ شبها از روزنهی پنجرهی کلبهاش ستارگان و ماه را مینگریست تا شاید در روشنای ماه چهرهی یوسف را ببیند. شاید ماه دیده باشد یوسف از کدامین راه عازم دیار دیگری شده و کنعان را ترک گفته؟ چرا یوسف میبایست از او گریخته باشد؟ چگونه مهر پدری را از یاد برده بود؟ هنگام صبح با وزیدن نسیم خنک و نورافشانی خورشید از آن میپرسید: آیا امروز یوسف را در هیچ کجای سرزمینهای دور ندیده؟ باد را ندا میداد: ای رهگذر آزاد و رها آیا در هیچ صبحگاه و شامگاهی بر یوسف نوزیدهای؟ او از آب نیز میپرسید. سر در چاههای کنعان فرو میکرد و فریاد میزد: آیا یوسفم تشنه و درمانده از آبتان ننوشیده است؟
سالیان سال بدین سان گذشت و هیچ رهگذری پیام امیدی برای یعقوب نیاورد. او اکنون نه آن مردِ میانسالِ قامت افراشته بلکه پیرمردِ رنجور و غمدیدهای بود که همچنان افق را به امید گشایشی مینگریست. آه که چه لحظهها و روزهای طولانی را در جستجوی رویا و یوسف سپری کرده بود. پاهایش از جستجوهای مدام تاول زده بود. بر تمام راهها جای قدمهایش نقش بسته بود. مردم کنعان از امیدواریاش به ستوه آمده بودند و او را شوربختی میپنداشتند که سالها در تمنای آب تنها به سراب میرسید. کوههای کنعان را بارها بالا رفته و بیهیچ مژدهای فرود آمده بود. آری یعقوب مدتها بود که به پیامبری بیمژده و بشارت بدل شده بود. خداوند جز نوید رویایی که زمانی طولانی از آن میگذشت دیگر هیچ بشارتی برای خروج از گرداب غم و اندوه به او نداده بود. کلبهاش منزلگاه رنج و زجر بود و گویا از آسمان عذاب میبارید. دهشت این همه درد او را از پای درنمیآورد اما سکوت ملکوت در برابر تنهایی عظیماش او را در هم میشکست. ای کاش خداوند به زبان میآمد و یعقوب را از نیمه پنهان رویا آگاه میکرد. چه وحشت بیمنتهایی او "پیامبری بیخدا" شده بود که خداوند برای همیشه ترکاش کرده بود. ندایی از آسمان نمیآمد و او با رویاییِ وارونه تنها مانده بود!
تمام سالهایی که گذشت یعقوب گرفتار سعی و جستجویی تباه بود. هر چه بیشتر یوسف را میجست کمتر نشانی از او مییافت. تشنه لبی سرگشته در بیابانهای توفنده بود که آب را نه در راه، نه در چاه و نه در بیراه نمیجست. حاصل سعیاش خستگی، درماندگی و موهایی سپید بود که هر لحظه او را به پرتگاه مرگ نزدیک میکرد. او سیزیفی بود که تخته سنگ امید را با هزاران رنج تا بلندای کوه به دوش میکشید و آنگاه بار دیگر به دامنه آن در میغلتید. آری او تمام این مدت همچون سیزیف محکوم به جستجو و امیدی بیهوده بود. اگرچه شعلههای امید در درونش زبانه میکشید اما پیری و عمری که به پایان میرسید به تباهی امیدش گواهی میداد. کیست آنکس که هر چه بجوید، نیابد و جستن را همچون نفس کشیدن ترک نگوید جز یعقوب که هر شب بر بندای کوهی مینشست که امیدش در آنجا تباه میشد. در تاریکی شب کلبهی محزونش را