شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

کتاب تکرار کیرکگارد

من سال‌های پیش کتاب "تکرار" کیرکگارد رو خوندم... توی راه و در مسیر رفتن به گیلان! وقتی شروع به خوندن کردم احساس کردم که دارم از جا کنده می‌شم چون واقع امر اینه که من قبل از اینکه کتاب کیرکگارد رو بخونم دقیقا به لحاظ نظری به همان چیزی رسیده بودم که او نوشته بود. تمام مسیر اشک امان نمی‌داد...مگر می‌شود این حد از شباهت در احوالات و سیر فکری!

شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:56
نرگس

عصیان موسی و تسلیم اسحاق

اما از تکرار دیگری می‌خواهم بنویسم. دو سرگذشت و دو مواجه در کتاب مقدس هست که شباهت بسیاری به هم دارند اما متفاوت‌اند. آن نیست مگر ماجرای دو قتل: یکی قتل مرد جوانی به دست خضر و عصیان موسی در برابر او و دیگر قصد قتل اسحاق به واسطه ابراهیم و تسلیم اسحاق در برابر آن. چرا الهیات قتل مرد جوان در وضعیت اول را مجاز اما قتل یا قربانی کردن اسحاق را در وضعیت دوم خطا می‌داند و معتقد است که ابراهیم با قصد قربانی کردن اسحاق مرتکب اشتباه شده؟ زیرا همانطور که پیشتر نیز گفتم قتل نفس در الهیات تنها در دو وضعیت مجاز دانسته شده یکی اینکه فرد مرتکب خطا شده باشد یا اینکه مرتکب ظلم و ستم و فساد شده باشد. آن مرد جوانی که خضر به قتل رساند برخلاف تصور موسی "نفس زکیه" نبود بلکه مرتکب شرارت و ظلم شده بود به همین دلیل خضر با قتل او نه مرتکب جنایت بلکه عدالت را اجرا کرد. اما در وضعیت دوم اسحاق مصداق بارز "نفس زکیه" بود که نه قتلی مرتکب شده بود و نه شرارت و ظلمی و بنابراین ابراهیم مطلقا مجاز به قربانی کردن و کشتن او نبود. به همین دلیل است که به محض اینکه خداوند می‌بیند ابراهیم آهنگ قربانی کردن اسحاق را کرده، او را با بانگی از این خطا بازمی‌دارد. اما مرا با شرح و تفصیل این معنا کاری نیست زیرا پیشتر آن را شرح داده‌ام. من می‌خواهم از عصیان موسی و تسلیم اسحاق بگویم. موسی چون چون آهنگ آن کرد که همراه آن مرد شود بدو چنین اطمینان داد که: ستجدونی ان شاء الله صابرا یعنی مرا شکیبا خواهی یافت(69 کهف) اما موسی در برابر قتل آن مرد جوان عصیان کرد و حتی به خاطر آن عصیان سرزنش نیز نشد آن هم در وضعیتی که خطا کرده بود. مشابهتاً اسحاق هنگامی ابراهیم رویای خویش را بر او افشاء کرد چنین گفت: ستجدونی ان شاءالله من الصابرین یعنی مرا شکیبا خواهی یافت.(102 صافات) چون نیک بنگری می‌بینی اسحاق و موسی کلمات مشابهی را به زبان می‌آورند که دلالت بر همان قاعده "تکرار متفاوت" دارد: ابتلایی مشابه اما متفاوت. اسحاق تسلیم شد و گمان کرد که با تسلیم شدن در برابر "رویای پدر" می‌تواند از آن ابتلا فراروی کند. حال آنکه ابراهیم به خطا رویا را فهمیده بود و در فهم آن به بیراهه رفته بود. این رویا، رویایی ظلمانی و تاریک بود زیرا بنگر که هم ظاهر رویا و هم تأویل رویا دلالت بر "امر شر" داشت. طبق فهم ظاهری رویا، ابراهیم باید اسحاق را قربانی می‌کرد و این آشکارا عدول از قاعده الهیات بود. اما "تأویل رویا" نیز که به معنای چشم‌پوشی کردن یا صرف نظر کردن و نه لزوماً سربریدن اسحاق بود، عدول از قاعده الهیات محسوب می‌شد و این یعنی چه ابراهیم اسحاق را سرمی‌برید و چه به نحوی از آن چشم‌پوشی می‌کرد از وادی ایمان خارج شده بود. زیرا بنگر که خداوندگار از انسان تنها صرف نظر کردن از "امر شر" را خواسته و آنجا که تو از "امر خیر" صرف نظر می‌کنی به نحو دیگری مرتکب امر شر شده‌ای. چنانچه یعقوب که به سیمای ابراهیم تکرار شد حتی برای لحظه‌ای از یوسف چشم‌پوشی نکرد و از این رو ابراهیم و یعقوب اگرچه هر دو یک ابتلا را از سرگذراندند اما یعقوب از قضا به واسطه چشم‌پوشی نکردن از یوسف، از مقام ابراهیم فراتر رفت. ابراهیم تأویل نمی‌دانست و از تأویل رویا بی‌خبر بود. پس او بر این امر واقف نبود که تأویل رویا نیز دلالت بر امر شر داشت. ابراهیم باید می‌دانست وقتی هم ظاهر رویا و هم تأویل آن، او را به سوی ارتکاب به امر شر فرامی‌خواند منشاء آن رویا نمی‌توانست "خداوندگار" باشد. پس هر چند دین‌داران به خشم آیند باید گفت: منشأ آن رویا نه خداوندگار بلکه اهریمن بود. آری این اهریمن بود که ابراهیم را با رویا مبتلا کرد... این اهریمن بود که ابراهیم را می‌آزمود زیرا بنگر که خداوند چنین حیطه ارادی را به او داده است. پس خداوندگار در نبرد ابراهیم و اهریمن درنگ کرد تا بنگرد آیا ابراهیم به این معنا ره می‌یابد که او منشأ رویا نیست و نمی‌تواند باشد. به روایت آن رویا در کتاب مقدس بنگر: خداوند حتی در رویا ابراهیم را مورد خطاب قرار نداده بلکه ابراهیم صرفاً خود را در حال سربریدن اسحاق دیده است. این اهریمن بود که رویا را بر ابراهیم نمایاند و آنگاه با دمدمه‌ای در او حاضر شد که بدو می گفت: این خداست که می‌خواهد برای اثبات ایمان خود اسحاق را قربانی کنی! ابراهیم با دمدمه اهریمن فریفته شد و گمان برد این خداست که رویا را بدو می‌نمایاند.

اما برخی خواهند گفت: اگر آنچه که تو می‌گویی در مورد ابراهیم درست است به چه دلیل خداوند ابراهیم را چنین خطاب کرد که: ابراهیم تو رویایت را حقیقت بخشیدی! پس خواهم گفت نیک بنگر که خداوند چه رندانه سخن گفته است زیرا حقیقت بخشیدن به رویا بر اساس "فهم ظاهری" آن مستلزم این بود که اسحاق سربریده شود اما ابراهیم اسحاق را سرنبریده بود که خداوند چنین خطاب‌اش کرد که تو رویا را حقیقت بخشیدی! به چه معنا خداوند می‌گوید تو رویایت را حقیقت بخشیدی در حالی که ظاهر رویا به عمل "سربریدن" اشاره داشت؟ ابراهیم که اسحاق را سرنبریده بود پس چرا خدا می‌گوید رویایت را حقیقت بخشیدی؟! در واقع خداوند در وضعیتی به ابراهیم می‌گوید تو رویایت را حقیقت بخشیدی که او اتفاقا آن را حقیقت نبخشیده بود زیرا حقیقت بخشیدن طبق معنای ظاهری آن مستلزم عمل سربریدن بود. اگر ابراهیم، اسحاق را سربریده بود و خون او بر زمین جاری می‌شد در این صورت او رویا را بر اساس "فهم ظاهری" آن محقق کرده بود اما خونی به زمین ریخته نشده و خدا می‌گوید رویا را حقیقت بخشیدی! به عبارت دیگر بر اساس فهم ظاهری رویا ذبح اسحاق در واقعیت آن را محقق می‌کرد اما ذبحی رخ نداده و در واقع رویا محقق نشده اما خدا می‌گوید محقق شده است. این تناقض به چه معناست؟ اینجاست که خداوند با ممانعت از قربانی کردن اسحاق به نحو ضمنی به ابراهیم می‌فهماند که در فهم رویا و منشأ آن به خطا رفته است. زیرا طبق فهم ِظاهریِ ابراهیم، تحقق رویا مستلزم سربریدن اسحاق بود اما خداوند پیش از سربریدن اسحاق او را خطاب می‌کند رویایت را تحقق بخشیدی و این یعنی ابراهیم در فهم منشأ رویا به خطا رفته بود! اما دیگر بار کسی خواهد پرسید اگر چنین است پس به چه سبب خداوند خطاب به ابراهیم می‌گوید: ما اینگونه نیکوکاران را جزا می‌دهیم. این سخنی است که بسیاری را در فهم ابتلای ابراهیم به بیراهه کشانده است زیرا همگان این سخن را دلالت بر این می دانند که خداوند عمل ابراهیم را تأیید کرده است؛ در حالی که مقصود خداوندگار این است که چون ابراهیم انسان نیکوکاری بود او را از ارتکاب به خطای بزرگی بازداشتیم زیرا اگر او بر اساس فهم ظاهری رویا اسحاق را قربانی کرده بود با قابیل هیچ تفاوتی نداشت. پس آن بازداشتن از سربریدن اسحاق جزای نیکوکاری ابراهیم بود که همواره از ارتکاب به امر شر پرهیز داشت به جز این یکبار که بر اساس فهم اشتباهی داشت مرتکب یک خطای سترگ و نابخشودنی می‌شد. چونان آن شعر حافظ که می گوید: دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای/فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد.

