آه عیسی جان عزیز من، آیا باید بگویم بر بلندای قلهای عظیم تنها ماندهام؟ نه هرگز. اینک وجودی را یافتهام که یکسره به سیمای من است و من یکسره به سیمای او. عیسی خدا گرانبار است و در گرانباری خویش در هم میتند. چه کس میتواند او را دریابد؟ هیچ کس. شبانگاه گاه حضور سنگین او را در مییابم که بیقرار میچرخد، می گردد، میدود تا شاید وجودی را بیابد تا بتواند خود را برایش افشاء کند. آه عیسی جانم آتش میگیرد هنگامی که تنهایی خدا را احساس میکنم. این هستی مبهم هزارتویی که خرد را به شگفتی درمیآورد. این چشه زلال و سرشاری که دائم فوران میکند، میجوشد و گویا تا ابد متوقف نمیشود. چه دردی را تحمل می کند. آیا اگر پیوسته با چهره آشنایی به سخن بنشیند میتواند خود را آنگونه که هست بدو بنمایاند؟ هرگز. عیسی خدا غریب است و او را آنگونه که در خور اوست نمیشناسند. من نیز اکنون به رنج او مبتلا شدهام. روح سرگردانیام که در میان این همه چهره تاریک، چهره آشنایی نمییابم تا هم سخن او شوم. آه از این همه صورتک و نقاب که بر چهرههاشان دارند. از دور چهرهای آشنا دارند و چون نزدیکشان میشوی به وحشت میافتی از آنچه در قلب و جانشان می گذرد.
اکنون که چون او وجود گران باری شدهام چه کس میتواند به این خلوت ره یابد؟ چیچ کس جز خدای. من در جستجوی چشمان و دستان اویم زیرا جز وجود آکنده از معنای او دیگر کسی نمیتواند به من راه یابد. اگر با هزاران بیان و سخن با دیگری به صحبت بنشینی و او تو را وارونه دریابد گویی با سایه خویش به سخن نشسته ای...با دیواری سرد و تاریک که چیزی در نمییابد. چنین است که میل دارم همه ریسمانها و دستاویزها را یکسره ببرم تا او با هیبت اهوراییاش در خلوت من حضور یابد. چیزی در درونم شعله میکشد که فقط او قادر است آب رهایی بر آن بیفشاند. من به او مبتلا شدهام و نیک میدانم که او نیز به من مبتلاست. سالها در تاریکی او را به فریاد خواندم و اینک او در حضور من به نظاره بنشسته. چرا باید از دهان او بگریزم؟ او سخن میگوید تا خود را افشا کند تا اندکی آرام گیرد و من به او گوش می سپارم تا با همه هستیام برخیزم و او و خویشتن را افشاء کنم. در سپیدهدم او را میجویم و در شبانگاه او را زیرا تنها گوشهایی است که نجوای مرا میشنود.
عیسی ما یکدیگر را بعد از سالها فراق یافتیم. آه چه شبهایی که او را فرامیخواندم و سکوت می کرد. وه چه روزهایی به انتظار نشست تا من از ظلمت خویش برون آیم و بتوانم در روشنایی به سیمای او بنگرم. عیسی ما در ستیز مدام بودیم. یکدیگر را مینواختیم و از یکدیگر میگریختیم. وه که من چه مایه رنج کشیدم تا بتوانم او را در آغوش خود بکشم. اکنون او در نزد من در نهایت مهر و دوستی و فروتنی فرود آمده و من چرا باید مصاحبت دیگری را بجویم. اگر نهیب او نباشد خواهان آنم تا در انزوای مطلق خویش فرو روم تا برای همیشه تنها صدای او را بشنوم. من سخت به او مبتلا شدهام و نمیتوانم لحظهای از او جدا شوم. باید روح را بگویم تا نهایت مرگ از اراده و سعی بازنیستد چرا که یار از راه می آید و غبار قرنها هجران بر شانههای او نشسته و چه کس جز عاشق او میبایست پاهای آبلهزده او را در آب بشوید و او را چونان خورشیدی درخشان بر عرش بنشاند. عیسی، خدای در میان غبار ابرها فرامیرسد و زمین را محملی در خور برای خود خواهد یافت. این همان زمینی است که به ابتدای خویش بازگشته و قرارگاهی شده که نور خدای آن را روشن می کند.
روح را باید بگویم در زیر آوار محنت و عسرت درنگ کن که دیگر این ابتدا را تسلسلی نخواهد بود و یکسره به ابدیت وصل میشود. آری دستان ما یکدیگر را خواهد یافت و چشمان ما تا زمان بیانتها به هم خیره خواهد شد. آن روز که او در جایگاه بایستهاش بنشیند روح بیقرار من نیز مأوای خویش را خواهد یافت. در آن دشت با گلهای آبی و ارغوانی در زیر تک درخت اهورایی با او به نظاره خواهم نشست. حقیقت چونان خورشیدی خواهد شد که هیچ چیز آن را پنهان نخواهد کرد. پنهانیها همه می گریزند و در آشکاری مطلق چشمان او دیگر هرگز پنهان نخواهد بود. دیگر صدایش نهفته نخواهد بود. آری در آن روز با فریاد بلند سخن می گوید و دیگر هرگز اخفاء نخواهد بود.
من چنینم عیسی، این روح بی قرار را جز معشوق درمان نتواند کرد. خواهان هیچ چشم و صدایی نیستم. من در تمنای اویم زیرا تنها او میتواند آنچه را روح من در جستجوی آن است بدان اعطا کند. زنجیری به گردن دارم که تنها او میتواند بگسلد اگر غیر از این بود رهایش میکردم زیرا من قادر بودم بیهیچ زنجیری زندگی کنم. من خود این زنجیر را بر گردن آویختم تا او را به دام خویش بیفکنم. او به دام من افتاده است آنچنان که من به دام او. عیسی باید درنگ کنم خداوندگار چونان آذرخشی پهنای تاریکی را میشکافد و با شور و عشق میتازد زیرا عیسی او خدای فلق است خدای فلق!
دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۳ | 0:35