ترک میکرد و زیر تک درختِ غریبی در صحرا مینشست و یوسف را صدا میزد. اگرچه خمیده بود و ناتوان اما هر روز به گذرگاههای کنعان میرفت و نشان غریباش را از بیگانگان میگرفت. پسران ظلمت و مردم کنعان دیگر او را نه پیامبر روشنایی که پیری سودایی میدانستند که عشق یوسف مجنون و مفتوناش کرده. اینک دیگر نه تنها واقعیت وگذر زمان مرگ رویا را تأیید میکرد بلکه تمام کنعان دهانی شده بود که رویا را نفی میکرد. همه او را سرزنش میکردند و سعیاش را به سخره میگرفتند. پسران ظلمت او را ندا میدادند: سالها در آغوش گرفتن یوسف را به انتظار نشستی و اکنون این مرگ است که آغوش به سوی تو گشوده. آیا بازنیامدن یوسف پس از سالهای طولانی گواهی بر مرگ او نیست؟ چرا وهم و خیال را رها نمیکنی؟ چرا بیهوده در این بیابانِ سوزان چشم به راه بارانِ آسمان هستی؟ در این سرزمین آتشگرفته دیگر هرگز گلِ امیدی نخواهد رویید. برخیز و رویا را فراموش کن و خویشتن را به یاد آور. هرگز دیگر زندگی را که در جستجوی رویا تباهش کردی بازنخواهی جست. چرا دست از این خنجر به قلب خود فرو کردن برنمیداری؟ یعقوب اما در خلوتش مینشست و برای یوسف مویه میکرد زیرا او پیامبر غریبی بود که هیچ کس نمیشناختش. یوسف اکنون در سرزمین بیگانگان و دور از دیارش به سر میبرد. چه کس میدانست که او پیامبری برگزیده است جز یعقوب که زندگیاش کابوسی تلخ شده بود اما هنوز رویا را باور داشت.
روزها را به جستجو میگذراند و شبها را به آشک و آه. او اینک تجسم پارادوکس امید و اندوه بود. امیدش به جستجوی خستگیناپذیر وادارش میکرد اما گریه و اشک مدام او برای چه بود؟ اگر یعقوب یقین داشت که رویا حقیقی است چرا مانند نومیدان شکوه سرمیداد؟ همه شب از کلبهاش آوای ناله و ضجه به گوش میرسید آنچنان که بغض آسمان نیز میشکست. زمین از غم میلرزید و آرزو میکرد ای کاش دستان نوازشگری داشت تا تنهایی یعقوب را در آغوش بگیرد. او گریه میکرد و فغان بر میآورد و دیدن این همه رنج، پسران ظلمت را وانمیداشت تا بگویند یوسفات زنده است. اما او را به همدردیِ ظلمت نیازی نبود زیرا به اتکای بایدِ حقیقت وجودش یقین مطلق به تحقق رویا بود.
اما چرا یعقوب که سرشار از امیدی شگفتانگیز بود چنین ناله میکرد؟ زیرا او کلیت رویا را میدانست اما از جزئیت آن آگاه نبود. کلیت او را امیدوار میکرد و جزئیت نومیدوار. کلیت او را شهسواری اسطورهای میخواست و جزئیت، انسانِ تباهِ یک تراژدی. بدین سان لحظات او در کشاکش امید و ناامیدی میگذشت و این پارادوکسی است که حتی خدایان را نیز از پای در میآورد. یعقوب به آب و آتش توأمان بدل شده بود. آتش امیدش او را به ربالنوعِ سعی و جستجوگری تبدیل کرده بود و ناامیدیاش به الههی نفرین شدهای که در زندان زمان میفسرد. آری او زندانیِ محبسِ زمان شده بود و از این رو بیقرار خود را به دیوارهای تنگ آن میکوبید. تنها تنگنای مکان نیست که میتواند زندان آدمی باشد زمان نیز میتواند قفسی گردد که امید انسان را از او برباید. یعقوب عقاب بلندپروازی بود که گرفتار قفس زمان شده بود. او در "زمانِ لاادری" میزیست چه کس میداند که چنین زمانی چون شلاق بر انسان فرود میآید؟ یعقوب یقین داشت که رویا محقق خواهد شد اما در کدام زمان؟ آینده نزدیک یا آینده دور؟ هرگاه به این میاندیشید که رویا در آیندهای نزدیک تحقق خواهد یافت، امید و شوق وجودش را به رقص در میآورد اما هرگاه به تحقق آن در آیندهی دور میاندیشید از یاس و ناامیدی قامتش خمیده میشد. اگر رویا در آیندهی دور محقق میشد شاید مرگ یعقوب فرامیرسید و هرگز تحقق طرح اتوپیایی خداوند را بر زمین نمیدید. زیرا او پیر آشفته مویی بود که هر لحظه مرگ میتوانست طومار زندگیاش را در هم پیچد. نیمه شب در کلبه ماتم زدهاش فریاد میزد: خداوندا انتظار تا به کی؟ ...تا به کی ؟ آیا آرزوی دیدن یوسف را به گور خواهم برد؟ زمان تازیانهاش را بر سرش فرود میآورد و میگفت: تو محکوم به انتظار جاودانه هستی بیآنکه راهی به رهایی بیابی. یعقوب بر صلیب "زمانِ لاادری" مصلوب میشد بیآنکه از آن رستاخیز یابد. او همچون انسان لعنت شدهای که خدای زمان به زنجیرش کشیده باشد نمیتوانست خود را از تعین ِزمان نجات دهد. گویا او ابژهای بود که باید به انتظار تحقق رویا مینشست و زمان نه امری درونی بلکه ضرورتی بیرونی بود. زمان را او رقم نمیزد بلکه زمان خود را بر او عارض میکرد. ارادهی یعقوب آزاد نبود زمان چون اربابی او را بردهی خود ساخته بود. چه میشد علیه زمان عصیان میکرد. آیا میتوانست به بارگاه خدایِ زمان راه یابد و او را مقهور ارادهی خود کند؟ در این صورت رویا در آیندهی نزدیک و هر لحظهای که او اراده میکرد تحقق مییافت. اما اکنون او گرفتار رنج انتظار بود و در وحشت آیندهی دور به سر میبرد. زیرا تحقق رویا در آینده دور به معنای تباهی زمان حال و آینده نزدیک بود. در این صورت چگونه میتوانست غمگین و سوگوار نباشد وقتی که در زمانِ حال سعی او تباه میشد. تحقق رویا در آیندهی دور بدین معنا بود که او باید از تحقق آن در زمانِ حال ناامید میشد. زمان حال و آینده نزدیک، زمانِ شکست و نفی رویا بود. او تا کی میتوانست در این زمان مرگبار درنگ کند؟ زمان آری گذر زمان میتواند سرسختترین مقاومتها را نیز درهم شکند. زمان تحقق رویا به درازا کشیده بود و مردم کنعان یعقوب را به سخره میگرفتند و او در برابر خندهی آنان پناهی جز گریههای شبانه نداشت.
مصیبت پشت مصیبت فرود میآمد آنچنان که یعقوب در نگاه مردم پیامبری مغضوب شده به نظر میرسید. اکنون بعد از گذر سالها نه تنها بشارتی از آسمان نرسیده بود که حتی باران نیز بر زمینهای تشنه نمیبارید. کنعان تا آن سوی سرزمینهای دور بدل به زمین مردهای شده بود که حتی خار نیز در آن نمیرویید. چاههای کنعان خشکیدند و مزارع نازا شدند. کنعان که روزی جوان پر طراوتی بود اینک پیری پژمرده و مفلس شده بود. روزی به هنگام بهار گلهای شوق از زمین میرویید و کنعان جامه سبز به تن میکرد و پرندگان در کوچههایش نغمه زندگی سرمیدادند. اما اکنون کنعان، پیراهن مندرسی بر تن داشت و بر فراز آسمانش تنها کرکسان شوم پرواز میکردند. فرزندانش در بلندیها نمیخندیدند و بازی نمیکردند و از هر خانه صدای نالهای بر میخاست که تا دور دستها به گوش میرسید. کنعان چون مادر سوگواری شیون میکرد و آه می کشید چراکه قحطی فرزندانش را به کام مرگ فرو برده و شادیاش را در آنی به زاری و ماتم بدل کرده بود. مرگ از دیوارها میبارید گویا آسمان دشنه به دست گرفته بود تا همه کنعان را قربانی خدا کند. آسمان خشمگین و غضبناک بر آن بود تا جویبارها را نه از آب باران که از خون انسان جاری سازد. کنعان، مضطرب و پریشان در بستر بیماری رو به احتضار میرفت و با چشمانی حسرت زده به آسمان مینگریست و میپرسید: آیا بار دیگر خورشید بر من خواهد تابید؟ آیا زندگی از دست رفتهام را به دست خواهم آورد؟ آیا زمینم دگر بار حامله خواهد شد و فرزندی خواهد زایید؟
کنعان از اندوه میگریست اما چشمانش خشکتر از آن بود که اشکی جاری شود. یعقوب درهم شکسته و ماتمزده در آستانهی کلبهاش نشسته بود و کنعان آتشگرفته را مینگریست. واقعیت جهنمی شده بود که از هر سویش نگونبختی و بیچارگی چهره مینمود. گویا هستی آخرین نفسهایش را میکشید و نیستی از کمینگاهش بیرون میآمد. رویایِ وارونه به یعقوب پوزخند میزد. یوسف را از دست داده بود، پیر و درمانده شده بود و حالا کنعان نیز در مرداب تیرهبختی و قحطی فرومیرفت. واقعیت بر صورت یعقوب سیلی مینواخت و او دیگر چه دستاویزی داشت که به اتکای آن حقیقی بودن رویا را باور داشته باشد؟ ناگهان امید دیگری در دروناش طلوع کرد. یعقوب را پسری بود بر سیما و خوی یوسف به نام بنیامین. با خود اندیشید شاید خداوند به واسطه بنیامین رویا را محقق سازد. هنوز میانجی دیگری برای تحقق رویا وجود داشت؛ بنیامین میتوانست یوسفِ رویا باشد. آری آنان محکوم به مرگ و ناامیدی نبودند زیرا رویا هنوز نشانههایی از خود در واقعیت داشت.
یعقوب برخاست تا بار دیگر همگان را به امید و زندگی فراخواند. پسران ظلمت را ندا داد: برخیزید و حرکت کنید هنوز پایان رویا فرانرسیده. با کاروانی رهسپار مصر شوید و کنعان گرسنه را قوت آورید. پسران ظلمت هر چند امیدواری او را نشانهی بلاهتاش میدانستند اما عازم سفر شدند زیرا مرگ بر همه آنها سایه افکنده بود. تناقض در اینجا است که پسرانِ ظلمت با اینکه از زنده بودن یوسف آگاهی داشتند اما از تحقق رویا ناامید بودند و یعقوب که از سرنوشت یوسف خبری نداشت همچنان به تحقق رویا امیدوار بود.
پسران ظلمت بادیه و بیابان را درنوردیدند و سرانجام به مصر رسیدند. اکنون عزیز مصر همان یوسفی بود که سالهای پیش او را به چاه افکندند. به بارگاه او داخل شدند. یوسف چنان عظمت و شکوهی یافته بود که پسران ظلمت گمان نمیکردند که او همان یوسف به چاه افتاده باشد. زیرا چاهِ ظلمت و جاهِ سلطنت در تعارض مطلق بودند. چگونه چنین امر ناممکنی امکان مییافت؟ یوسف پسران ظلمت را شناخت و آنان را از دهش خویش محروم نکرد. اما از آنان خواست تا بار دیگر که راهی مصر میشوند برادر ناتنیشان بنیامین را به همراه بیاورند و گرنه نصیبی از گندم نخواهند برد. یوسف تأویل رویا میدانست و از چگونگی تحقق رویای کودکیاش آگاهی داشت. از این رو او برخلاف یعقوب که ابژهای امیدوار بود، سوژهای آگاه بود که ارادهی تحقق رویا را داشت. او برخاسته بود تا یعقوب را خورشید و پسران ظلمت را ستاره گرداند. آنکس که امید داشت تنها قادر به مقاومت منفی در برابر واقعیت خردکننده بود اما آنکس که آگاهی داشت قادر به فراروی از ضرورت واقعیت و مقاومتی مثبت بود. بدین گونه یوسف سمبل مقاومت مثبت و یعقوب سمبل مقاومت منفی بود. یوسف قاعدهی تحقق رویا را میدانست و آن چیزی جز "تکرارِ شکست" نبود. آری تکرار همان خاطرهی وارونهای که حرکتی رو به جلو بود. تنها با تکرار شکست، اتوپیا میتوانست بر ویرانههای واقعیت ساخته شود. تکرار ماندن در گذشته نبود بلکه بازآفرینی امری نوین بود چراکه «امر نو فقط و فقط از طریق تکرار پدیدار میشد.»[1] رویا تنها از دل خرابههای تکرارِ شکست سربرمیآورد و یوسف با آگاهی تمام بر آن بود تا شکستی سهمگینی را برای یعقوب و پسران ظلمت تکرار کند. یعقوب میبایست بار دیگر بنیامین را مانند یوسف از دست میداد و پسران ظلمت باید با تکرار خطایِ نخستین به محاکمه خویشتن مینشستند. بنیامین دستاویزی بود که یعقوب برای تحقق رویا بدان چنگ میزد و تنها آنکس که همه دستاویزهایش را میبازد رویا را چونان معشوقی در برمیگیرد.
پسران ظلمت به کنعان بازگشتند و خواستار بنیامین از یعقوب شدند. آتشی به جان یعقوب افتاد و گفت: آیا بنیامین را چون یوسف به بادیه خواهید برد و دیگر هرگز بازنخواهید آورد؟ پسران ظلمت گفتند: با تو عهد خواهیم بست که او را به نزدت بازگردانیم. آنان از "نیرنگِ عقل" یوسف آگاهی نداشتند که با تکرارِ شکست، تمهیدات تحقق رویا را فراهم میکرد. پسران ظلمت بار دیگر با بنیامین عازم مصر شدند. یوسف با آنان نیرنگ کرد با حیلهای بنیامین را در مصر نگه داشت. بدین سان جام طلایش را در محمل شتر بنیامین نهاد تا او را به عنوان سارق زندانی کند.
وحشت پسران ظلمت را فراگرفت. اکنون چگونه چونان قاصدان شومی به کنعان بازمیگشتند و خبر زندانی شدن بنیامین را به یعقوب میدادند. آه که آنان تمام این سالها خود را تباه کردند و چون شکنجهگری جان و روح خود را تازیانه زدند. چگونه میتوانستند احساس انسان بودن کنند؟ آنها تمام امیدهای پدر رنجورهاشان را بر باد دادند. اما چاره چه بود آنان گرفتار نیرنگ عقلِ سوژهایِ خودآگاه شده بودند. با ترس و لرز و اندوهی جانکاه به سوی کنعان غمزده بازگشتند. یعقوب بر بلندای صخرهای نشسته بود و کاروان خسته را از دور دید که به آرامی حرکت میکرد. چه سکوت مرگباری همهجا را فرا گرفته بود. چه کس توان این را داشت که چون قاصدی اهریمنی خبری چنین هولناک را در گوش یعقوب نجوا کند. پسران ظلمت در نزدش حاضر شدند. بنیامین در میان آنان نبود. یعقوب فریادی از اعماق وجودش برآورد: بنیامین...بنیامین را چه شده؟ پاسخاش دادند: بنیامینات را به زندان افکندهاند.
اینک بنیامین نیز از دست رفته بود و یعقوب احساس میکرد سقف آسمان بر سرش آوار شده. آه کنعان...کنعان...ای سرزمین طلسمشدهای که تنها پیام یأس و ناامیدی در تو شنیده میشود ای کاش میتوانستم از خاکات بگریزم. ای آسمانی که به قهر و خشمی، کاش در من این توان بود که سقفات را بشکافم تا هم اکنون ملکوت بر زمین حاضر شود و مرا زین رنج ابدی نجات دهد. ای اندوه مرا لحظهای به حال خویش رها کن سالیان است که تو تنها همنشین منی! اشکهایم رودی شده است بر زمین اما رنج مرا پایانی نیست. کجاست یوسفم؟ کجاست بنیامینم؟ چه شد آن رویایی که نوید میداد رهایی مییابی؟ آسمان، زمین و انسان برخاستهاند و بر من یورش آوردهاند تا تاجی از یأس و ناامیدی بر سرم بنهند و ردای تیرهروزی بر تنم بپوشند. مرا اینک جز خود حقیقت چه دستاویزی هست تا در برابر واقعیتی چنین دهشتناک به پاخیزم؟ واقعیتی که دست دراز کرده و تمام هستیام را دریده. آه که وجودم شرحه شرحه شده و مرا هیچ تسلایی نیست! آیا این خداوند است که گلوی مرا میفشرد و بر روی من شمشیر میکشد؟ در این صورت چگونه میتوانم از قلمرو بودناش بگریزم؟ ای کاش میتوانستم در تاریکی زمین خود را پنهان سازم. تیرهای زهرآگین قلبم را شکافتهاند و زخمهای مرا هیچ مرهمی نیست. کجاست امیدهایم؟ کجاست حاصلِ سعیِ پیوستهام؟ سالها در پی آب دویدم و به سراب رسیدم...در تمنای گلستان بودم و به آتش کشیده شدم...روشنایی را جُستم و عرق تاریکی گشتم.
یعقوب به کلبهی محزونش بازگشت و تا شبانگاه آن روز گریست...گریست...گریست آنقدر گریست که چشمانش نابینا شد. او در برابر این همه از دست دادن و نیافتن آشفته بود و مشوش، خشمگین بود و آزرده دل. از ارادهای که مغلوب شده بود و عصیان نمیتوانست به ستوه آمده بود. چرا باید ابژهی یک رنج مقدس واقع میشد تا بدین واسطه شایستگی تحقق رویا را بیابد؟ او میبایست در برابر مصیبتهایی که بر او آوار میشد صبر میکرد بیآنکه قدمی ایجابی در راستای تحقق رویا بر دارد. صبر در برابر رنج مقدس آیا این همان طریقی بود که رویا محقق میشد؟ صبر او را به ابژهای منفعل بدل میساخت و خودویژگی انسانیاش یعنی ارادهمندی را از او سلب میکرد. تا به کی باید زیر سقف آسمانی مینشست که از آن عذاب میبارید و او همچون الههی رنج میبایست مقاومتی مقدس میکرد؟ نه دیگر خواهان این نیستم که الههی رنج باشم من انسانم و الههی رهایی بودن بایستهی من است. دیگر به انتظار نخواهم نشست تا رویا رخ دهد من برخواهم خواست و رویا را خلق خواهم کرد. پوستهی صبر مقدس را خواهم شکافت و برای رهاییام عصیان خواهم کرد. کیست آنکس که دستانم را با ریسمان رنج مقدس به دیوارههای امید بسته است؟ هم اینک با ارادهی عصیانگرم بر میخیزم و ریسمان را میدرم و دویدن به سوی رویایم را آغاز میکنم. رویا اگرچه طرح اتوپیایی خداوند بود اما سوژهی تحققبخش آن انسان بود. ابژهی رنج مقدس بودن بدین معنا بود که او میبایست به انتظار ارادهی خدا بنشیند تا آنچه باید باشد را رقم بزند. اما آنچه باید باشد را خدا به منصهی ظهور میرساند یا انسان؟ آیا رهایی چون هبهای از سوی خدا در ازای رنجی مقدس به او بخشیده میشد؟ اما آیا در رهایی که ارادهمندی انسان در آن غایب است حدی از اسارت وجود نداشت؟
ارادهی یعقوب مقهور خدایِ زمان بود. چه میشد اگر به جنگ با او میرفت و خود را از یوغ تعین آن نجات میداد؟ آری خدایِ زمان او را به الههی امید و رنج بدل ساخته بود. آنکس که به واسطهی امیدش در برابر رنج مقاومت میکرد سوژگی سلبی داشت و در سوژگی سلبی همواره حدی از ابژگی وجود دارد و یعقوب بر آن بود که به واسطهی عصیان در برابر رنج، سوژگی ایجابی را به چنگ آورد.
نیمه شب عاصی و برآشفته چوب دستیاش را برداشت تا به نبردِ خدای زمان برود. هرچند نابینا بود و فرسوده اما همه وجودش ارادهای شده بود برای به دست آوردن رهایی. در میان تاریکی راه بیابان را در پیش گرفت. سکوت و ظلمت همه جا را فراگرفته بود. یعقوب فریاد زد: هان ای خدای زمان خویشتن را آشکارکن که زره جنگ به تن کردهام...پتک آهنین به دست دارم تا دیوارههای زندانات را درهم شکنم. برخاسته ام تا خویشتن را از ضرورت و بایدت برهانم. صدایی سکوت را شکست و گفت: چه میخواهی ای زندانی در بند؟ یعقوب گفت: ارادهمندی و رهاییام را. تو تمام این سالها مرا الههای رنجور خواستی و اینک من از ماتم این همه درد به طغیان آمدهام. دیگر نمی خواهم منتظر تحقق زمان رویا باشم، من برآنم زمان را خود خلق کنم. آمدهام تا تو را مغلوب کنم ای خدای زمان! صدای رعدآسا بار دیگر گفت: چگونه در اوج ناتوانی و نابینایی بر من غلبه خواهی کرد؟ یعقوب گفت: به چشمانم خیره بنگر، من آن ارادهی عصیانگری هستم که دیوارهای هستی بر سرم آوار شد و با این حال خرابهها را پس زدم و چنانچه مینگری ذرهای به حقیقی بودن رویا شک نکردهام. آسمان بر من غرید، قحطی زمین مرا بلعید، آدمیان امید و رویایم را به سخره گرفتند و مرا دیوانه خواندند و من در برابر این همه ایستادم و رویام را در آغوش گرفتم. با من بگو ای خدای زمان اگر بر زمین فرود میآمدی و رنجی چنین وحشتناک وجودت را میدرید آیا تو را یارای مقاومت بود؟ من رنج را مقهور خویش ساختم و درد را سینه شکافتم و در اوج تباهی به جستجوی رهایی برخاستم. اکنون چنان آتش عصیانی در درونم شعله میکشد که برآنم تا سپیدهدم با تو بجنگم.
یعقوب پنجه در پنجهی خدای زمان افکند و بدین گونه تا سحرگاه با هم در ستیز بودند. خدای زمان به نفس نفس افتاد و یعقوب را سخت مقاوم یافت. آنگاه به سخن درآمد و گفت: هان ای سوژه استثنایی اگر به کارزارم نمیآمدی هرگز رهاییات نمیبخشیدم. من... خدای زمان مدتها در انتظار عصیان تو بودم. اینک تو را ای یعقوب، اسرائیل می نامم زیرا تو در برابر خدا برای رهاییات مقاومت کردی! مقاومتات را میستایم و از آغاز خواهان آن بودم.
خورشید دمیدن گرفت هرچند جهان برای یعقوب تیره بود اما یقین داشت که او سرانجام خورشید رویا خواهد شد. او وادی "فنیئیل" را وانهاد و کورمال کورمال راهی کنعان شد. پسران ظلمت را از خواب ناامیدی بیدار کرد و ندایشان داد: هان هم اکنون از هزیمت خدای زمان بازمیگردم...رویا به زودی محقق خواهد شد. برخیزید و کاروانی شوید به سوی مصر و یوسف و بنیامین را بجویید که یقیناً خواهید یافت! آری نباید به انتظار نشست تا رویا به سوی ما حرکت کند، ما به سوی آن حرکت خواهیم کرد.
[1]- بنگرید به رساله "تکرار" اثر سورن کیرکگارد(1843)