مسئله این بود که اسحاق باید لحظه‌ای با خود درنگ می‌کرد همانطور که موسی لحظه‌ای درنگ کرد و به قاعده قتل در الهیات اندیشید و عصیان کرد. هم اسحاق و هم ابراهیم می‌دانستند که الهیات قتل را تنها و تنها در دو وضعیت مجاز دانسته و بنابراین اگر آن دو وضعیت وجود نداشته باشد قتل، حکمی جز "جنایت" ندارد. اما آنها دچار دمدمه شدند همانطور که کیرکگارد دچار این دمدمه شد یعنی این دمدمه که می‌توان از قاعده اخلاقی برای ایمان چشم پوشید. این همان دامی بود که آنها با افتادن در آن از ساحت ایمان عدول کردند. در واقع ابراهیم و اسحاق در وضعیتی که از این قاعده الهیاتی آگاهی داشتند باید در منشأ رویا تردید می‌کردند و در می‌یافتند که نه خدا بکه اهریمن آن رویا را به آنها نمایانده است. زیرا خداوند هرگز ممکن نیست که فرمان به نافرمانی از خود دهد یا به عبارت دیگر خداوند هرگز امر به شر نمی‌کند. نیک بنگرید که موسی امر خیر و اخلاقی را دستاویز قرار داد و عصیان کرد و سرزنش نشد زیرا در بین امر اخلاقی و امر ایمانی هیچ تعارضی وجود ندارد. اگر امر اخلاقی نقض شود امر ایمانی نقض شده و بالعکس. اسحاق نیز در وضعیت مشابهی مانند موسی باید عصیان می‌کرد زیرا پذیرش قربانی شدن یا به قتل رسیدن در وضعیتی که سزاوار آن نیستی خطاست اما اسحاق با پذیرش آن به سیمای هابیل تکرار شد که بی‌هیچ مقاومتی آن هم در وضعیتی که قابیل قصد خود را برای کشتن او اعلام کرده بود، پذیرای مرگ شد. هم هایبل و هم اسحاق باید عصیان می‌کردند و هر دو با تسلیم شدن به خطا رفتند چنانچه ابراهیم با تسلیم شدن در برابر دمدمه قربانی کردن به سیمای قابیل تکرار شد و اگر خدا او را بازنمی‌داشت او با قابیل هیچ تفاوتی نداشت! خطاست که بپنداری در ساحت ایمان همواره با تسلیم آن را تأیید یا اثبات کرده‌ای گاه این عصیان است که ایمان را اثبات می‌کند و بنابراین ابراهیم و اسحاق نه با تسلیم بلکه با عصیان ایمان را اثبات می‌کردند و با تسلیم از آن عدول کردند! چنانچه محمد در شبه جزیره عربستان وقتی اعراب در برابر او شمشیر کشیدند مانند هابیل سرتسلیم فرونمی‌آورد تا قربانی شود بلکه در مقابل آنها می‌ایستد و می‌گوید: بیایید برای زندگی بجنگیم!

جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 18:36
نرگس

تکرار وارونه: بازگشت به نقطه آغازین

می‌گوید بنگار... از قاعده تکرار وارونه بنگار... از قاعده‌ای که ره به تحقق رویا می‌برد بنگار که اینک رویای من با تکرار وارونه‌ای در شرف وقوع است. من از معنای نوینی نمی‌خواهم سخن بگویم این روزها فقط از تکرار و قاعده‌اش می‌نویسم و اکنون می‌خواهم از تکرار وارونه در سرگذشت یوسف بگویم. آری تکرار وارونه زیرا که یوسف با تکیه بر این قاعده بود که رویای خویش را محقق ساخت. او بر معنای رویای خود آگاه بود و می‌دانست چگونه باید خورشید را خورشید، ماه را ماه، ستاره را ستاره کند. پس او برخاست تا رخداد نخستین را تکرار کند و چه بود آن رخداد نخستین؟ همان فقدان اولیه... همان نیرنگ اولیه و این یعنی او برخاست تا نیرنگ نخستین برادران خویش را در صورتی متفاوت تکرار کند تا بدین‌گونه برادران را گرفتار نیرنگی مشابه نیرنگ خویش نماید. اما نیرنگ نخستین چگونه رخ داد؟ ما باید نخست نیرنگ اولیه را وصف کنیم تا آنگاه دریابیم که نیرنگ دوم چگونه به سیمای آن تکرار شده است.

پس می‌دانی که برادران یوسف از کشتن او منصرف شدند و عزم آن کردند تا او را در چاه بیفکنند. پس به نزد یعقوب آمدند و گفتند: چرا یوسف را با ما راهی دشت‌ها نمی‌کنی تا بازی کند ما از او محافظت خواهی کرد.(انا له لحافظون) پس او را به دشت‌ها بردند و در چاه افکندند و به نزد یعقوب بازگشتند و گفتند: ای پدر ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش متاع خود نهادیم و آنگاه گرگ او را خورد. به این کلمات باید دقت کرد می‌گویند: ترکنا یوسف عند متاعنا. پس آنگاه برای اثبات دعوی خود پیراهن خونین یوسف را برای یعقوب آوردند و در این زمان یعقوب چنین گفت: بلکه نفس شما امری را برایتان آراسته است(قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل) یعقوب با نیرنگ نخستین فریفته نشد و باور نکرد که ممکن است یوسف مرده باشد.

این سناریوی نیرنگ نخستین است و اینک بنگرید که یوسف چگونه هر لحظه‌ی آن را به صورت دیگری تکرار می‌کند. نیرنگ دوم نیرنگی است که یوسف برای تحقق رویا به کار می‌گیرد اما به چه سان؟ پس می‌دانی که برادران یوسف در سفر نخستین برای گرفتن غله در دوران قحطی به مصر آمدند در این سفر بود که یوسف از آنها خواست که بنیامین را نیز برای گرفتن غله با خود بیاورند و اگر چنین نکنند به آنها غله‌ای داده نخواهد شد. با این نیرنگ او آنها را به نزد یعقوب فرستاد تا همان کلماتی را تکرار کنند که هنگام گرفتن یوسف از او به زبان آوردند. پس به نزد یعقوب بازگشتند و گفتند: ای پدر پیمانه از ما منع شد بنیامین را با بفرست ما از او محافظت خواهیم کرد(انا له لحافظون). چنانچه می نگری آنان این همان لحظات نیرنگ نخستین است که به صورت دیگری تکرار می‌شود اما کتاب مقدس اصرار دارد تا نشان دهد که برادران در نیرنگ دوم همان کلماتی را تکرار کردند که در نیرنگ نخستین به زبان آوردند: انا له لحافظون!! این است همان کماتی که آنان به زبان آوردند وقتی که از یعقوب خواستند تا یوسف را با آنان به راهی دشت‌ها کند. پس بنگر چون آنان از یعقوب بنیامین را خواستند او به نحو ضمنی به آنان فهماند که نیرنگ نخستین دارد تکرار می‌شود. او گفت: آیا همانگونه که شما را پیش از این بر برادرش امین گردانیدم، بر او امین سازم؟ پس اینجا یعقوب از آنان عهدی گرفت و آن عهد این بود که بنیامین را با شما راهی نخواهم کرد مگر اینکه سوگند یاد کنید که او را به نزد من بازمی‌گردانید. پس با این عهد بود که یعقوب، بنیامین را راهی مصر کرد. اینک بنگر که یوسف چگونه بار دیگر نیرنگ نخسیتن را تکرار کرد. برداران در نیرنگ نخستین گفتند: ما یوسف را نزد "متاع‌مان" نهادیم و گرگ او را خورد و یوسف دقیقاً همین کار را به نحو وارونه‌ای با بنیامین کرد. آنها یوسف را نزد متاع‌شان گذاشتند و یوسف در نیرنگ خویش متاع‌اش را نزد بنیامین نهاد! بدین گونه متاع خود را از خورجین بنیامین بیرون آورد و عزم آن کرد تا او را در مصر نگه دارد و چون برداران خواستار آن شدند تا یکی از آنان به جای بنیامین در مصر بماند یوسف گفت: من جز آنکس که متاع خود را در نزد وی یافته‌ام بازداشت نمی‌کنم. نیک بنگر در نیرنگ نخستین برادران گفتند: "ترکنا یوسف عند متاعنا" و یوسف در نیرنگ دوم با همین کلمات گفت: "ان نتأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده." اینگونه او با نیرنگ، بنیامین را از آنان گرفت همانگونه که آنها در نیرنگ نخستین او را از یعقوب گرفتند. تو در اشعار مولانا خوانده‌ای که گفته است:"من گرگ را یوسف کنم". اینک بدان مقصود مولانا از این سخن این است که در نیرنگ دوم یوسف گرگ شد و بنیامین را ربود! پس با این نیرنگ بود که یوسف برادران خویش را در جایگاه عهدشکن قرار داد و بدینگونه روح آنان را به چاه افکند تا مگر در آن چاه به خویش آیند. چنانچه زخم این عهدشکنی آنقدر عمیق بود که یکی از آنان نتوانست به کنعان بازگردد و در چشمان یعقوب بنگرد و بگوید که بنیامین را از دست داده‌اند. پس برداران به سیمای نیرنگ نخستین با خبر فقدان مشابهی به نزد یعقوب بازگشتند تا اینبار به او خبر از دست رفتن بنیامین را بدهند چنانچه پیشتر خبر از دست رفتن یوسف را بدو داده بودند. شگفتا در این هنگام یعقوب بدون هیچگونه تغییری همان کلماتی را تکرار کرد که هنگام شنیدن خبر از دست رفتن یوسف به زبان آورد. یعقوب گفت: بلکه نفس‌تان چیزی را برای شما آراسته است و من صبر خواهم کرد.( قال بل سولت لکم انفسکم امر فصبر جمیل.) چون نیک بنگری می‌بینی کلمات عین به عین تکرار شده‌اند. پس یعقوب فقدان بنیامین را نیز نپذیرفت و بار دیگر فرزندان را راهی مصر کرد تا آخرین اپیزد نیرنگ نخستین تکرار شود. در این هنگام بود که یوسف خویش را افشا کرد و پیراهن خود را به برادران داد تا با خود به نشانه تحقق رویا به کنعان برند. بدین گونه بار دیگر برادران به سیمای نیرنگ نخستین تکرار شدند: در نیرنگ نخستین پیراهن خونین یوسف را نزد یعقوب بردند و در جریان نیرنگ دوم بار دیگر پیراهن یوسف را برای یعقوب بردند با این تفاوت که اینبار پیراهن نشانه تحقق رویا بود نه نقض رویا!

