شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

مریم

کیرکگارد جایی در ترس و لرز می‌نویسد تنها مریم از بین تمام دختران اورشلیم انتخاب شد و مورد رحمت خداوند قرار گرفت. دختران اورشلیم می‌توانستند این پرسش را مطرح کنند که: چرا آنان مورد رحمت قرار نگرفتند؟ او به این پرسش چنین پاسخ می‌دهد که پرسنده این سوال دلهره، اضطراب و رنج برتابیدن پارادوکس را در مورد مریم فراموش می‌کند. واقع امر این است که مریم در عین اینکه مورد رحمت قرار گرفته بود، مورد لعنت نیز قرار گرفته بود. زیرا دوشیزگان اورشلیم از خاطر می‌برند مریمی که از آن تحت عنوان "زن بزرگ" یاد می‌شود چگونه مورد اهانت دیگران قرار گرفت. کیرکگارد می‌پرسد: از کدام زن مانند مریم هتک حرمت شده است؟ مریم به معجزه بارور شد اما فرشته‌ای که به مثابه روحی یاری‌دهنده بر او فرود آمد مطلقاً فرشته‌ای خدمتگزار نبود که به نزد همه دختران اورشلیم برود و به آنها بگوید: "مریم را تحقیر نکنید او به معجزه بارور شده است". دوشیزگانی که حسرت جایگاه مریم را داشتند فراموش می‌کنند که وقتی مریم به اورشلیم وارد شد کسی او را "زن بزرگ" یا "زن مقدس"، "زن بی‌بدیل و یگانه" نخواند بلکه همه او را "بدکاره" خطاب کردند و حتی از صدا زدن او با نام‌اش امتناع ورزیدند و با خشم بر سرش فریاد زند: یقیناً که تو مرتکب خطا و پلیدی شده‌ای. کیرکگارد می‌گوید: دقیقاً به دلیل تاب آوردن همین لحظات است که مریم سزاواری آن را یافت که مادر خدا شود. اما مریم قهرمان نبود بلکه چیزی فراتر از قهرمان بود نه با فرار از پریشانی، اضطراب و پارادوکس بلکه به برکت آن. اینک پرسش این است کدامیک از دختران اورشلیم می ‌توانستند تنها لحظه‌ای فقط لحظه‌ای از رنج و اضطرابی را که مریم در مدتی طولانی برتافت، تحمل کنند؟ کدامیک می‌توانستند سرزمین مادری خود را ترک گویند و برای تولد فرزند خویش، تنها راهی سرزمینی بیگانه‌ شوند؟ کدامیک اگر چونان مریم آبستن می‌شد و خداوند از او می‌خواست که به اورشلیم بازگردد حاضر می‌شد با فرزندی در آغوش راهی دیاری شود که یقیناً همه اهالی آنجا هتک حرمتش می‌کردند؟! به هر حال هر دختری در اورشلیم که سودای مادر خدا شدن را داشت باید لحظه‌ای از خود می‌پرسید: آیا می‌توانم یک لحظه از لحظات آن هتک حرمت را تحمل کنم یا خیر؟ اگر پاسخ خیر است سزاواری این جایگاه تنها برای مریم است و نه هیچ کس دیگر!

دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ | 14:57
نرگس

گفتگو

گفت: این دو برهان از جانب پروردگار توست که باید به سوی فرعون و سران او ببری زیرا آنان قومی نافرمانند. موسی گفت: پروردگارا من کسی از ایشان را کشته‌ام، می‌ترسم مرا بکشند! برادرم هارون از من زبان‌آورتر است پس او را با من به دستیاری گسیل دار تا مرا تصدیق کند زیرا می‌ترسم که مرا تکذیب کنند!

31 تا 34 قصص

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ | 15:10
نرگس

آمدن من نیز چنین خواهد بود...

عیسی: هیچ کس نمی‌داند که آن رخداد چه روزی و چه ساعتی رخ خواهد داد. حتی فرشتگان نیز نمی‌دانند، فرزند خدا نیز از آن بی‌خبر است. فقط پدرم خدا آن را می‌داند. در آن زمان مردم دنیا سرگرم عیش و نوش و مهمانی خواهند بود درست همانطور که در زمان نوح قبل از آمدن طوفان چنین بودند. در آن وقت کسی باور نمی‌کرد که واقعا طوفانی در کار باشد تا آنکه طوفان آمد و همه آنان را برد. آمدن من نیز چنین خواهد بود...

انجیل متی باب 24

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 17:36
نرگس

از کودتای 1332 تا انقلاب 1357

با طرح لایحه ملی شدن صنعت نفت البته منافع انگلیس به خطر می‌افتاد. اما مسئله برای انگلیس صرفا منافع او در ایران نبود. نگرانی امپریالیسم از خاورمیانه بود و از اینکه جریان ناسیونالیستی مصدقی دیگر کشورهای این منطقه را تحت تأثیر قرار دهد. ولو اینکه این اتفاق افتاد و مصر تحت تأثیر رخداد ملی شدن صنعت نفت ایران اقدام به ملی کردن کانال سوئز کرد و تا مدت ها برای انگلیس در مصر ایجاد مشکل کرد. سیاست انگلیسی همواره از استقلال و جنبش های دموکراتیک در خاورمیانه ترسیده است و به انحاء مختلف سعی کرده این جنبش ها و اعتراضات را سرکوب کند. نه فقط از طریق قدرت پلیسی بلکه از طریق نفوذ پیدا کردن در ساختار سیاسی و حتی در بدنه جامعه. مسئله‌ای که مصدق بدان آگاه بود. وقتی که به دنبال اوج گرفتن منازعات با انگلیس در صدد برآمد تا شرکت نفت را خلع ید کند نه تنها دربار بلکه مجلس نیز به مخالفت با او برخاست. نمایندگان از استراتژِی ابستراکسیون استفاده می کردند تا مصوبه خلع ید شرکت نفت تصویب نشود. اینجا بود که مصدق به مجلس آمد و گفت:

«این دولت(انگلیس) در همه جا باید از خود عمالى بگمارد که این منافع تأمین شود این عمال در همه جا هستند نمى‌توانند نباشند اگر شما بفرمایید که در جاهاى مؤثر عمال دولت انگلیس نباشند هیچ کس از شما این مطلب را قبول نمى‌کند عمال انگلیس در مجلسین، عمال انگلیس در دولت، عمال انگلیس در جامعه و ملت، عمال انگلیس در دربار همه‌جا وجود دارند.»

البته که همین انگلیس از پای ننشست و وقتی که بار دیگر در جریان اجلاس اوپک با افزایش قیمت نفت منافع اش در خطر افتاد اینبار به جای طراحی یک کودتا به فکر طراحی یک انقلاب افتاد. مسئله تنها سیاست نفتی دولت پهلوی نبود که امپریالیسم را ناخشنود می‌کرد مسئله قطب‌سازی‌هایی بود که دولت پهلوی در خاورمیانه پدید آورده بود و اینکه دولت پهلوی در خاورمیانه تبدیل به یک قدرت موثر شده بود. چیزی که بعدها حتی نخست ‌وزیر امریکا یعنی ریگان نیز بدان اعتراف کرد. امپریالیسم به جای کودتا رو به سازماندهی انقلاب آورد زیرا کودتا آن را در جایگاه متهم می‌نشاند و احساسات ناسیونالیستی را بیش از پیش برمی‌انگیخت. چنانچه بعد از کودتای 28 مرداد جبهه ملی و دیگر منتقدان دولت زاهدی را دولت دست نشانده و دولت کودتایی می‌خواندند. امپریالیسم نمی‌خواست این واقعه مجددا تکرار شود. نمی‌خواست ردپای آن در "سیاست داخلی" ایران آشکار و عیان باشد. پس چه راه‌حلی بهتر از اینکه زمینه یک انقلاب ساختگی را پدید آورد که با شعارهای ضدامپریالیستی هر گونه شائبه مداخله امپریالیسم را از میان می‌برد. با این استراتژی امپریالیسم توانست دولتی دست نشانده بر سرکار آورد اما توسط مردم دست نشانده خوانده نشود...در سیاست داخلی آن مداخله تام داشته باشد اما راهپیمایی‌های ضدامپریایستی این مداخله را پنهان کند. بی‌دلیل نبود که احمدی‌نژاد آن سال‌هایی که درگیر منازعه با سران مملکت شده بود به سفارت انگلیس می‌رفت و آنجا تهدیدشان می‌کرد! آری مصدق درست فهمیده بود!

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 13:12
نرگس

باد می‌وزد و شن‌ها می‌رقصند

«از مجموعه نوشته‌های هجده سالگی»

بر تک درختی خشک در بیابان مردی خود را از شاخه‌ای آویخته... آری رنج بودن‌اش چنین آشفته‌اش کرده. مبهوت و سرگردان از معمای هستن خویش به بن بست عالم تاریک رسیده و هراسناک از اینکه مبادا زندگی این چنین آمیخته با درد پوچ باشد خود را رها کرده در آغوش مرگ چونان شاخه گلی لرزان از هراس باد. به راستی چیست این گنگ مبهم؟ چیست این هر لحظه در اضطراب تپیدن؟ «باد می‌وزد، شن‌ها می‌رقصند، زمان ما را به سخره خویش گرفته است». روزهامان همان روزهای پیشین است. آه چیست این تکرار غم‌انگیز زندگی؟ خورشید به سان لعنتی همیشگی بر سرزمین ما طوع می‌کند و ماه همچنان چهره‌ی رنگ پریده‌اش در مرداب زندگی‌مان منعکس می‌شود. ما هر یک بر جاده‌ای طولانی در دل بیابانی خاموش صلیب مرگ خویش را بر دوش می‌کشیم. منزلگاه را چه کس می‌داند کجاست یا چه کس می‌داند این نفرین بدشگون بر دوش‌هامان از برای چیست؟ آیا ما دیوانگانی هستیم که بار حماقت ناخواسته خود را به دوش می‌کشیم؟ آیا ما بازیچه دست خدایانیم یا که نفرین‌شدگان قهر آنانیم؟ چه کسیم؟ قربانی چه چیزیم؟ متهم به زیستن برای چیستیم؟

«باد می‌وزد، شن‌ها می‌رقصند، زمان ما را به سخره خویش گرفته است» و این گردش محنت تاریخ است که بر ما تکرارکنان می‌گذرد و آینده ما همان گذشته در بند و زنجیران است. آه با دست هشیاری بر صورتم زن من کجایم در کجای زمان ایستاده‌ام چنین مبهوت. در خویشتن می‌نگرم تمام زمانها و مکان‌ها در من است...تمام فریادها و ضجه‌ها در من است...تمام اشک‌ها و لبخندها و تمام شکوه و رخوت آدمی در من است. در تاریخ می‌نگرم و خود را به سان مسافر گمگشته‌ای می‌بینم که بر جاده‌ی زمان‌های دور قدم می‌زنم و از کنار تمام فجایع بشری سوگوار می‌گذرم.

کیم من؟ ما کیستیم؟ در این جایی که من می‌زیم همه چیز وارونه است آسمان و زمین و حتی انسان. در تاریکنای زندگی‌مان پروانه‌ای بال گشوده و خفاش سیاهی دست به کار مرگ اوست. پروانه را کیست بگوید تو با این بال نحیف و تن ظریف چگونه یارای جنگیدنت با دیو تاریکی است... بازگرد. اما پروانه بازنمی‌گردد...پروانه می‌میرد و عقابان از شرم سر در بال‌های خود فرومی‌برند.

«باد می‌وزد، شن‌ها می رقصند، زمان ما را به سخره خویش گرفته است» از چهره‌هامان مرگ می‌بارد و زندگی‌مان با آخرین نای خود می‌زید. گرداب بیهودگی ما را بی‌رحمانه درخود می کشاند و کشتی‌ها همه بادبان‌هاشان شکسته یا در ساحلی دوردست در گِل نشسته. آه زمان چه سنگین و کند می‌گذرد به سان آدمی که آخرین لحظه‌های زندگی‌اش را وداع می گوید. و من می‌دانم که تو با همان دلهره‌ی جانکاه به آسمان تیره خیره شده‌ای...گویی امید آن را داری که به ناگاه ابرهای تیره کنار روند و خورشید بدرخشد و روشنای معنای بودن‌مان آشکار شود...تا لحظه‌ای آرام بگیریم تا آسمان برایمان بیهوده و پوچ نباشد. آنگاه چونان غنچه‌ای شکفته در سپیده‌دمان از این مرگ تولد دوباره بیابیم.

آری می‌دانم...می‌دانم و کاش بازوانم می‌توانست تنهایی وحشتناکت را در آغوش بگیرد و ما در کنار هم معنا می‌یافتیم اما ای دریغ «باد می‌وزد، شن‌ها می‌رقصند، زمان ما را به سخره خویش گرفته است»

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ | 11:51
نرگس

آخرین فانوس

«از مجموعه نوشته‌های هجده سالگی»

«آخرین فانوس نیز خاموش می‌شود» و همه فانوس به دستان در دریا غرق شدند و اشک‌های خورشید قطره قطره بر زمین افتاد و بوته‌های اندوه از آن روئید. دوان و حیران در پی چیزی هستم...آه ای مردمان شهر مرا بگویید در کجا بجویمش؟ همه وجودم شوق به اوست اما نمی‌دانم چست و در کجاست. تنها جستجوی بی‌پایانی در درونم مرا می‌کشاند اما باورم بدارید نمی‌دانم به کجا.

هیچ زمانی از زمان‌هایی را که بر آدمیان گذشته به یاد نمی‌آرم که مانند اکنون به سان آواره‌ای هستی و وطن خود را بجوید. به راستی ما در برابر چه حیرت شگفتی قرار داریم. همه چیز که به نظر آشکار می‌آمد در هاله‌ای از تردید فرور فته است. هیچ شبی را هراسناک‌تر از شب‌هایی که اکنون بر ما می‌گذرد ندیده‌ام. آدمی از گنگی کودکانه خویش برون آمده و می‌بیند همه چیز گویی مبهم است و در خواب.

«آخرین فانوس نیز خاموش می‌شود» و اما من هنوز آواره‌ام. ای کاش کسی را می‌یافتم، آنکه چون من در آشیانه‌ی خویش تردید کرده و به خود جسارت پرواز داده باشد. ای کاش همراهی می‌یافتم تا در این غربت برایم وطنی باشد آشنا. اما ای دریغ... ما با حزنی که در خاطرم نمی‌گنجد بر سر مردار خویش نشسته‌ایم و غم‌نامه‌ای می‌خوانیم...غم‌نامه پایان انسان...پایان آسمان... پایان پایان. شاعر این سرود ِاندوه کیست؟ کیست که چنین آوا سرمی‌دهد غمگین؟

«آخرین فانوس نیز خاموش می‌شود» و من فریاد برمی‌آورم من هنوز آواره‌ام...من می‌جویم آنچه را که در درونم فریاد برمی‌آورد خشمگین. من گم شده‌ام و خویشتنم را می‌جویم. هستی‌ام در این ویرانه آواره شده. با شمایم ای مردمان شهر مرا بگویید کجا می‌توانم نشانی از آنچه می‌جویم بیابم یا مرا گویید شما اینگونه پیوسته در حرکت چه می‌جویید؟ آیا با خود اندیشیده‌اید همه عمر چنین جستن برای چیست؟ هیچ می‌دانید که ما بیهوده می‌پنداریم که خویشتن را یافته‌ایم؟ حال آنکه ما گم شده‌ایم و من هیچ گاه از گاه‌هایی را که بر آدمی گذشته نمی‌یابم که چنین بوده باشد غزیب و تنها حتی با خویشتن. مرا بگویید این زنجیرها بر دست و پاهامان از کی و به دستان چه کس بر ما آویخته شده؟ مرا بگویید زیرا فضای رخوت‌آلود این دیار پر حسرت خاطره‌ی روزهایی را که در هوای آزاد در چشمان خورشید می‌نگریستم از یادم برده است. و جستجویی چنین دیوانه‌وار مرا می‌کشاند به حصار خانه‌هاتان تا بجویم راز در بند بودن‌تان.

«آخرین فانوس نیز خاموش می‌شود» و من تمام هستی خود را فانوسی می‌شوم به دستان شب تا در پرتوش بیابم راه یافتن خویش را تا بیابید راه آزادی و رهایی خود را.

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ | 11:7
نرگس

دستانش

«از مجموعه نوشته‌های هجده سالگی»

زمان گنگ و مبهم است...زمان خودرا نیز گم کرده. در جایی که نمی‌دانم کجاست، در زمانی که نمی‌دانم چه وقت است دستان او را در تاریکی نیمه روشن احساس می‌کنم. می‌خندد صدای خنده‌اش آشفته‌ام می‌کند... به طرف صدا می‌دوم حالا صدا می‌گرید...غمگینم می‌کند. به سوی دیگر می‌نگرم و حالا فریاد می‌زند...نگرانم می‌کند. او را صدا می‌زنم و او سرود می‌خواند. من به دنبال دستان اویم دستانش دستان من است. من در پی چشمان اویم چشمانش چشمان من است.

به هر سو می‌نگرم، هیچ جا، جایی نیست که کسی آنجا باشد و زمان مبهم است. من ایستاده‌ام و نمی‌دانم که او به کجای این ناکجا می‌گریزد. من صدای تپش قلب اویم و او صدای قلب من است که اکنون وحشیانه می‌تپد. زمان گم شده و من از هیچ چیز حتی خودم درکی ندارم اما صدای پای او را می‌شنوم که می‌دود...می‌دود و آنگاه سرود می‌خواند. اما من در تاریکی‌ام نه خود را و نه او را نمی‌یابم. از هیچ چیز، هیچ چیز درنمی‌یابم. زمان گنگ است... مکان در هیچ جا نیست. مکان گم شده است و من او را می‌نگرم که نفس‌های من است و من نفس‌های اویم.

در تاریکی نیمه روشن می‌بینمش که بر هیچ جا نشسته به سویش می‌دوم و اکنون همه چیز در جولان و طغیان است. گویی بر عدم قدم می‌نهم...نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم. دستانم به سویش پرواز می‌کند و در لحظه‌ای که می‌خواهم او را در آغوش بگیرم باز هم چیز گم می‌شود...من گم می شوم... او گم می‌شود و زمان و مکان گم می‌شوند. بار دیگر صدای خنده اش را می‌شنوم...می‌خندد و خنده‌اش اشک‌های مرا جاری می‌کند. جرقه‌های نور می‌بارد و همه چیز که در واقع هیچ چیز است روشن می‌شود و من بار دیگر او را می‌بینم. چهره‌اش به سان خورشیدی می‌درخشد و اینک او در چشمانم می‌نگرد و من خیره و مبهوت در او. اکنون در زمانی بی‌زمان و در مکانی بی‌مکان به سویم می‌دود. ایستاده‌ام و چشم در بیکران وجودش دوخته‌ام. می‌دود اما گویی هرگز به من نمی‌رسد...می‌دود اما در هیچ جا به من نمی‌رسد. چشمان پر از خواهشش دستانم را می‌طلبد اما به اندازه تمام زمان‌هایی که بر انسان گذشته و به اندازه تمام مسیرهایی که آدمیان تا کنون پیموده‌اند، بینمان فاصله است. در لحظه‌ای که لحظه‌ای نیست بار دیگر چهره‌اش در تاریکی پنهان می‌شود و من می‌نشینم و سر در گریبان خود فرو می‌برم. دگربار برمی‌خیزم و به سان گمشده‌ای که چیزی می‌جوید سراسیمه در راه‌های بی‌انتها در پی‌اش می‌دوم...می‌دانم سرانجام در هیچ جا و هیچ زمان او را خواهم یافت!

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ | 1:25
نرگس

تروریست مخفی

مجددا در شاهچراغ شیراز حادثه تروریستی رخ داده است. نزدیک سالگرد اعتراضات 1401 است و دولت از ترس اینکه مجدداً خیزش وسیعی شکل نگیرد از بل دست به کار شده . سعی دارد با ایجاد وحشت و ارعاب مردم را از کلیشه ی همیشگی سوریه‌ای شدن ایران بترساند... از عدم امنیت و آرامش بترساند. سالهاست که با استراتژی مرعوب کردن دوام یافته است این حکومتی که خود تروریست است و سالهاست که امنیت را از منتقدان، دگراندیشان و معترضان به انحاء مختلف سلب کرده است. در یک نظام توتالیتر حرف زدن از امنیت معنایی ندارد... این نظامی که در خصوصی‌ترین زوایای زندگی افراد مداخله و دخل و تصرف می‌کند! این حکومتی که سالهاست در جایگاه تروریست مخفی عمل می کند و پروژه ترور پنهان را پیش می‌برد...

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 18:45
نرگس

خبر

پس آنها حقیقت را بعد از آنکه به سویشان آمد تکذیب کردند پس به زودی خبر آنچه آن را به سخره و استهزاء گرفتند بدانها خواهد رسید.

5 انعام

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 12:51
نرگس

اگر غیب می‌دانستم!

از تو درباره آن زمان می‌پرسند، بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است جز او هیچ کس را به موقع خود آشکار نمی‌کند. آن رخداد بر آسمان‌ها و زمین گران است و جز ناگهان به شما نمی‌رسد. باز از تو می‌پرسند گویا تو از آن آگاهی. بگو: علم آن تنها نزد خداست اما بیشتر مردم نمی‌دانند. بگو: جز آنچه خدا بخواهد برای خودم اختیار سود و زیانی ندارم و اگر "غیب" می‌دانستم قطعا خیر بیشتری می‌اندوختم و هرگز به من آسیبی نمی‌رسید!!

اعراف187 و 188

سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۲ | 0:35
نرگس

ژرفنا

چند نفر از مفسران، فیلسوفان و عرفایی که این سخن را در کتاب مقدس خوانده اند معنای آن را تا ژرفنایش درک کرده اند. می پرسی کدام سخن؟ خواهم گفت: همین کوتاه سخن "علم آدم الاسماء کلها". از تفصیل این معنا بگذریم... این یعنی در رویای نخستین چنین آمده که انسانی روزی بدل به خدای تجسد یافته در زمین می‌شود. وقتی از این سخن می گویم که مسیحا خدای تجسدیافته است برخی گمان می‌برند که این شطحیات است خیر این معنای حقیقی علم آدم الاسماء کلهاست... تا تو خود چه فهم کنی که در این تعلیم، انسان چه چیز را دریافت خواهد کرد!

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ | 12:52
نرگس

دروغ نگاری

وقتی از تاریخ‌نگاری سوگیرانه در مورد پهلوی دوم حرف می زنم مثلا یک نمونه اش کتاب تاریخ بیست و پنج ساله ایرانه که معمولا همه بهش ارجاع می‌دن. وقتی میرسه به کابینه حسنعلی منصور هیچ اشاره ای به لوایحی مثل تشکیل خانه انصاف، سپاه ترویج و آبادانی، مرحله دوم اصلاحات ارضی انجمن ده یا قرارداد کنسرسیوم نفت نمیکنه. فقط مسئله کاپیتولاسیون رو طرح می کنه بدون ارجاع به بحثهایی که همان زمان در مجلس سنا و شورای ملی در موردش شد. هیچ اشاره ای به توضیحات متین دفتری به عنوان کسی که قرارداد وین رو امضا کرد، نمیکنه و فقط میگه اینا می خواستن مملکت رو تسلیم آمریکا کنن! تمام!

دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ | 12:38
نرگس

نویسندگی

من نوشتن و نویسندگی رو حدوداً از ده سالگی شروع کردم. در یازده سالگی به مراتب بیشتر از امروز داستان و شعر می‌نوشتم. اگر کسی بپرسد نوشته‌های کدام برهه از زندگی‌ات را بیشتر دوست می‌داری؟ حتما می‌گویم نوشته‌های یازده سالگی‌ام. به خاطر تصویرها و ایده‌هایی که داشتند و آن حالت فی‌البداهه نوشتنی که یادم می‌آید بی‌وفقه می‌نوشتم. آن تابستانی که حدود دو سه دفتر نوشتم و اغلب کسی باور نمی‌کرد که نوشته‌ها نوشته‌های خودم باشد. همان زمان یک دبیر فارسی داشتیم که خیلی انشاءهای من نظرش رو جلب کرده بود. هم‌کلاسی‌هایم هر وقت انشاهایم را می‌خواندم می‌گفتند: خانم او خودش نمی‌نویسد تا اینکه در امتحانات معلوم شد خودم می‌نویسم. یکبار همان دبیر فارسی آمد و اصرار کرد که یک مسابقه سراسری داستان‌نوسی در سطح مدارس برگزار می‌شود تو هم حتما شرکت کن. به اصرار او چند تا از داستان‌هایم را برای آن جشنواره فرستادم و اول شدم. اما همان دبیر نظرش به مسئله‌ای در نوشته‌های من جلب شده بود و یکبار هم به خاطر آن مرا سرزنش کرد. می‌گفت چرا در نوشته‌هایت آنقدر از مسیحیت و کلیسا و عیسی می‌نویسی تو یک مسلمانی باید از پیامبر خودت بنویسی!

جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲ | 16:36
نرگس

سلسه‌نوشتارهایی برای معترضان  قسمت اول: لمپنیسم و اعتراضات

اکنون جامعه ایران لحظات حساسی را از سرمی‌گذارند... قراین و نشانه‌های تکرار اعتراضات فراگیر وجود دارد. جامعه ملتهب و اعتراضی است و حکومت در برابر تنها به یک استراتژی روی آورده و آن کنترل است. در سایه وجود حکومت توتالیتری که مطلقاً حاضر نیست فضای دموکراتیک و میانجی‌های معقولی برای کنشگری افراد فراهم کند تنها به اتکای همین اعتراضات خودجوش و بی‌رأس می‌توان آن را وادار به عقب‌نشینی کرد و از دست‌اندازی و تجاوز به جامعه‌‌ی مدنی بازداشت. نیروهای محافظه‌کار حکومت مترصدند که به انحاء مختلف تأثیر و دستاورد جنبش‌های بی‌رأس را انکار کنند و آن را به مثابه جنبش‌ عقیمی که در نبود لیدر و رهبر بی هیچ نتیجه‌ای به ناگاه فروکش می‌کند، بازنمایی کنند. در حالی که عقب‌نشینی‌های مکرر حکومت خصوصاً بعد از اعتراضات 1401 به ما نشان می‌دهد، جنبش‌های بی‌رأس می‌توانند در دیواره‌های این دیکتاتوری آهنین خلل و شکاف ایجاد کنند. پس اینک با اطمینان از اینکه اعتراضات خودجوش بی‌نتیجه نخواهد بود معترضان باید از پیش تجربه اعتراض‌های پیشین خود را مورد بازاندیشی و تأمل قرار دهند تا بتوانند بر استراتژی هایی که حکومت برای خنثی‌سازی اعتراضات به کار می گیرد واقف شوند و به تبع غلبه کنند.

آنچه که در وهله اول باید بدان توجه داشت این است که حکومت برای سرکوب و خاموش کردن اعتراضات تنها به قدرت پلیسی و نظامی خود متکی نیست بلکه دستگاه ایدئولوژیک دولت نقش مهمی در این زمینه ایفا می‌کند. در بحبوحه اعتراضات اتاق فکر حکومت از قضا به راهکارهایی برای مهار اعتراضات می اندیشد که کمترین هزینه را برای مشروعیت آن داشته باشد. اما برای اینکه معترضان را دچار ترس و وحشت کند از طریق رسانه های مختلف چنین القا می کند که برای سرکوب اعتراضات متوسل به اسلحه‌ های گرم شده است. در حالی که باید به این مسئله آگاه بود که اساسا نیروهای انتظامی اتفاقا در اوج اعتراضات از حمل سلاح گرم با خود اجتناب می کنند. نه به این دلیل که ما با حکومتی خشونت‌گرا رو به رو نیستم بلکه از ترس اینکه مبادا با اوج‌گیری اعتراضات مردم نیروهای انتظامی را خلع سلاح کنند و خود مسلح شوند! در برابر حکومت از استراتژی "منحرف کردن" اعتراضات به طُرق مختلف استفاده می‌کند. من در این سلسله نوشتار سعی دارم راهکارهای مختلفی را که حکومت برای منحرف کردن اعتراضات به کار می‌گیرد، آشکار کنم. در این نوشته به صورت خاص می‌خواهم از مسئله لمپنیسم و استفاده‌ای که حکومت از لمپن‌ها در اعتراضات می‌کند، بحث کنم.

استفاده از لمپن‌ها در جریان اعتراضات سابقه تاریخی دارد. به عنوان مثال یکی از اقشاری که در جریان کودتای 28 مرداد 1332 علیه دولت مصدق ایجاد تحریکات می‌کردند همین لمپن‌ها و به تعبیر ایرانی آن لوطی‌ها و اراذل و اوباش بودند. اما اینک حکومت از لمپن‌ها چه استفاده‌ای برای انحراف اعتراضات می‌کند؟ باید توجه داشت وقتی اعتراضات فراگیر رخ می‌دهد یک استراتژی که دولت برای به انحراف کشیدن آن استفاده می‌کند تنزل دادن و سخیف جلوه دادن آن است. آنها با این استراتژی سعی می‌کنند به مردم نشان دهند که این اعتراضات نه شعار معقولی دارد و نه هدف مشخصی دارد و چیزی جز هرج و مرج و آشفتگی اجتماعی نیست. در اعتراضات 1401 شاهد این بودیم که از یک زمان به بعد شعارهای بسیار رکیکی که اغلب بازنمای کلیشه‌های جنسی بودند داده شد. اما پرسش این است که چه کسی این شعارها را می‌داد؟ اینجاست که مسئله لمپن‌ها مطرح می‌شود. این شعارها را لمپن‌ها و اراذل و اوباش حکومت می‌دادند برای اینکه جنبشی را که شکل گرفته بود در نظر مردمی که به اعترضات نپیوسته بودند سطحی و نازل جلوه دهند تا مانع پیوستن آنها به جنبش شوند. باید توجه داشت یکسری از نیروهای حکومت همین اراذل و اوباش هستند که خودشان به آن "اراذل اجاره‌ای" می‌گویند که حاضرند در ازای دریافت مبلغی پول هر گونه هنجارشکنی انجام دهند. با شروع اعتراضات دولت در اولین اقدام این لمپن‌ها را با این عنوان که از معترضان هستند وارد "معترضان واقعی" می‌کند. آسیب رساندن به اماکن عمومی و آتش زدن آنها از جمله اقداماتی بود که این لمپن‌ها در کنار سر دادن شعارهای رکیک در جریان اعتراضات 1401، 1398 و 1396 انجام دادند. مسئله این است که این لمپن‌های اجاره‌ای حتی ممکن است خود معترضان را دچار این خطا کنند که تصور کنند واقعا خود مردم هستند که این اقدامات را انجام می‌دهند. در حالی که این لمپن‌ها یک دسته از همان چیزی هستند که همه از آن آگاهی دارند یعنی "لباس شخصی‌ها". از لباس شخصی‌ها فقط برای سرکوب در کنار مأمورین انتظامی استفاده نمی‌شود بلکه از آنها برای به انحراف کشیدن اعتراضات نیز استفاده می‌کنند اما چگونه؟ با وارد شدن در میان معترضان و آتش زدن امکان عمومی و سر دادن شعارهای رکیک. چرا؟ برای اینکه همان شب رسانه ملی بیاید و اعلام کند: معترضان چیزی جز هرج و مرج‌طلب نیستند و به خود اجازه می‌دهند به امکان عمومی و حتی اموال شخصی مردم آسیب وارد کنند. با این استراتژی آنها معترضان را محکوم و سزاوار مجازات می‌کنند. این شعارهای رکیک در جریان اعتراضات 1401 وجه پررنگ‌تری پیدا کرد. اگر شعارهای اعترضات 1398 و 1396 را ببینید مشخص می‌شود که شعارهای خیلی رکیک آن هم از نوع فحش جنسی نبودند اما در اعترضات 1401 با توجه به حساس بودن آن این شعارها در سطح وسیعی توسط لمپن‌های حکومتی داده شد. اما اقداماتی که در اعتراض 1401 در این راستا صورت گرفت به مراتب وسیع‌تر از این بود. یکی دیگر از اقدامات لمپن‌های حکومتی البته لمپن‌هایی که در خارج از کشور حاضر بودند این بود که عریان و لخت در اعتراضات ایرانیان خارج از کشور ظاهر می‌شدند. بایدتوجه داشت ما با حکومتی رو به رو هستیم که نه تنها در داخل بلکه در خارج نیز نیروهای امنیتی در خدمت دارد تا در چنین مواقعی از آنها استفاده کند. نمونه این کار لخت شدن یک زن در اعتراضات ایرانیان خارج از کشور در هلند بود. باید دانست و اندکی تردید نداشت که آن زن از نیروهای خود حکومت بود که در اوج اعتراضات با چنین اقدامی سعی داشت بگوید: قصد این اعتراضات لخت شدن و عریان شدن است کلیشه‌ای که حکومت در آن روزها مدام سعی می‌کرد به مردم القا کند. حکومت انقدر برای مفتضح کردن جنبش 1401 شتاب داشت که تصویر آن زن عریان را بدون اینکه آن را سانسور کند از اخبار 30: 20 پخش کرد. مسئله‌ای که حتی اعتراض بخشی از مردم را برانگیخت که چرا صداو سیما به خود اجازه چنین کاری را داده است. البته باید چنین با شتاب و ناشیانه آن اخبار را پخش می‌کردند تا هر چه بیشتر اعتراضات را سخیف جلوه دهند. در اقدام دیگری در همین راستا آنان از تریبون‌های مختلف از زبان منتقدنماها مدام از حق آزادی جنسی بحث می‌کردند و باز معترضان را متهم می‌کردند که تمام هدفی که در پی آن هستند آزادی جنسی است. در حالی که اعتراضات 1401 به یک معنا اعتراض به یک "جنایت" بود و اعتراض به حکومت دیکتاتوری که به خود اجازه می‌دهد هر کس را که از حد و حدود مقرر آنها عدول کند، به چنین سرنوشتی دچار کند. البته معترضان واقعی پاسخ این اتهامات را با شعارهایی از این دست که "هیز تویی هرزه تویی زن آزاده منم" می‌دادند و از این شعار باید فهمید که معترضان واقعی آن روزها چه چیزی را می‌خواستند. بنابراین باید توجه داشت وقتی اعتراضات فراگیر شکل می‌گیرد همه شعارها لزوما شعارهای "معترضان واقعی" نیستند...همه اقدامات خصوصاً آتش زدن‌ها و تخریب امکان عمومی اقدام معترضان واقعی نیستند...از این فراتر همه کسانی که در اعتراضات حاضرند لزوما "مردم" نیستند بخشی از آنها نیروهای حکومتند که برای به انحراف کشیدن آن در جمع معترضان با ظاهری عادی حاضر شده‌اند. آنها برای اینکه کسی به آنها شک نکند اتفاقا خود را از همه رادیکال‌تر و مخالف‌تر نشان می‌دهند. نتیجه چه می شود؟ حکومت مدام از تریبونهای مختلف و حتی راه‌اندازی راهپیمایی‌های حکومتی معترضان را به خشونت طلبی، تجزیه طلبی، بر هم زدن امنیت، آسیب رساندن به اموال مردم متهم می‌کند.

اما باید توجه داشت حکومت دو نوع لمپن دارد: یکی همین "لمپن‌های خیابانی" هستند که در اوج اعترضات وارد جمع مردم معترض می‌شوند و دیگری "لمپن روشنفکران" هستند که به نحو دیگری معترضان و اعتراضات را متهم می‌کنند و حتی با لحنی روشنفکرانه اقدامات آنها را وحشی‌گیری یا تروریسم بدوی می‌خوانند. این لمپن روشنفکران متحدان و همدستان لمپن‌های خیابانی‌اند اما چگونه؟ آنها با آگاهی از اینکه اعمال خشونت‌باری که در خیابان‌ها انجام می‌شود کار خود حکومت است و کار همین اراذل و اوباش حکومتی است اما آنها را به معترضان واقعی نسبت می‌دهند و شروع به نصیحت کردن‌های روشنفکرانه می‌کنند. حرف‌هایی از این قسم که از دل اعتراضات خشونت‌بار دموکراسی بیرون نمی‌آید یا اینها چه آزادی‌خواهانی هستند که رفتارشان شبیه دیکتاتورهاست... یا اینکه شروع می‌کنند به تحلیل هایی از این دست که جنبش‌های اعتراضی جنبش‌هایی کور هستند و هدف و ایده‌آل مشخصی ندارند و چیزی جز واکنشی بی معنا نیستند. اینجاست که پیوند نامبارکی بین لمپن‌های خیابانی و لمپن‌های روشنفکری شکل می گیرد. در اوج اعتراضات این لمپن روشنفکران تبدیل می‌شوند به حامیان گاندی، نلسون ماندلا و مارتین لوتر کینگ و معترضان را اینگونه نصیحت می‌کنند که دست از خشونت کور بردارید و بیایید راهی که گاندی رفت را برویم. او در حالی اینگونه معترضان واقعی را نصیحت می‌کند که با تمام وجود آگاه است که تمام وحشی‌گری‌های خیابانی و خشونت‌ها کار خود حکومت است. اینگونه لمپن روشنفکران با وقاحت و بی‌شرمی تمام فکر و اندیشه را در خدمت حکومت می‌گیرند و به او کمک می کنند تا جنبش‌های اعتراضی را سطحی و نازل جلوه دهد. پس باید توجه داشت به تحلیل این قسم روشنفکران در اوج اعتراضات نباید هیچگونه توجهی داشت. آنها تحلیل‌هایشان را فقط در جهت انحراف اعتراضات به کار می گیرند و معترضان را به خاطر امری سرزنش می کنند که مرتکب نشده‌اند.

اما یک راهکار برای مقابله با این استراتژی حکومت این است که معترضان از طریق شعارها مرز خود را از لمپن‌ها جدا کنند اتفاقی که کم و بیش در اعتراضات 1401 رخ داد و معترضان با برخی شعارها سعی داشتند به مردم بفهمانند که اعمال خشونت‌بار کار خود حکومت است(مثل شعار داعش ما شمایید). این امر مستلزم این است که معترضان نسبت به این امر هشیار باشند که حکومت سعی دارد چه تصویری از آنها را از طریق رسانه‌های مختلف برای مردم بازنمایی کند. این تصویرسازی‌ها باید شناخته شود و همان لحظه در اعتراضات علیه آن بازنمایی‌ها شعار داده شود و علناً گفته شود که مرزها جداست. لمپن خود حکومت است و معترضان سودای آزادی، عدالت و انسانیت را دارند!

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ | 18:41
نرگس

عهدشکنان

از دیگر تکراری باید سخن گفت زیرا که "او" چنین می‌خواهد. پس من پیشتر گفتم که سرگذشت یوسف به سیمای رخداد نخستین تکرار می‌شود و یعقوب نیست مگر تکرار سیمای خداوندگار در سپیده‌مان ازل. از شباهت وضعیت یعقوب با خداوندگار نوشتم و اینک باید از عهد بنویسم زیرا که این دو پدر آسمانی و زمینی هر دو در این خصلت مشترک‌اند که با فرزندان خود عهد بسته‌اند. تو می‌دانی که خداوندگار مدام از عهدی سخن می‌گوید... از عهدی که در نخستین هنگام با انسان بست و او را با مُهر عهد بر پیشانی راهی وادی سعی کرد که اگر چنین کنی چنان خواهم کرد و اگر چنین نکنی چنان نخواهم کرد. آری سخن گفتن خدای با انسان چنین است و تمام گزاره‌های او در کتاب مقدس "شرطیه" است. آنجا که می‌گوید: اگر برگردید من نیز برخواهم گشت. چونان یعقوب که از فرزندان خویش پیمان گرفت و گفت اگر چنین کنید چنان خواهم کرد آنگاه که از مصر راهی کنعان شدند تا بنیامین را بنا بر خواست یوسف به مصر برند. آن زمان بود که یعقوب گفت: من هرگز بنیامین را با شما راهی مصر نخواهم کرد مگر اینکه با من پیمان ببندید که او را حتماً به نزد من بازگردانید مگر اینکه با امری احاطه شوید. پس یعقوب فرزندان خود را به یک معنا مجاز به عهدشکنی دانست اگر که با امری احاطه شوند. پس پیشتر گفتم که یعقوب از آنجا که تأویل رویا می‌دانست آگاه بود که نیرنگ نخستین تکرار خواهد شد و فرزندان‌اش در مقام جزءها گرفتار نیرنگ امر کلی خواهند شد. پس چون از نیرنگ امر کلی با خبر بود و از آنجا که طبق تأویل رویا می‌دانست که فرزندان‌اش گرفتار این نیرنگ خواهند شد چون با آنان پیمان بست بی‌درنگ گفت: مگر اینکه با امری احاطه شوید. پس ستارگان رویا راهی مصر شدند تا با نیرنگ یوسف که در جایگاه آگاهی فراتر قرار داشت گرفتار عهدشکنی شوند. فرزندان مطلقاً قصد آن را نداشتند که نیرنگ نخستین را تکرار کنند و تعامداً بنیامین را بازنگردانند چنانچه پیشتر با یوسف چنین کردند. پس بنگر چون یوسف آن نیرنگ را به میان آورد و جام زرین از خورجین بنیامین بیرون آمد آنها بدون آنکه بخواهند بنیامین را از دست دادند و بدون اینکه بخواهند در وضعیتی قرار گرفتند که با یعقوب عهدشکنی کنند. زیرا چون یوسف آهنگ آن را کرد که بنیامین را در مصر نگه دارد آنان از او خواستند که یکی از آنان را به جای او به محبس بیفکند اما یوسف مانع شد و بنیامین در مصر بماند. پس فرزندان یعقوب در جایگاه عهدشکنان به کنعان بازگشتند درحالی که نمی‌خواستند عهدشکنی کنند.

شگفتا من چه گویم که خداوندگار از این رخداد قصد افشای چه معنایی را دارد...می‌گوید هر کس از عهد عدول کند عقوبت خواهد شد جز آن امر جزئی که اگرچه عهدشکنی کرده اما گرفتار نیرنگ امر کلی شده و نمی‌توانسته که عهدشکن نباشد! می‌گوید من شما را با عهدی راهی وادی سعی کردم و از میان شما برخی لاجرم عهدشکن خواهند شد زیرا که آگاهی جزئی به هماوردی آگاهی کلی نتواند درآید و با آن احاطه می‌شود بی‌آنکه بخواهد! آن عهدشکنان، عاصیانی هستند که شگفتا ستارگان آسمان ملکوت‌اند و به میقات خداوندگار درخواهند آمد در حالی که بی‌هیچ سرزنشی بخشیده می‌شوند! چونان فرزندان عهدشکن یعقوب که چون در انتها از پدرشان طلب بخشش کردند یعقوب بی‌هیچ سرزنشی گفت: به زودی برای شما از خداوندگار طلب بخشایش خواهم کرد! زیرا بنگر آنان آنگاه که خبر دزدی کردن بنیامین را برای یعقوب آوردند خود بی‌درنگ معترف شدند: جز به آنچه می‌دانیم گواهی نمی‌دهیم و ما از امر پنهان آگاه نیستیم! و باز بنگر اگر هر انسان دیگری در جایگاه آنان قرار داشت وقتی که در برابر چشمان‌شان جام زرین از خورجین بنیامین بیرون آورده شد، نمی‌توانست جز به چیزی که دیده بود گواهی دهد مگر آنکس که از کلیت خبر داشت و از تأویل رویا! آری در پایان امر کلی، امر جزئیِ عاصی را در آغوش خواهد کشید و این معنایی است که اگر آن را دانسته باشی تا مدت‌ها در حیرت فرو خواهی شد!

دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 17:3
نرگس

حسینه امپریالیسم

امروز برخوردی داشتم با یک آدم امنیتی که البته به ظاهر دبیر بود. یکبار هم قبلاً صحبت کرده بودیم و سوال‌هایی از من پرسیده بود. امروز بر حسب اطلاعاتی که در مورد من داشت پرسید: نظر شما در مورد شخصیت علی شریعتی چیست؟ بعد خودش گفت: الان یکسری‌ها می‌گن که جاسوس بوده شما چه فکر می‌کنید؟ من هم راستش کلاً ابایی ندارم از اینکه جواب این قسم آدم‌ها رو بدم علی‌رغم اینکه متوجه هستم که کی هستن و چرا می‌پرسن. گفتم: بعضی‌ها می گن شریعتی با ساواک همکاری می‌کرده اما این شوخی بزرگی است...گفت: پس چی بوده؟ گفتم: مهره امپریالیسم بود تا زمینه یک انقلاب ساختگی رو فراهم بکنه و چون اساساً آنها فوبیای کمونیسم و مارکسیسم رو داشتند از او به عنوان ابزاری برای به عقب راندن کمونیسم در جامعه ایران استفاده کردند. مگر نشنیده‌ای که می گویند حسینه ارشاد(حسینه امپریالیسم!) در آن سالها نقش زیادی در جلب دانشجویان به ایدئولوژی "اسلام سیاسی" داشت و مانع جذب آنها به ایدئولوژی مارکسیستی شد. جاده صاف کن ارتجاع و استعمار بود نه بیشتر و نه کمتر و همین اندازه تهی از انسانیت و شرافت!

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 15:5
نرگس

راه بهشت مینوی من

ابراهیم در آتش(احمد شاملو)

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش
دیگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان

که این‌اش
به نظر
هدیّتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شایسته‌تر آن
که به هفت شمشیرِ عشق
در خون نشیند
و گلو را بایسته‌تر آن
که زیباترینِ نام‌ها را
بگوید.
و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق
میدانِ خونینِ سرنوشت
به پاشنه‌ی آشیل
درنوشت.ــ
رویینه‌تنی
که رازِ مرگش
اندوهِ عشق و
غمِ تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشیده باشی!»

«ــ آیا نه
یکی نه
بسنده بود
که سرنوشتِ مرا بسازد؟

من
تنها فریاد زدم
نه!

من از
فرورفتن
تن زدم.

صدایی بودم من
ــ شکلی میانِ اشکال ــ،
و معنایی یافتم.

من بودم
و شدم،
نه زانگونه که غنچه‌یی
گُلی
یا ریشه‌یی
که جوانه‌یی
یا یکی دانه
که جنگلی ــ
راست بدانگونه
که عامی‌مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بی‌نوا بند‌گکی سربراه
نبودم
و راهِ بهشتِ مینوی من
بُز روِ طوع و خاکساری
نبود:
مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست
شایسته‌ی آفرینه‌یی
که نواله‌ی ناگزیر را
گردن
کج نمی‌کند.

و خدایی
دیگرگونه
آفریدم».

دریغا شیرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ــ
سرنوشتِ تو را
بُتی رقم زد
که دیگران
می‌پرستیدند.
بُتی که
دیگران‌اش
می‌پرستیدند.

یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 0:45
نرگس

پرسش‌های کودکی

یادم می‌آید در کودکی وقتی تازه به مدرسه رفته بودم حدودا در 7 یا 8 سالگی از دوستی که آن زمان دانشگاه می‌رفت پرسیدم: چرا هیچ کدام از پیامبرانی که خدا فرستاده زن نبودند؟ او خیلی شوخ طبع بود کمی فکر کرد و خندید و گفت: اگر زنان پیامبر می‌شدند هیچ کس به حرفشان گوش نمی‌داد! بعد که چند کلاس بیشتر درس خواندم فهمیدم به حرف آن پیامبران مرد هم خیلی گوش نمی‌داده‌اند و اکثرا انکارشان می‌کردند!!

شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ | 14:1
نرگس

اولین و آخرین جنبش

قیام 15 خردادی که آن را مقدمه انقلاب 57 می‌دانند با اعتراض روحانیون به حق رای زنان آغاز شد. آن روزها روحانیون مدام اعلامیه منتشر می‌کردند که آزادی زنان آنها را به فساد و فحشا می‌کشاند. بعد از انقلاب 57 نیز اولین حقوقی که سلب شد باز هم حقوق زنان بود. قانون حمایت از خانواده لغو شد و تمام دستاوردهای سازمان زنان قبل از انقلاب بر باد رفت. اما همین حکومت دینی استقراریافته "اولین" جنبش اعتراضی که با آن رو به رو شد جنبش زنان بود و "آخرین" جنبش اعتراضی که آنان را با خود خواهد برد باز هم جنبش زنان است. مسئله زنان پاشنه آشیل حکومت دینی مستقر است و از اسفند 1357 تا کنون نتوانسته‌اند تعارضات برآمده از جنبش زنان را حل کنند... حالا نخستین جنبش اعتراضی بار دیگر تکرار شده و آنان باید بدانند جامعه ایران در این سال‌ها، ایران دهه 60 نیست که بتوانند جنبش زنان را به راحتی سرکوب کنند... جامعه تغییر کرده و جنبش زنان در وضعیت فعلی پتانسیل آن را دارد که تغییرات جدی پدید آورد.

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ | 11:31
نرگس

سپیده‌دم

...آری دستان ما یکدیگر را خواهند یافت و چشمان ما تا زمان بی‌انتها به هم خیره خواهد شد. آن روز که او در جایگاه بایسته‌اش قرار گیرد روح بی‌قرار من نیز مأوای خویش را خواهد یافت. در آن دشت با گل‌های آبی و ارغوانی در زیر تک درختی اهورایی با او به نظاره خواهم نشست. حقیقت چونان خورشیدی خواهد شد که هیچ چیز آن را پنهان نخواهد کرد. پنهانی‌ها همه می‌گریزند و در آشکاری مطلق چشمان او دیگر هرگز نهان نخواهد بود...دیگر صدا و نجوایش نهفته نخواهد بود آری در آن روز با فریاد بلند سخن می‌گوید و از افشای خویش واهمه‌ای ندارد. خواهان هیچ چشم و صدایی نیستم. من در تمنای اویم زیرا تنها او می‌تواند آنچه روح من در جستجوی آن است بدان ببخشد. زنجیری به گردن دارم که تنها او می‌تواند بگسلد اگر غیر از این بود رهایش می‌کردم زیرا من قادر بودم بی‌هیچ زنجیری زندگی کنم. من این زنجیر را خود به گردن آویختم تا او را به دام خویش بیفکنم...او به دام من افتاده است همچنان که من به دام او. او چنان آذرخشی که پهنای تاریکی را می‌شکافد می‌آید و با شور عشق می‌خرامد زیرا که او خداوندگار سپیده‌دم است خداوندگار سپیده‌دم!

پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ | 12:12
نرگس

روشنفکر پوپولیست

هیچ چیز به اندازه این تأسفبار نیست که می‌بینم برخی روشنفکران مذهبی در دوره پهلوی دوم با تکیه بر ایدئولوژی‌سازی‌های منحط دوگانه‌های عوام‌فریبانه‌ای مانند "یزیدی و حسینی" می‌سازد و از این طریق مردم را در برابر دولت و سلطنت به صف‌آرایی وامی‌دارند. در نوشته‌های آنها هیچ نقد مستدل و علمی از برنامه‌های توسعه و عمران یا اصول انقلاب سفید یا لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی نمی‌بینید. در عوض احساسات دینی است که به سخیف‌ترین شکل ممکن تحریک می‌شود تا توده‌ای اعتراضی بسازد. این به جای نقد برنامه‌های توسعه یا انقلاب سفیدی بود که مدام می‌گفتند که پروژه امپریالیسم است. سزاوار بود به جای آن دوگانه‌سازی‌های سادلوحانه شیعی برنامه‌ها را نقد می کردند و می‌گفتند که در صورت نفی آن بدیل‌شان چیست؟ مسئله آنها البته مقابله با کمونیسم بود و دین فقط ابزاری برای از میدان بیرون کردن رقیب مارکسیستی وگرنه آن روشنفکران پوپولیست به خدا هم باوری نداشتند!

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ | 18:58
نرگس

وحشت از امکانی دیگر

یکی از اصل‌هایی که مارگارت لدویت به تأسی از فریره در بحث از دموکراسی مشارکتی بر آن تأکید می کنه اینه که: آموزش برای دموکراسی باید به مردم این فرصت رو بده که بفهمند موقعیت موجود گریزناپذیر نیست و جهان دیگری هم ممکنه. این مسئله زمانی اهمیت پیدا می کنه که بدونیم نظام‌های دیکتاتوری همیشه یک چیز رو نشانه می‌گیرن و آن امکان تصور بدیل دیگری برای وضعیت موجود و فرارفتن از کنونیت است. آنها به انحاء مختلف سعی می‌کنند هرگونه ترسیم افق نوین رو ناممکن جلوه بدن و حتی گاه از "روشنفکران وابسته" استفاده می کنند تا با بحثهای به ظاهر علمی و مستدل به مردم بقبولانند که هیچ چیز وحشتناکتر از افق‌های اتوپیایی نیست. آنها حتی تا آنجا پیش می‌روند که اتوپیا را با هرج و مرج مترادف بگیرند... نظام‌های دیکتاتوری از هیچ چیز به اندازه اینکه بدنه جامعه به این باور برسند که امکان دیگری هم وجود دارد و سعی کنند که این "امکان" را تئوریزه نمایند، وحشت ندارند. پداگوژی نقادانه اما به ما می‌گوید: هیچ وضعیتی سرنوشت محتوم انسان نیست و همانطور که بارها در تاریخ رخ داده امکان فرارفتن "از آنچه هست" ، امری ممکن است نه ناممکن!

سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ | 16:54
نرگس

اثبات

می‌گویند: که دروغ می‌گویی. خواهم گفت: اگر دروغ می‌گویم و یقین دارید که دروغ است در این صورت شما باید خوشحال باشید و تا این حد نگران نباشید و دست از کنترل و نظارت مدام بردارید. زیرا در این صورت من با افشای چنین امری تنها خود را به دردسر انداخته‌ام و احتمالا رخداد نابهنگاهی نیز در پیش نیست. اما اگر دروغ نمی‌گویم و رخداد نابهنگاهی در پیش است آنگاه باید واقعا نگران باشید چون شما به دردسر افتاده‌اید... تنها زمان می‌تواند ثابت کند!

دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ | 22:14
نرگس

شناخت تاریخ


یک جمله معروفی هست که همه شنیده‌اند و آن اینکه ملتی که از تاریخ خود آگاه نباشد لاجرم آن را تکرار می کند. واقع امر این است که در مورد دوره پهلوی دوم و وقایع انقلاب 57 درصد مهمی از مردم آگاهی ندارند یا اگر دارند آگاهی آنها حاصل از پروپاگاندای حکومت است. این امر زمانی حاد می شود که شما مسئله تاریخ‌نگاری های مغرضانه را جدی بگیرید. در مورد دوره پهلوی دوم نمی توان به شناخت درستی رسید مگر اینکه تاریخ‌نگاری ها را رها کرد و منابع دست اول و اسناد را آن هم با این آگاهی که برخی از این منابع هم مخدوش هستند، خواند. این به معنای آن نیست که نمی توان نقدی به سیاست دوره پهلوی وارد کرد اما این نقدها از نوع آنچه تاریخ‌نگاری های مغرضانه نوشته اند نیست. به هر حال اگر قصد نقدی هم هست اول باید آنچه را که می خواهیم نقد کنیم، بشناسیم. نشانه بلاهت و سفاهت است که بدون هیچ شناختی فقط نقد کنیم. مثلا چند درصد از مردم ایران از لایحه انجمن‌های ایالتی یا لایحه تشکیل انجمن های شهر و روستا یا لایحه عمران روستاها و ایده ای که پس این لوایح وجود دارد خبر دارند؟ از این لوایح که خبر ندارند هیچ من مصاحبه های کوتاهی با قشر روستایی متولد دهه های 30، 40 و حتی 50 داشته ام که اینان حتی نمی دانستند ساختار سیاسی پهلوی دوم "مشروطه" بوده همه فکر می کردند سلطنتی است و پادشاهی! اصلا نمی‌دانند مشروطه یعنی چه!البته باید صراحتا مرزها را روشن کرد. اینکه از این موضع دفاع می کنم که تاریخ دوره پهلوی را باید بدور غرض‌ورزی خواند و دانست که تاریخ‌نگاری های این دوره سویافته است به معنای این نیست که باید مشابه یکسری جریان‌های ارتجاعی شعار بازگشت به دوره پهلوی را داد یعنی همین جریان انحرافی و ارتجاعی که در اوج اعتراضات شکل گرفت و ایده منحط وکالت به رضا پهلوی را طرح کرد. این جماعت که البته از سوی خود حاکمیت سازماندهی می شوند نقششان تنها به انحراف کشیدن اعتراضات بوده و هست و نه هیچ چیز دیگر؛ وگرنه کدام عاقلی است که نداند رضا پهلوی و متعلقاتش شعبه برون مرزی "اپوزیسیون خودی" حکومت است که با آن همکاری تام و تمام دارد. یکسری شعبان بی مخ مجازی هم مدام این جریان منحط رو تبلیغ می کنند و می گویند تنها راه نجات وکالت به رضا پهلوی است... اشکال کار در همین وکالت دادن هاست که می خواهد استبدادی را ببرد و استبداد مضاعفی را جایگزین آن کند...




یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 14:47
نرگس

زبان

خدای را سخنی است در کتاب مقدس که می گوید: من هیچ رسولی را نفرستادم مگر اینکه به زبان قوم خویش سخن می گفت. این به زبان قوم سخن گفتن، از مقوله زبان در معنای رایج آن فراتر می رود. زبان قوم یعنی تعین تاریخی و اجتماعی که در آن قرار دارند و این یعنی اساسا معانی الهیاتی به تناسب "وضعیت" ظهور و بروز پیدا می کنند. این مسئله‌ای است که کتاب مقدس خود بدان اذعان دارد و اغلب نادیده انگاشته می‌شود. به همین دلیل برخی گزاره هایی که خصوصا در نسبت با حقوق زنان در کتاب مقدس آمده به مثابه گزاره‌های لایتغیر و همیشگی در نظر گرفته می‌شوند. در حالی که تمام این گزاره‌ها متناسب با آن تعین تاریخی تعریف شده و البته با تغییر وضعیت قابل تغییرند. اگر جز این بود در این تعین تاریخی که اساسا وضعیت زنان تغییر کرده "خدای زنده" یک زن را به عنوان مسیحای موعود برنمی گزید و اگر به واقع چنین رخدادی در ساحت الهیات رخ نمی نمود فمینیست ها مجاز بودند یکبار برای همیشه به وادی رد رستگاری درغلتند! زیرا در غیر این صورت با هیچ زبان بشری نمی توان از بی عدالتی که در عرصه الهیات بر زنان روا داشته شده دفاع کرد. آنها هم که دفاع می کنند همه یاوه می گویند. اما فمینیستها باید این ندای "خدای زنده" را جدی بگیرند: مسیحای مونثی خواهد آمد که هیچ یک از رسولان پیشین به سیمای او نبوده اند زیرا او در واقع چیزی جز تحقق رویای نخستین خداوندگار نیست یعنی همان سودای تعیین جانشینی بر زمین. خداوند به اعتراض فمینیست ها پاسخ خواهد داد که: من نه یک مرد بلکه یک زن را به عنوان جانشین خود برگزیده ام. خواهند گفت: این یک سودای زنانه است. خواهم گفت: تنها زمانی می توان گفت که یک سوداست و نه میل و اراده خداوند که رخداد نابهنگامی در پیش نباشد. اما اگر در پیش است فمینیستها باید بدانند اراده آسمان به تناسب مبارزه آنان در زمین تغییر کرده است و این همان آشکارگی حقیقت به تناسب زبان و تعین زمان است!

یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ | 1:21
نرگس

پیامدناخواسته

گاه اتاق فکر دولت ها تبدیل به منشأ خودبراندازی می شوند. مثلا اتاق فکر دولت پهلوی دوم در سال 1342 با برخورد خشونت‌بار با اعتراضات و روحانیون معترض عملاً آنها را تبدیل به سمبل مبارزه، عدالت و آزادی‌خواهی کرد. بدیل گونه دولت از جریان واپس‌گرایی که در حالت عادی شاید نمی‌توانست بدنه جامعه را به خود جذب کند، یک پایگاه مبارزاتی پدید آورد. اگر دولت پهلوی استراتژی دیگری در مواجه با اعتراضات 42 اتخاذ می‌کرد قطعا روند تحولات در دهه 50 به صورت دیگری رخ می‌داد. مسئله‌ای که باید بدان توجه داشت این است که برخورد خشونت‌بار به هر شکل و صورتی چه آشکار و چه پنهان چه فیزیکی و چه نمادین تنها دفعتا می‌تواند بحران سیاسی را رفع کند اما شکافی در جامعه پدید می آورد که با انباشت نارضایتی‌های اجتماعی سرانجام دولت و ماشین سرکوب آن را می‌بلعد. حالا در وضعیت کنونی نیز می‌توان مصداق های بسیاری از اشتباهات اتاق فکر حکومت را یافت که هر چند اثر خود را به نحو خلق‌الساعه‌ای نشان نداده است اما در آینده نزدیک چنان منجلابی پدید خواهد آورد که به دشواری خواهند توانست از آن بیرون بیایند. اتاق فکر دولت بر نتایج آنی و پیامدهای خواسته استراتژی‌های عبور از بحران خود متمرکز است و از پیامدهای ناخواسته آنها آگاه نیست. تجربه نشان می‌دهد دولت‌ها حتی آن دولت‌هایی که گمان کرده‌اند پروژه مهندسی اجتماعی را هشیارانه پیش برده‌اند همواره با "پیامدهای ناخواسته" کنش‌هایشان غافلگیر شده‌اند. البته که نباید پیامدهای ناخواسته و مصداق اشتباهات یک سال اخیر را آشکار کرد تا آنچه باید بشود، بشود! آن روز خواهید دانست که خیلی هم اتاق فکر هوشمند و خبره‌ای ندارید!

شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ | 17:5
نرگس

فروپاشی

کسی که اوراق تاریخ را ورق زده باشد می داند دیکتاتورها همواره سقوط قریب الوقوع خود را "امری ناممکن" می‌دانسته‌اند. کافی است سخنان برخی دیکتاتورها را پیش از فروپاشی ساختار سیاسی بخوانید اکثرا موضعشان این است: در نهایت قدرت همه راه‌های تغییر را مسدود کرده‌ایم و ثبات را در نهایت اقتدار برقرار نموده‌ایم! تاریخ به ما نشان می‌دهد که دیکتاتورها در شرایط غیرقابل پیش بینی شده‌ای به پرتگاه سقوط رانده شده‌اند. باز می گویند در شرایط کنونی این یک ایده آل ناممکن است. خواهیم گفت: ناممکن ممکن را با چشمان خود به نظاره خواهی نشست! اندکی درنگ...


پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 23:8
نرگس

تمرکززدایی اقتصادی

مسئله‌ای که معترضان در اعتراضات باید بدان توجه داشته باشند این است که شعارها نباید صرفا معطوف به تمرکززدایی سیاسی باشد. نظام الیگارشی که اکنون در جامعه ایران مستقر است ریشه در تمرکزگرایی اقتصادی نیز دارد. مثلا سازمانی تحت عنوان سازمان اوقاف وجود دارد که بخش زیادی از اراضی این مملکت را تحت پوشش خود قرار داده و منافع حاصل از آن نصیب همین الیگارشی روحانی می‌شود. من سه سال پیش تحقیقی در مورد یکی از روستاهای اطراف تهران یعنی طالب‌آباد انجام دادم. وقتی با روستاییان آنجا در مورد وضعیت زمین‌های زراعتی صحبت می‌کردم یکی از مسائلی که همه آنها بدان اشاره می‌کردند این بود که بسیاری از زمین‌های آنجا وقف بودند. وقف عام اساسا یک نام مقدس برای تصاحب کردن‌های غیرقانونی اراضی است که هیچ ریشه‌ای در کتاب مقدس ندارد و هیچ اشاره‌ای به این مسئله نشده است. وقتی از تمرکززدایی اقتصادی بحث می‌کنیم یعنی باید تمام اراضی که تحت عنوان اوقاف به انحصار یک قشر محدود درآمده بین مردم تقسیم شود. خواهند گفت: عواید حاصل از اوقاف صرف عموم می‌شود. خواهیم گفت: چه راه‌حلی بهتر از اینکه خود مردم صاحب این اراضی شوند و از عواید آن استفاده کنند چرا باید مدیریت و مالکیت آن انحصاری باشد و نه مردمی؟ سازمان اوقاف تنها یکی از سازمانی‌هایی است که تمرکزگرایی اقتصادی را موجب شده سازمان‌های دیگری نیز تحت پوشش‌های فریبنده دینی ثروت‌های این جامعه را در انحصار قشر محدودی درآورده است. به همین دلیل تمرکززدایی اقتصادی به اندازه تمرکززدایی سیاسی باید مورد توجه قرار گیرد زیرا توتالیتاریسم همواره ریشه‌های اقتصادی نیز دارد که اگر نادیده انگاشته شود بار دیگر خود را به شکل دیگری بازتولید خواهد کرد.

پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 14:39
نرگس

بازگشت به اورشلیم

می گوید: من بار دیگر به نقطه آغازین باز خواهم گشت... به اورشلیم باز خواهم گشت و در معبد سلیمان سکنا خواهم گزید... آن روز خواهند گفت:خداوند به خانه نخستین خویش رجعت کرده... در همانجاست که آن عرشی را که تنها من آشکارکننده آنم به زنی خواهد سپرد و بر فراز کوه صهیون بر رویای خویش لبخند خواهم زد!

چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ | 1:0
نرگس

لانه جاسوسی!

وقتی از ساختگی بودن انقلاب 57 بحث می‌شود بلافاصله مدعیان محافظه‌کار انقلاب چنین استدلال می‌کنند که: اگر امریکا و انگلیس در سازماندهی کردن انقلاب 57 نقش داشته‌اند به چه دلیل انقلابیون سفارت امریکا یا همان "لانه جاسوسی" را تسخیر کردند؟ در پاسخ باید گفت: دقیقاً به خاطر همین نقشی که در انحراف ذهن‌ها دارد. به سفارت امریکا حمله شد تا اگر شائبه‌ای هم مبنی بر ساختگی بودن انقلاب در میان بود، از میان برداشته شود. تا اگر به محض اینکه کسی خواست ساختگی بودن‌اش را افشاء کند، حمله به سفارت امریکا به عنوان مهمترین دلیل نقض آن طرح شود. اما مسئله کاملا واضح است...حکایت حکایت آن دزدی است که دزدی کرده بود و برای آنکه گرفتار نشود فریاد می‌زد: دزد...دزد را بگیرید!

سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲ | 22:44
نرگس
مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
  • امیدها
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .