از مجموعه نوشته های هجده سالگی
تو را ای در خلوت شبانه جسته صدا میزنم: من اکنون آن شبگرد تنهایم که با دستانی پر از خواهش در آستانه تو ایستادهام. از حیرت به سوی تو شتافتهام...از اندوه به دامان تو پناه آورهام. از عدم آمدهام در پی تو که میدانم هستی در این وانفسایی که آدمیان بر تابلوی زندگی خویش نقش پوچی و نیستی میزنند. آه میدانم که هستی و تو را همیشه سرودی داشتهام... تو را نغمهای داشته ام که برایت خواندهام...تو زمزمه زندگیام هستی.
تو را ای از سپیدهدمان یافته صدا میزنم: من اکنون آن بیگانهام که از دیار آدمیان گریختهام. کولهبارم رنج است و رهاوردم آنچه نمیتوانم به زبان آورم. من از آنجا آمدهام که نغمه پرندگان آسمانش نفمه اسارت و ماندگی است و در آسمانش نیز نمیتوان نقطه اوجی یافت. آری آنجا آسمانش افق بیکرانی ندارند. تنها صدایی که سکوت سنگیناش را میشکند صدای زنجیر دستها و پاهاست. حرکتها محدود است و حدود آن از گام آب تا گام نان. بر چهره هر یک نقاب و صورتکی است و با خویشتن بیگانهشان رو در روی یکدیگر صبح تا شام در زندگی که مانند پردهای از یک تئاتر است در فریب و دروغ میزیند.
در آستانهی توام ای از چشمه خورشید تولد یافته...تو را صدا میزنم: من اکنون آن شب زدهام سرگردان در دریایی چنین آشوب. خیره به هر سو که کشتی بادبان افراشته آزادی از کدامین سو خواهد آمد یا دستان نجاتی از کجا و چه زمان از اعماق غرق شدن دستانم را بگیرد. که چنین بیمزده آنچه رنجم میدهد از دست رفتن انسانیتی است که شب در تعقیب آن است. نمیدانم آیا دستان رهاییام را تسلیم شب خواهم کرد؟ آیا پاهای گریزم را تسلیم ماندن خواهم کرد؟ هراسم را دریاب شب بیرحم است.
در آستانه توام ای از ژرفنای وجود آدمی سربرآورده: من کنون از ویرانههای تاریخ که بر سرم آوار شده سربرمیآورم... از توحش آدمی سردر گریبان فرو بردهام. اما من برآنم حیات خود و دیگری را سرشار از میل زیستن و انسان بودن بر سر این آوار بسازم. ای آزادی...ای آزادی... این همه که میسرایم و این همه که امید دارم از دانستن آن است که هستی در این هنگامهای که همه میخواهند و اصرار دارند که نباشی!