با تو می‌گویم رویا به قاعده تکرار وارونه محقق می‌شود و چنانچه می‌نگری یوسف با تکرار لحظه به لحظه نیرنگ نخستین رویا را به آستانه تحقق رساند. آنکس که تأویل می‌داند با قاعده "بازگشت به نقطه آغازین" سودای خویش را محقق می‌کند چنانچه خداوندگار نیز با بازگشت به نقطه آغازین عزم تحقق رویای خویش را کرده است و تو تحقق آن را با چشمان خویش خواهی نگریست!

جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:3
نرگس

هیستری جمعی و اعتراضات

چرا مدام بعد از اعتراضات مهسا می شنویم حکومت فلانی و فلانی رو اعدام کرد... فلانی ربوده شد و خبری از او نیست.... فلانی زندانی شد.... اشاعه این اخبار یک استراتژی سرکوب پنهان است. برخلاف آنچه حکومت می خواهد القا کند امروزه دولت ها تا آنجایی که ممکن است از کاربرد استراتژی های سرکوب آشکار و فیزیکی به دلیل تبعات حقوقی که برایشان دارد، اجتناب می کنند. امروزه دولت ها به دستگاه های ایدئولوژیک شان برای ساکت کردن و عادی سازی وضعیت بیشتر متکی هستند تا دستگاه پلیسی و نظامی. اشاعه این اخبار کاذب یک کاربرد جدی دارد و آن ایجاد "هیستری جمعی" در یک جامعه اعتراضی است. حکومت از قضا از اعمال خشونت مستقیم بر "جسم ها" پرهیز می کند و سعی می کند با اشاعه ترس و وحشت بر "روان ها" داغ بگذارد. آنها کاری می کنند که معترضان مدام با یک وحشت بزرگ در وجودشان درگیر باشند و وحشت از اینکه مبادا در اعتراضات بعدی خودشان طعمه اعدام ها شوند. ایجاد این وضعیت هیستری جمعی به مراتب بازدارندگی بیشتری دارد تا اعمال خشونت فیزیکی. رسانه ها هم ابزار ایجاد این هیستری جمعی هستند و متاسفانه معترضانی که نمی دانند رسانه هایی که خودشان را اپوزیسیون معرفی می کنند در خدمت حکومت اند، اخبار دروغ مربوط به اعدام ها و زندانی شدن ها را باور می کنند و در دام داغ خوردن می افتند. یک مشت سایبری حکومتی به معنای دقیق کلمه "حیوان " با پخش این اخبار دروغ به داغ زدن ها بر روح و روان معترضان کمک می کنند. همینجا باید خطاب به آنها گفت: بیایید یکبار هم که شده انسان باشید و از حیوان بودن دست بکشید!!

جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 12:19
نرگس

پروا

ای مردم از پروردگار خود پروا بدارید زیرا که زلزله زمان موعود امری هولناک است!

آیه 1 حج

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:55
نرگس

اعتراض فرشتگان

اینک در ادامه آن معانی که گفتم برآنم تا از تکرار آن معنا در وضعیت متفاوت دیگری سخن بگویم. مرا قصد آن نیست که از معنا و مضمون نوینی بنگارم بلکه تنها خواهان آنم که نشان دهم چگونه برخی "مضامین مشابه" در "وضعیت‌های متفاوت" تکرار شده‌اند. موسی به سیمای برداران یوسف در نسبت با آن مرد تکرار می‌شود و آن مرد که دانای تأویل است به سیمای یوسف و یعقوب تکرار می‌شود و تمام این تکرارها تکراری از رخداد نخستین است و در واقع برداران یوسف و موسی در آن وضعیت خاص به سیمای فرشتگان در جدال با خدا تکرار شده‌اند. اما کدام جدال؟ آن جدالی که زمانی رخ نمود که خداوندگار قصد خویش را از جانشینی انسان به جای خود اعلام کرد. پس فرشتگان به اعتراض برخاستند و چنین گفتند: چرا می‌خواهی کسی را که خونریز است و در زمین سر به طغیان و ستم برمی‌دارد، جانشین خود کنی در حالی که ما بایسته‌تر بدین جانشینی هستیم زیرا این ماییم که تو را تقدیس می‌کنیم. چون نیک بنگری اعتراض فرشتگان در این وضعیت مشابه اعتراض برداران یوسف به یعقوب است آنجا که گفتند: "یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که جمعی نیرومند هستیم دوست‌داشتنی‌ترند قطعا پدر ما در گمراهی آشکاری است".(8 یوسف) فرشتگان می‌گویند نحن نسبح و برادران یوسف می‌گویند نحن عصبه و هر دو داعیه برتری دارند و خدا و یعقوب را خطاکار می‌پندارند! نیک بنگر چون خداوندگار اعتراض فرشتگان را شنید آن را انکار نکرد و تنها این سخن را به زبان آورد: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. پس خداوندگار کلیت را به انسان تعلیم داد و آنگاه از فرشتگان که آگاهی جزئی داشتند خواست تا از کلیت آنچه انسان می‌دانست بدو خبر دهند. فرشتگان بی‌درنگ اعتراف کردند علمی و آگاهی جز آنچه خداوند بدانها تعلیم داده ندارند و نمی‌توانند از کلیت بدو خبر دهند. پس فرشتگان ره به کلیت نبردند و کلیت را نشناختند اما انسان که کلیت را می‌دانست از جز به او خبر داد. زیرا کلیت می‌تواند به جزء از آنچه هست خبر دهد اما امر جزئی هرگز نمی‌تواند از امر کلی خبر دهد. اما چرا فرشتگان اعتراض می‌کنند؟ زیرا آنان به واسطه افشای اولیه خداوند از نیمه تاریک انسان بدین امر واقف شده بودند که انسان می‌تواند مرتکب امر شر شود پس آنها از نیمه تاریک انسان آگاه بودند اما از نیمه دیگری که او را تا سر حد وجود مافوق خدا برمی کشاند بی‌خبر بودند و خداوند با آگاه کردن آنها از این نیمه انسان بدانها فهماند که علی‌رغم اینکه در اعتراض خود راست می‌گفتند اما اشتباه می‌کردند! آن اعتراضی که فرشتگان مطرح کردند یک "احتمال درست" در مورد انسان بود و این را خونریزی‌ها و ستم‌ها و طغیان‌هایی که در زمین رخ داده اثبات می‌کند و این یعنی اینک فرشتگان می‌توانند به فجایع زمین اشارت کنند و به خداوند بگویند: آیا ما از همان ابتدا به تو نگفتیم انسانی که در زمین جانشین خواهی کرد خونریزی می‌کند و سر به طغیان برمی‌دارد! اما خداوندگار بار دیگر بدانها پاسخ می‌دهد: من گفتم که انسانی را در زمین جانشین خود خواهم کرد اما "عهد من" هرگز به ستمگران نخواهد رسید بلکه آنان را از زمین محو خواهم کرد و انسان‌های بایسته را جانشین آنها خواهم نمود. پس آنگاه که از جانشینی انسان سخن گفتم مقصودم همه انسان‌ها نبود و هر انسانی بایستگی این جایگاه را ندارد و من آنقدر عادل هستم که انسان خونریز و یاغی را جانشین خود نکنم!

چون نیک بنگری اعتراض فرشتگان در واقع اعتراض در برابر یک جانشینی ناعادلانه و ظالمانه است و آنان هنگام اعلام جانشینی انسان لحظه‌ای گمان بی‌عدالتی به خداوندگار بردند و پنداشتند او قصد دارد آن انسانی که نیمه تاریک‌اش را پیشتر افشاء کرده بود جانشین خود کند. اما خدای از اعتراض آنان درمی‌گذرد زیرا امر جزئی از کلیت خبر نداشت و ناآگاهانه آن جانشینی را ناعادلانه می‌پنداشت. مانند آن مرد که از عصیان موسی درمی‌گذرد زیرا موسی ناآگاهانه چنین می‌پنداشت که او از عدالت و امراخلاقی عدول کرده و چنانچه یعقوب از خطای فرزندان خود درمی‌گذرد زیرا آنان از کلیت رویا خبر نداشتند و ناآگاهانه یعقوب را گمراه و بنیامین را دزد می‌پنداشتند. اینک بنگر که در این رخدادهای متفاوت یعقوب، آن مرد(خضر) و خداوندگار به سیمای یکدیگر تکرار می‌شوند و هر سه در برابر اعتراضی که به آنها می‌شود با کلمات مشابهی پاسخ می‌دهند. خداوندگار چون مورد اعتراض فرشتگان قرار گرفت و بدانها ثابت کرد که خطا کرده‌اند گفت: قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض.(33 بقره) یعقوب چون فرزندان‌اش با پیراهن یوسف به نزدش بازگشتند و بدانها ثابت شد که خطا می‌کرده‌اند گفت: قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لاتعلمون.(96 یوسف)چنانچه آن مرد که از همان ابتدا به موسی گفت که تو هرگز نخواهی توانست هم پای من صبر کنی هر بار که موسی عصیان و خطا کرد و ادعای نخستین آن مرد ثابت شد به موسی گفت: قال الم اقل لک انک لن تستطع معی صبرا.(75 کهف). آری این است آن سخن مشابه سرزنش‌آمیزی که در سه وضعیت متفاوت تکرار می‍‌شود: آیا به تو نگفتم که من چیزی می‌دانم که تو نمی‌دانی!

این است آن "تکرار متفاوتی" که از آن سخن می‌گویم و تو بارها و بارها در رخدادهای مختلف می‌توانی آن را در کتاب مقدس بیابی. پس بنگر اینکه در الهیات گفته می‌شود که باید به "غیب" ایمان داشت نه آن چیزی است که همگان می‌پندارند. مقصود از غیب امور خارق‌العاده یا موجودات عجیب و غریب نیست زیرا معنای غیب یعنی "امر پنهان" و این همان اشارت به جدال آگاهی جزئی و آگاهی کلی دارد. زیرا برای آگاهی جزئی همواره چیزی از کلیت "پنهان" است و خدای مقصودش آن است که من "کلیتم" و تو آگاهی جزئی داری و همواره چیزی از من که کلیتم از تو که آگاهی جزئی داری پنهان می‌ماند و در نتیجه اعتراض‌های تو تنها اعتراض‎های ناآگاهانه است و جدال‌های تو جدال آگاهی جزئی با آگاهی کلی است. اما مسئله این است آنچه که روزی گزاره‌ای ایمانی بود اینک بدل به گزاره‌ای عقلانی شده است و هستند جامعه‌شناسانی که تأکید می‌کنند که انسان لاجرم آگاهی‌اش آگاهی جزئی است و نمی‌تواند ره به کلیت برد و کلیت در دسترس او نیست و به همین دلیل جامعه‌شناسان می‌گویند آگاهی جزئی را نباید تعمیم داد زیرا آگاهی جزئی همواره تقلیل‌گرایانه است و سوءگیری دارد. ایمان داشتن به غیب یا همان امر پنهان چیزی جز همین اعتراف عقلانی نیست اینکه بدانی خدای "کلیت" است و همواره چیزی از کلیت برای آگاهی جزئی پنهان باقی می‌ماند. اما مکررا با تو می‌گویم خدای از عصیان و اعتراض امر جزئی آنگاه که "امر فراتر" را دستاویز قرار داده در می‌گذرد زیرا خدای نیز خود بدین امر واقف است که آگاهی جزئی به کلیت ره نمی‌یابد پس چرا باید اعتراض ناآگاهانه را عقوبت کند؟! او در این وضعیت تنها کلیت را برای امر جزئی "تأویل" می‌کند و بدینگونه او را به خطایش آگاه می‌نماید. اما خداوندگار تنها در نسبت با آگاهی جزئی که "امر فراتر و امر خیر" را دستاویز قرار داده چنین است وگرنه او آگاهی جزئی را که "امر فروتر و امر شر" را دستاویز عصیان و اعتراض خود قرار داده چنین نیست و بی‌تردید او را مجازات خواهد کرد.

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:37
نرگس

عصیان‌های موسی

پس ما در معانی سیر نمودیم و از عصیان و تأویل سخن راندیم اما هنوز عصیانی و تأویلی است که از آن سخن نگفته‌ام و چگونه می‌توان از این شگفتی چشم پوشید و ننوشت. اما کدام عصیان و کدام تأویل؟ خواهم گفت: عصیان‌های موسی پیامبر قوم یهود و تأویل‌های آن مردی که در ناکجا با آن مواجه گردید. پس می‌دانی که موسی سفری را آغاز کرد تا به محل برخورد دو دریا رسید و در آنجا با مردی رو به رو شد که کتاب مقدس اشارتی به نام آن نمی‌کند اما در روایت دینی رایج او را خضر نامیده‌اند. ما را با نام او کاری نیست بلکه آنچه در وصف او آمده مهم است. آن مرد کسی است که کتاب مقدس او را چنین وصف می‌کند: مردی که دانش و آگاهی محاط دارد و این یعنی از کلیت رخدادها آگاه است. موسی چون این مرد را یافت از او خواست تا همراهش شود تا مگر از دانش و آگاهی او بیاموزد. آن مرد بی‌درنگ به موسی چنین گفت: تو هرگز نمی‌توانی بر امری که به شناخت آن احاطه نداری، صبر کنی. اما موسی اصرار کرد و چنین گفت: مرا شکیبا خواهی یافت و هرگز در برابر امر تو "عصیان" نخواهم کرد!

پس آن دو سفر خویش را آغاز کردند تا نخستین رخداد رخ نمود. پس آن مرد قایقی را یافت و آن را سوراخ کرد. موسی چون این کار را دید بی‌درنگ عصیان نمود و گفت: آیا آن قایق را معیوب کردی تا مالک آن را غرق کنی؟ حقیقتاً که تو مرتکب امر شری شدی. چون موسی این سخن را به زبان آورد آن مرد بدو یادآوری کرد که: آیا به تو نگفتم که نمی‌توانی همپای من درنگ کنی! موسی بر غفلت خویش واقف گشت و پوزش خواست و گفت: آن عصیان دیگر تکرار نخواهد شد. تا اینکه به مکان دیگری در آمدند و آن مرد پسر جوانی را یافت و بی‌درنگ او را به قتل رساند. موسی دگر بار عهد خویش از خاطر ببرد و در برابر آن مرد عصیان کرد و چنین گفت: آیا فرد بی‌گناهی را که مرتکب قتل نشده بود و سزاوار مجازات قتل نبود، کشتی؟ یقیناً که مرتکب امر شری شدی. پس آن مرد سخن نخستین خود را دگر بار تکرار کرد که: آیا به تو نگفتم که نمی‌توانی همپای من درنگ کنی؟ موسی بار دیگر عذر فراموشی خواست و گفت اگر عصیان خویش را دوباره تکرار کردم مرا رها کن. تا اینکه به دیار دیگری درآمدند و آن مرد دیوار خرابی را ترمیم نمود در حالی که اهالی آن دیار با بی‌مهری با آنان برخورد کردند. موسی چون بی‌مهری آن مردمان را دید چنین گفت: می‌توانستی از آنان در برابر کاری که کردی مزد بگیری و چرا چنین نکردی. چون عصیان سوم رخ نمود آن مرد روی به موسی کرد و گفت: بین من و تو جدایی افتاد و اینک تو را از "تأویل" آنچه نتوانستی تحمل کنی، آگاه خواهم کرد. پس آن قایق متعلق به فقرایی بود که از آن امرار معاش می‌کردند و در آنجا پادشاه ستمگری بود که هر قایق سالمی را به زور غصب می‌کرد پس من آن قایق را معیوب کردم تا پادشاه تنها دارایی آن فقرا را غصب نکند. اما آن پسر جوان برخلاف آنچه تو می‌پنداشتی بی‌گناه نبود و آنقدر شرور بود که اگر زنده می‌ماند پدر و مادر نیک‌سرشت خود را به طغیان غیرارادی می‌کشاند. و اما آن دیوار نه از آن مردمان بی‌مهر بلکه متعلق به دو یتیم بود که در آن گنجی نهفته بود و من آن را پنهان داشتم تا زمانی که آنان بالغ شوند و بتوانند خود آن گنج را بیابند.

این ظاهر وقایعی است که بین موسی و آن مرد رخ می‌دهد اما چه معنایی در پس آن نهفته است و این تأویل چه معنا دارد؟ جدال موسی و آن مرد، جدال بین امر جزئی و امر کلی یا به تعبیر دیگر آگاهی جزئی و آگاهی کلی است؛ آگاهی جزئی که به دلیل عدم احاطه بر کلیت رخدادی را "امر شر" تلقی می‌کند در حالی که اگر آن رخداد در کلیت قرار گیرد تبدیل به "امر خیر" می‌شود. به عبارت دیگر آن رخدادها در جزئیت امر شر به نظر می‌آیند اما در کلیت امر خیر هستند. مثلا در رخداد اول موسی تنها سوارخ کردن قایق را می‌بیند و بر اساس این آگاهی جزئی چنین استنباط می‌کند که این عمل دلالت بر قصد شرآلود دارد. موسی از کلیت خبر ندارد و کلیت چیزی است که آن مرد در انتها افشاء می‌کند یعنی اینکه عمل سوراخ کردن قایق در سرزمینی انجام شده که پادشاه ستمگری در آن هست که قایق‌های سالم را غصب می‌کند و بنابراین چون عمل سوراخ کردن قایق در این کلیت قرار گیرد تبدیل به امر خیر می شود زیرا او بدین وسیله مانع غصب تنها مایملک چند فقیر شده است. این یعنی رخدادها می‌توانند در جزئیت و کلیت، معنای متفاوتی داشته باشند به نحوی که معنای آن در کلیت در تعارض تام و تمام با معنای آن در جزئیت قرار بگیرد. چنانچه ماهیت رخداد نخستین در جزئیت چیزی جز شر نیست اما در کلیت خیر محض است. چنانچه این امر در مورد رخداد دوم نیز صدق می‌کند. چرا موسی در برابر قتل آن مرد جوان عصیان می‌کند؟ زیرا او طبق ده فرمان و قاعده مجازات قتل در الهیات تنها در وضعیتی فردی را سزاوار مجازات قتل می‌داند که مرتکب قتل شده باشد یا ظلم و ستمی روا داشته باشد. موسی گمان می‌کند آن پسر جوان "بی‌گناه" است و طبق قاعده مجازات در الهیات سزاوار مرگ نیست؛ این آگاهی جزئی است زیرا موسی از خطا و شرارت آن پسر جوان بی‌خبر است و اما آن مرد از شرارت و ظلم او خبر دارد و از قضا می‌داند طبق همان قاعده الهیاتی که موسی بدان پایبند است، سزاوار مرگ است. در این رخداد نیز کشتن آن مرد جوان در قاموس آگاهی جزئی، جنایت به نظر می‌آید و تنها با آگاهی از کلیت یعنی آگاهی از شرارت و ظلم اوست که قتل تبدیل به اجرای عدالت می‌شود. پس در جزئیت آن قتل "جنایت" و در کلیت "اجرای عدالت" است و این دو ماهیتا متفاوت‌اند. اما چگونه می‌توان به عمق معنای این امر در سرگذشت موسی پی برد مگر اینکه اشارتی به فلسفه هگل کنیم. زیرا بنگر که در فلسفه هگل چنانچه پیشتر نیز گفته‌ام چنین درون‌مایه‌ای وجود دارد. آنجا که هگل به سرزنش کسانی می‌نشیند که تاریخ را جولانگه امر شر می‌پندارند و او این تلقی را برآمده از آگاهی جزئی می‌داند زیرا به زعم او چون آن رخدادهای جزئی در پیوند با کلیت قرار گیرند ملاحظه خواهد شد که ابزارهایی بوده‌اند در جهت غایت امر کلی که خیر محض است. اما اینجا معضل اخلاقی مطرح می‌شود که من پیشتر در سرگذشت یوسف نیز بدان پرداختم و آن اینکه آیا آن مرد برای تحقق امر فراتر یا امر خیر خود را مجاز دانسته که مرتکب امر شری شود؟ یعنی آیا آن مرد از "امر شر" در جزئیت به نفع "امر خیر" در کلیت چشم‌پوشی کرده است؟ اینجاست که آن مسئله شگفت الهیاتی مطرح می‌شود. آن مرد در تأویل آنچه انجام داده کار خود را اینگونه توجیه نمی‌کند که من به خاطر امر خیر فراتری مرتکب امر شری شده‌ام. برعکس او به موسی می‌فهماند که برخلاف استنباط او اساساً مرتکب امر شری نشده است. موسی آن کارها را به دلیل ناآگاهی از دیگر رخدادها امر شر تلقی می‌کند وگرنه هیچ امر شری رخ نداده بود. در رخداد نخستین برخلاف استنباط موسی سوراخ کردن قایق به قصد امر شر غرق کردن دیگری نبود و در رخداد دوم نیز یک "انسان بی‌گناه" به قتل نرسیده بود بلکه یک انسان شرور به مجازات شرارت خود رسیده بود. تنها در وضعیتی می‌توان گفت آن مرد از امر اخلاقی عدول کرده و مرتکب امر شر شده که انسان بی‌گناهی را کشته بود و گرنه حتی در جوامع کنونی نیز هیچ کس قاضی یک دادگاه را به خاطر عقوبت یک انسان جنایتکار، "شرور" خطاب نمی‌کند و بلکه می‌گوید طبق قانون عدالت را اجرا کرده است. بنابراین هرگز چنین رخ نداده که آن مرد با نیرنگی امر جزئی شرآلود را در خدمت امر کلی فراتر بگیرد. چون نیک بنگری شباهت حیرت‌آوری بین این رخدادها با نیرنگی می‌یابی که یوسف به کار بست. زیرا نیرنگ یوسف نیز در جزئیت دلالت بر وقوع امر شر داشت اما چون در نسبت با کلیت قرار می‌گرفت معلوم می شد که هیچ امر شری رخ نداده است. طبق آگاهی جزئی برادران یوسف، امر شری رخ داده بود و بنیامین مرتکب دزدی شده بود زیرا جز این رخ نداد که در برابر چشمان آنها جام عزیز مصر از خورجین بنیامین پیدا شد اما این خطای آگاهی جزئی بود زیرا اگر از کلیت امر آگاهی پیدا می‌کردند درمی‌یافتند که بنیامین دزدی نکرده زیرا حقیقت امر این بود که یوسف خود آن جام را در خورجین بنیامین نهاده بود. اینجاست که آن وضعیت حیرت‌آور رخ می‌نماید. زیرا بنگر اینکه برادران خطاب به یعقوب اصرار داشتند که راست گویند و بنیامین دزدی کرده در واقع سخن راستی بود که اشتباه بود یا به عبارت بهتر "حقیقت کاذب" بود! برادران دروغ نمی‌گفتند زیرا آگاهی جزئی در آن وضعیت چیزی غیر از آن را نمی‌توانست بفهمد و چنانچه کاروانیانی که با آنان بودند نیز بر دزدی بنیامین گواهی دادند زیرا مگر جز این بود که یوسف بدون اینکه ماجرای پشت پرده را افشاء کند در برابر چشمان آنها جام را از خورجین بنیامین درآورد. مسئله در مورد موسی و آن مرد نیز دقیقا همین است. آن مرد کارها را انجام می‌دهد بدون اینکه در وهله اول کلیت را برای موسی افشاء کند درست مانند یوسف که کلیت را برای برادران در وهله اول آشکار نکرد. پس چون نیک بنگری می‌بینی موسی در این وضعیت به سیمای برادران یوسف تکرار می‌شود و با گزاره‌های راستی مدام در برابر آن مرد عصیان می‌کند که در واقع اشتباه است. موسی گرفتار آگاهی جزئی است و در قاموس آگاهی جزئی او آن مرد "شرور و جنایتکار" در نظر می‌آید چنانچه بنیامین در نظر برادران‌اش "دزد" جلوه می‌کرد. نیک بنگر که موسی مدام این گزاره را خطاب به آن مرد تکرار می‌کند: یقینا مرتکب امر ناپسندی شدی! آیا موسی در آن لحظه و در آن وضعیت راست نمی‌گفت؟ راست می‌گفت زیرا طبق آگاهی جزئی‌اش چیزی جز این را نمی‌توانست استنباط کند و آن سخن یک "راست اشتباه" بود. این جدال بین آگاهی جزئی و آگاهی کلی بحثی است که مورد تأمل برخی جامعه‌شناسان نیز بوده است. اینکه آگاهی جزئی همواره "آگاهی کاذب" است و آگاهی به کلیت تنها آگاهی راستین است و البته این جامعه‌شناسان تحت تأثیر هگل قرار داشته‌اند. مسئله همین است که موسی در مورد این سه وضعیت آگاهی جزئی دارد و در نتیجه آگاهی‌اش کاذب و همه استنباط‌هایش اشتباه است. به همین دلیل آن مرد که آگاهی کلی و محاط دارد به موسی از حقیقت راستین رخدادها خبر می‌دهد. پس آنگاه که او شروع به تأویل رخدادها می‌کند در واقع از کلیت به موسی خبر می‌دهد چیزی که او بدان واقف نبود.

اما از تأویل بگذریم و به عصیان بپردازیم. موسی در ابتدای سفر چنین گفت: هرگز عصیان نخواهم کرد و آن مرد به نحو ضمنی بدو چنین فهماند که: عصیان خواهی کرد زیرا از امر کلی باخبر نیستی! بدین گونه امر جزئی در برابر امر کلی عصیان نمود اما با دستاویز قرار دادن" امر خیر و اخلاقی" و این است شگفتی عصیان موسی! موسی عصیان می‌کند زیرا اخلاق‌گرا است و برای امر نیک و اخلاقی است که می‌ستیزد. قتل آن پسر جوان را جنایت می‌خواند و آن مرد را محکوم می‌کند که از امر اخلاقی و انسانی عدول کرده و این همان عصیانی است که الهیات هرگز آن را مجازات نمی‌کند. امر کلی هرگز هیچ امر جزئی را که با دستاویز قرار دادن امر فراتر و امر ایده‌آل در برابر او عصیان کند، مجازات نمی‌نماید ولو اینکه اشتباه کرده باشد. هرگز از خاطر مبر که این موسای عاصی که حتی در پاره‌ای از وضعیت‌ها دچار آگاهی کاذب است پیامبر قوم یهود است و این نافی پیامبر بودن او نیست. موسی از قضا در آن وضعیت‌ها به دلیل آگاهی جزئی‌اش باید عصیان می‌کرد زیرا عصیان او دلالت بر انسانیت و اخلاقی بودن او داشت؛من بارها با خود گفته‌ام چه فاجعه‌ای بود اگر موسی که بر کلیت امر آگاهی نداشت وقتی شاهد قتل آن پسر جوان بود سکوت می‌کرد و فریاد نمی‌زد: چه جنایتی! اگر موسی چنین بانگ برنمی‌آورد سزاواری پیامبری قوم یهود را نداشت! پس چنین عصیان‌هایی در طول تاریخ بسیار رخ داده... چه بسیار امر جزئی که با تکیه بر "امر فراتر" در برابر امر کلی عصیان کرده اما این عصیان‌ها هرگز عقوبت نخواهد شد. امر کلی از خطای امر جزئی درمی‌گذرد و در انتها با تأویل عصیان او، ناآگاهی‌اش را به رخ‌ می‌کشاند و با افشای کلیت بدو می‌فهماند که چگونه در عین اینکه راست می‌گفته اشتباه می‌کرده است!

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 4:2
نرگس

تأویل تأویل

پس کسی خواهد پرسید چه معنا دارد تأویل تأویل؟ اگر سخنی تأویل شده باشد تأویل دوباره آن به چه معناست؟ خواهم گفت: تأویل تأویل ره بردن به ژرف‌ترین معناست زیرا که یک سخن می‌تواند لایه‌های مختلفی از معنا را در برداشته باشد. پس یک نفر ممکن است با تأویل به لایه‌های سطحی آن سخن راه پیدا کند و اما دیگری به اعماق آن سخن! مثلا تأویل یوسف از رویای پادشاه مصر تأویلی است که خود تأویل دیگری دارد و تأویل تأویل رویای پادشاه مصر چیزی غیر از آن است که یوسف افشاء نمود؛ چنانچه رویای یوسف به غیر از تأویلی که یعقوب و یوسف از آن کردند، تأویل دیگری نیز دارد که نه یوسف از آن آگاه بود و نه یعقوب. پس آن تأویل را تأویل دیگری می‌باید تا معنای راستین آن آشکار شود. چه کس است که به تأویل تأویل راه برده باشد؟

چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 0:8
نرگس

از امام صادق تا ویکتور هوگو!!

راستی چه شد که حکومت از ارجاع به احادیث شیعی در مورد حجاب یکباره شیفت کرده روی نویسنده‌های فرانسوی و روسی؟ خب یک دلیل آن این است که مشروعیت گفتمان غالب حکومت با دال‌هایش متزلزل شده و خود نیز بر این امر واقف است که دیگر نمی‌تواند با دستاویزهای سابق بدنه جامعه را با خود همراه کند... حالا سعی می کند دال هایش را تغییر دهد و گفتمان مشروع را با دیگری‌هایی که تا کنون در برابر آنها موضع‌گیری کرده بسازد. از کنار آن بنر مربوط به ویکتور هوگو و تولستوی نباید به سادگی گذشت؛ این به معنای دقیق کلمه نمایش شکست گفتمان غالب حکومت و اعتراف به آن است. حکومتی که با ایدئولوژی غرب ستیز و با شعار نه شرقی و نه غربی برسرکار آمد و ادعا داشت که با تکیه بر دین آن هم در خوانش شیعی می تواند در برابر تمام ایدئولوژی‌های غالب آن زمان، آلترناتیوی نوین ارائه دهد. چه شد آن آلترناتیو نوین؟ چرا به روزگاری افتاده‌اید که برای توجیه حجاب دست به دامان نویسنده‌های غربی شده‌اید؟ می‌خواستید به ظاهر در برابر غرب موضع‌گیری کنید و حالا به نحو پارادوکسیکالی از غرب برای مشروعیت دادن به گفتمان پوسیده خود استفاده می‌کنید. آن بنر نمایش فروپاشی یک ایدئولوژی است!

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 19:37
نرگس

چه کس فکر می‌کرد!

چه کس فکر می‌کرد که "زن" سیری از برده بودن، جنس دوم بودن، زنده به گور شدن تا جانشین خدا شدن را بپیماید... از همان ابتدا قرار بر این بود وجودی که فراترین سعی را به میان آورد جانشین خدا شود...چه کس فکر می‌کرد حاصل آن مبارزات بی‌وقفه... آن عصیان‌های کوبنده زنان... این شود که خداوندگار از عرش خویش به خاطر یک زن کنار رود! جهان نوینی در پیش است....

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 10:46
نرگس

تکرار متفاوت!

عین‌القضات در رسالات خود جایی می‌نویسد: اگر بگویم نشاید و اگر نگویم نیز نشاید...اگر بنویسم نشاید و اگر ننویسم نیز نشاید. اینک من چگونه می‌توانم از قاعده تکرار ننویسم... تا تو خود چه فهم کنی این سخن خدای را که در کتاب مقدس می‌گوید: «آنچه که هست از قبل بوده و آنچه که باید بشود قبلاً شده است. خدا گذشته را تکرار می‌کند.»(کتاب عهد عتیق/جامعه: باب 3) کیست آنکس که بتواند قاعده تکرار را در کتاب مقدس تأویل کند؟آری تأویل... زیرا هرآنکس که به تأویل آن معانی ره یابد از وقوع رخدادها خبر می‌دهد. رخدادها تکرار می‌شوند اما در سیمایی متفاوت و این است شگفتی الهیات که از "تکرار متفاوت" سخن می‌گوید. چه تناقض حیرت‌آوری تکرار متفاوت... اینک باید از قاعده تکراری بنگارم که اگر ننگارم نشاید اما من تنها یک سطح از تأویل آن معنا را با تو می‌گویم و از "تأویلِ تأویل" درمی‌گذرم زیرا که تأویل تأویل از رخداد واپسین خبر می‌دهد و من از آن تنها در پرده با تو سخن می‌گویم.

اما کدام است آن قاعده تکرار متفاوت؟ من از بین بسیار رخدادهای مختلف در کتاب مقدس از یک قاعده تکرار با تو می‌گویم و آن تکرار موسی به سیمای یوسف است. تو باید بدانی که خدای در کتاب مقدس سرگذشت موسی را با همان کلماتی روایت می‌کند که سرگذشت یوسف را روایت کرده و او تعامداً با آوردن "کلمات مشابه" می‌خواهد بگوید: هشیار باش که سرگذشت موسی تکرار متفاوتی از سرگذشت یوسف است. پس بنگر که موسی از نسل عبرانیان مهاجری است که در مصر به بردگی فرعون درآمده‌اند و وضعیت موسی در وهله‌ی اول وضعیت بردگی است. عبرانیانی تا این حد مضطر و اسیر که فرعون حتی پسران ارشدشان را زنده نمی‌گذارد و موسی در این وضعیت است که زایش می‌یابد و با نیرنگ خداوندگار از وضعیت بردگی فرامی‌رود در جایگاه فرزندخواندگی پادشاه مصر قرار می‌گیرد. پس فرعون و همسرش موسی را از آب نیل می‌گیرند و به فرزندخواندگی خود می‌خوانند. این است کلماتی که همسر فرعون به زبان می‌آورد آنگاه که موسی را از آب نیل می‌گیرند: «قالت امرأت فرعون قرت عین لی و لک لاتقتلوه عسی ان ینفعنا و نتخذوا ولداً و هم لایشعرون»(آیه 9 قصص) یعنی او را نکش شاید برای ما سودمند باشد یا او را به فرزندی بگیریم. و شگفتا که خداوند دقیقاً با همین کلمات سرگذشت یوسف را روایت می‌کند. پس بنگر چون برادران یوسف او را به چاه انداختند کاروانی او را از چاه برون آورد و به بردگی گرفت و به بازار برده‌فروشان مصر بیاورد. در این بازار بود که عزیز مصر یوسف را بدید و آن را خرید و آنگاه خطاب به همسر خود گفت: «قال الذی اشترئه من نصر لامرأته اکرمی مثوئه عسی ان ینفعنا او نتخذه ولداً...»(آیه 21 یوسف) یعنی او را گرامی بدار شاید برای ما سودمند باشد یا او را به فرزندی بگیریم. خداوند اینگونه قاعده تکرار متفاوت را افشاء می‌کند.. می‌گوید: زن فرعون سال‌ها بعد هنگام گرفتن موسی از آب دقیقاً همان کلماتی را تکرار کرد که سالها پیش عزیز مصر هنگام خریدن یوسف به زبان آورده بود. رسولی را از آب چاه می‌گیرند و رسول دیگر را از آب نیل البته این دو رخداد متفاوت است و شگفتا کاملاً مشابه. نمی‌توان گفت این دو رخداد به عینه تکرار شده‌اند اما نمی‌توان گفت شبیه یکدیگر نیستند! اما خداوندگار به این اکتفاء نمی‌کند و ادامه سرگذشت موسی را دوباره با همان کلماتی روایت می‌کند که سرگذشت یوسف را. پس بنگر خدای در مورد یوسف می‌گوید: چون بالغ شد بدو علم و دانش بخشیدم: «و لما بلغ اشده اتینه حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنین».(آیه 22 یوسف) و در مورد موسی نیز دقیقاً با همین کلمات می‌گوید: چون بالغ شد بدو علم و دانش بخشیدم: و لما بلغ اشده اتینه حکماً و علماً و کذلک نجزی المحسنین(آیه 14 قصص)

پس چون موسی بدین جایگاه دررسید بعد از آن گرفتار حادثه‌ای در مصر شد و در این میان یکی از مصریان را بکشت و بعد از این خطای سترگ بود که او چندین سال در مدین درنگ کرد و خدای چنین می‌گوید در مورد موسی فلبث سنین فی اهل مدین.(آیه 40 طه) چونان یوسف که در مصر با زنان دچار حادثه‌ای شد و به زندان افتاد و در زندان بود که از قاعده یکتاپرستی عدول کرد و به خاطر این خطای سترگ چندین سال در زندان درنگ کرد و خدای چنین می‌گوید در مورد یوسف: فلبث فی السجن بضع سنین(آیه 43 یوسف) چنانچه می‌نگری خداوندگار تعامداً کلمات را تکرار می‌کند زیرا می‌خواهد بگوید ظاهر وقایع متفاوت است اما رخداد مشابهی تکرار شده است. یک رسول از فرمان" شرک نورزید" تخطی کرده و یک رسول از فرمان "قتل نکنید" و هر دو به خاطر خطایشان توبیخ شده‌اند. پس چون موسی دوران درنگ در مدین را سپری کرد او را در وادی سینا رخدادی رخ نمود و خدای او را در آتش فراخواند و با او چنین سخن گفت: وصطنعتک لنفسی تو را برای خود برگزیدم و پروردم. چنانچه چون یوسف دوران درنگ در زندان را سپری کرد و رویای پادشاه را تأویل نمود به فرمان پادشاه از زندان برون آمد و پادشاه با او چنین سخن گفت: استخلصه لنفسی می‌خواهم او را خاص خود گردانم. یک رسول را پادشاه آسمانی و یک رسول را پادشاه زمینی خاص خود می‌خواند و هر دو پادشاه مضموناً کلمات مشابهی را تکرار می‌کنند!

پس موسی چون از وادی سینا درگذشت و به مصر درآمد او را هنگامه‌ای با فرعون و ساحران پیش آمد. فرعون به انکار موسی برخاست و ساحران خویش را به هماوردی او فراخواند. پس ساحران نخست در برابر موسی قامت برفراشتند و به هماوردی او برخاستند تا آنگاه که موسی عصای خویش بیفکند و همه مکر و نیرنگ آنان را بلعید. پس آنگاه ساحران که حقیقت امر بر آنان مکشوف شد در برابر موسی به سجده افتادند و به خطای خویش معترف و خواستار بخشایش شدند و خدای چنین وصف می‌کند وضعیت ساحران را در این حالت: فالقی السحره سُجّداً(آیه70 طه): پس ساحران به سجده افتادند! چونان یوسف که بعد از خروج از زندان به هماوردی برادران خویش درآمد و با نیرنگی، نیرنگ آنان را افشاء کرد و سرانجام با افشاء نمودن خویش آن هم در جایگاه عزیز مصر، آنان را به خطای نخستین خود متنبه ساخت. در این هنگام برادران یوسف که نخست به ستیز و هماوردی با او برخاسته بودند بر خطای خویش آگاه شدند و اعتراف کردند که خطا کرده‌اند و او به واقع بر آنان برتری دارد پس خواستار بخشایش شدند و خدای چنین وصف می‌کند وضعیت برادران یوسف را در این حالت: خروا له سُجّداً(آیه 100 یوسف): پس برادران به سجده افتادند! اما تمام شگفتی همین است آیا می‌توان گفت این دو رخداد بی هیچ تفاوتی شبیه هم‌اند؟ خیر تفاوتی هست اما در عین حال تکراری! و تو باید بدانی ساحران سرگذشت موسی به سیمای برادران یوسف تکرار شده‌اند اما به نحوی متفاوت. ساحران با موسی به نیرنگ برخاستند و موسی نیرنگ آنان را بلعید چنانچه برادران یوسف با او به نیرنگ برخاستند و یوسف با نیرنگی نیرنگ آنان را بلعید!

اما خدای می‌گوید موسی تکرار وارونه سرگذشت یوسف است اما به چه معنا؟ نیک بنگر که رویای یوسف از سیر کنعان به مصر محقق می‌شد و "مصر" میعادگاه تحقق رویای یوسف بود اما موسی آمده تا با تکرار وارونه این سیر سودای خداوندگار را تحقق بخشد یعنی سیر از مصر به کنعان. آن اتوپیایی که موسی به عبرانیان وعده می‌دهد همان کنعانی است که سالیان پیش از آن رخت بربسته بوده‌اند و این یعنی موسی آمده تا عبرانیان را به نقطه آغازین سیر خود بازگرداند. "بازگشت" به نقطه آغازین، سودا را محقق می‌کند و اینبار "کنعان" میعادگاه تحقق سوداست. چنانچه نیک بنگری در این دو سرگذشت چرخه‌ای را خواهی دید یعنی سیر از کنعان به مصر و مصر به کنعان: "کنعان-مصر-کنعان" و این همان قاعده تکرار در الهیات است که خدای از آن چنین سخن می گوید: یبدا الخلق ثم یعیده می‌گوید: آفرینش را آغاز می‌کند و سپس آن را بازمی‌گرداند و این است قاعده تحقق سودای الهیاتی یعنی بازگشت به نقطه آغازین!

ای دریغ این سخنان برای آنکس که با معنا بیگانه است بی‌معنا جلوه می‌کند اما چه کس جز کیرکگارد می‌تواند این سخنان را تا ژرفنای آن دریابد و اگر آن فیلسوف دانمارکی این سخنان را می‌شنید در حیرت فرو می‌رفت اما بیگانه از آن بیهوده می‌گذرد. ما را با سبکباران منزل‌ها کاری نیست بگذار بگذرند... اما تو باید بدانی که این تأویل را تأویل دیگری است که داننده آن بر اساس همین معنا با تو از وقوع رخدادی خبر می‌دهد که تو در آن تردید داری... تو در خویشتن نیز تردید داری و با خویشتن نیز نیرنگ می‌بازی اما این همه سبب نمی‌شود که آنچه باید به سیمایی متفاوت تکرار شود، تکرار نشود. اینک سیر دیگری آغاز می‌شود تا سیر نافرجام موسی را به فرجام خویش برساند. راستی در کنعان چه خواهد شد؟!

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:11
نرگس

آن خطاها هرگز نباید فراموش شود!

هیچ کس نباید مسیحا را به عنوان یک انسان نوعی با همه خصایل او از خاطر ببرد... هیچ کس نباید ترس‌ها، دلهره‌ها، تردیدها، خطاها و اشتباه‌های او را از خاطر ببرد.. تمام این خصایلی که خصلت انسان نوعی است. نه خدا و نه مسیحا هیچ یک نمی‌خواهند که این خصلت‌ها در او انکار شوند. باید همه خطاها در خاطر بماند...باید هیچ تردیدی فراموش نشود...هیچ ترسی... زیرا آن شب که آن "تبدل حال" رخ دهد مسیحا در سیمایی به میان انسان‌ها بازخواهد گشت که آنان به دشواری خواهند توانست باور کنند که او یک انسان نوعی است. در آن روز خواهند گفت: این خداست که در سیمای انسان تجسد یافته... با همه‌ی حیطه‌ی ارادی‌اش، با همه آگاهی مطلق‌اش، با همه بیکرانگی دانایی‌اش و با همه قدرتش! چونان یوسف که چون در میان زنان مصری درآمد گفتند: این بشر نیست بلکه فرشته است. آن خطاها و همه آن نقصان‌ها نباید فراموش شود زیرا بعدها برخی گمان خواهند کرد که خداوندگار میانجی این تبدل حال نبوده است و مسیحا را خودآیین محض خواهند پنداشت. نه هرگز چنین نیست... خداوندگار لحظه‌ای واسطه این رهایی خواهد شد و آنگاه کنار خواهد رفت اما هرگز نباید انکار شود که او میانجی فراشدن مسیحا بوده است!

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:10
نرگس

هنگامه

این روزها او با نشانه‌های خاصی سخن می‌گوید و با اشارت نغزی امری را آشکار می‌کند؛ خوشا آن گوش که می‌شنود و آن فهم که درمی‌یابد پیش از آنکه آن هنگامه عظیم رخ دهد!

دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 1:47
نرگس

زمان تو فراخواهد رسید!

من خیلی زود آمدم. زمان من هنوز فرانرسیده است. آن رویداد عظیم هنوز در راه است و پیش می‌آید و هنوز به گوش انسانها نرسیده است. رعد و برق به زمان نیاز دارد، نور ستارگان به زمان نیاز دارد، اعمال ما نیز حتی اگر انجام شده باشد به زمان نیاز دارد. این عمل هنوز از دورترین افلاک از مردم دور است هرچند که آنها خود این عمل را انجام داده‌اند.

نیچه حکمت شادان

یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:3
نرگس

سوگند

از تو می پرسند آیا آن حقیقت دارد؟ بگو: به خداوندگارم سوگند که آن حقیقت دارد و شما درمانده کننده خدا نیستید.

بلکه چیزی را دروغ پنداشتند که به علم آن احاطه ندارند و هنوز "تأویل" آن برایشان نیامده است. کسانی که پیش از آنان بودند همین گونه تکذیب کردند. پس بنگر که فرجام ستمگران چگونه بوده است.

39 و 53 یونس

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 11:48
نرگس

پاسبان شب

می‌گوید: آنان همه چیز را می‌بازند... همه آنچه را که به خاطرش دروغ گفتند، تظاهر کردند و به نیرنگ برخواستند... همه چیز در شبانگاهی دود می‌شود و به هوا می‌رود. آن شب هوا را چنگ خواهند زد تا همه چیز را که دیگر بدل به هیچ چیز شده بار دیگر به دست آورند اما تنها "هیچ" را می‌یابند. آنان از جایگاه ستارگان عدول کردند و در جایگاه کنعان قرار گرفتند و اینک داوری به پایان رسیده و آنان گام در جای گام‌های پیشینیان خود نهاده‌اند... یک نفر از ادوم مرا صدا می‌زند... ای پاسبان... ای نگهبان آیا شب به پایان نرسیده است؟ صدای کوبنده‌ای از دوردست‌ها به گوش می‌رسد!

شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:36
نرگس

انسان

حقیقت امر این است که خداوند با آفرینش انسان هم ضد خود را آفرید و هم وجود مافوق خود را و این است آن حیرت بزرگ!

جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 23:24
نرگس

انکار اقیانوس

در کتاب مقدس سخنی است که بر تن آدمی رعشه می‌افکند... تنها و تنها همین یک سخن می‌تواند یک فیلسوف یا اندیشمندی را که به واقع "تفکر" می کند وادارد تا بی‌آنکه احساس بی‌خردی کند به قلمرو ایمان" آری" بگوید و آن سخن این است: «اگر دریا برای کلمات پروردگارم بدل به جوهر شود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد قطعا دریا پایان می‌یابد هر چند نظیرش به مدد آن بیاید.» در این سخن خدای گران‌باری خویش را افشاء می‌کند و پرده از اعماق ژرف وجود خویش برمی‌دارد. پس بوده‌اند اندیشمندان و متفکرانی که به اندیشه‌های ژرفی راه یافته‌اند و کلمات را به یاری فراخوانده‌اند تا مگر بتوانند پاره‌ای از دریافت خود را با دیگری در میان بگذارند... در میان آنان بوده‌اند کسانی که به هنگام نوشتن احساس کرده‌اند چه مایه کلمات ناتوان‌اند از به دوش کشیدن بار ِمعنا و چه بسیار باید بنگارند تا مگر آن ایده ناب زایش یابد. پس اینک بنگر خدای می‌گوید در من گوهرهای دانایی هست که اگر آب اقیانوس نیز جوهر قلم شود نمی‌تواند بار دانایی مرا بر دوش کشد. پس آنکس که نمی‌تواند درون یا اندیشه خویش را حتی در چند سطر بنویسد یا اگر هم بتواند بنویسد آنقدر درون‌تهی است که شرح احوالات وجودی‌اش از چند صفحه عدول نمی‌کند چگونه تواند ره به ژرفناهای چنین خداوندگاری برد. پس بنگر خدای مدام می‌گوید تنها خردمندان می‌توانند ره بی‌کرانگی وجود او برند... آری قدر فیلسوف یا اندیشمند ژرف‌نگری تواند به هماوردی چنین خدایی درآید. وال و نهنگ هیبت اقیانوس را تواند فهمید و ماهی خرد که حد فهم‌اش برکه و جوی آب است یقیناً به انکار اقیانوس برخواهد خواست! من نخستین بار با خواندن این کلام بود که ره به تنهایی سهمگین خداوند بردم... نخستین بار در مواجه با این سخن بود که برای او گریستم...خدای آنگونه که بایسته اوست فهمیده نمی‌شود و این برای او رنج مهیبی است. خدا در زمین تنهاست!

پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 12:59
نرگس

مرگ اندیشه و انحطاط جریان روشنفکری در ایران

وقتی از انحطاط جریان روشنفکری در ایران حرف زده می‌شود من چهره برخی افراد خاص به ذهنم متبادر می‌شود. مثلا یکی از این به ظاهر روشنفکران کسی است که خیلی میل دارد خود را از جریان روشنفکری دینی جدا کند و بگوید که روشنفکر دینی نیست و تمایل بسیاری به تحلیل‌های روانشناختی و اخلاقی در سطح فردی دارد. همه به کنار مسئله در مورد این چهره چیزی تحت عنوان "مرگ اندیشه" است... کافی است که سخنرانی‌ها یا برخی پاره نوشته‌هایش را گوش کنید یا بخوانید تا ببینید هیچ ایده جدیدی از آن خود ندارد و تمام آنچه که می‌گوید نشخوار سطحی و پیش پاافتاده‌ای از کتاب‌های متفکران دیگر است. عمق فاجعه آنجا نمایان می‌شود که شما می‌بنید ایده همان متفکران را هم درست نفهمیده اما به واسطه اینکه مهره حکومتی است همه جا او را به عنوان روشنفکر ژرف‌اندیش معرفی می‌کنند چیزی که شما را به خنده وا می‌دارد، به قول احمد شاملو طوفان خنده‌ها...حالا اینکه خود دچار انجماد فکری و مرگ اندیشه است به کنار هر کس که افق و ایده نوینی در زمینه الهیات طرح می‌کند به "جدال جاهلانه" با آن برمی‌خیزد چرا؟ چون اینها بخشی از دستگاه امنیتی حکومت‌اند که چونان غلام حلقه به گوش وظیفه به چالش کشیدن افق‌های انتقادی منتقدان مستقل را بر عهده دارند. اما خطاب به این به ظاهر روشنفکران باید گفت: شما از ساحت و سپهر اندیشه کنار نهاده خواهید شد چراکه دچار مرگ اندیشه‌اید و تاریخ نشان می‌دهد که فاتحان قلمروی اندیشه کسانی‌اند که افق نوینی می‌گشایند نه نشخوارکنندگان... شاید در وهله اول مقاومت کنید اما آن افق نوین سرانجام ساحت اندیشه را فتح خواهد کرد.

یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 15:43
نرگس

کنایه

باز به کنایه می‌گوید: او فکر می کند که "امام زمان" است. او حتی یکبار هم به زبان نیاورده که من امام زمانم یا حتی یکبار هم ننوشته که اوست. او اصلا شیعه نیست و تشیع را باور ندارد که چنین ادعایی کند. او می‌گوید که مسیحاست و مسیحا با امام زمان شیعه از زمین تا آسمان تفاوت دارد!!

شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 12:1
نرگس
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .