در کتاب مقدس سخنی است که بر تن آدمی رعشه میافکند... تنها و تنها همین یک سخن میتواند یک فیلسوف یا اندیشمندی را که به واقع "تفکر" می کند وادارد تا بیآنکه احساس بیخردی کند به قلمرو ایمان" آری" بگوید و آن سخن این است: «اگر دریا برای کلمات پروردگارم بدل به جوهر شود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد قطعا دریا پایان مییابد هر چند نظیرش به مدد آن بیاید.» در این سخن خدای گرانباری خویش را افشاء میکند و پرده از اعماق ژرف وجود خویش برمیدارد. پس بودهاند اندیشمندان و متفکرانی که به اندیشههای ژرفی راه یافتهاند و کلمات را به یاری فراخواندهاند تا مگر بتوانند پارهای از دریافت خود را با دیگری در میان بگذارند... در میان آنان بودهاند کسانی که به هنگام نوشتن احساس کردهاند چه مایه کلمات ناتواناند از به دوش کشیدن بار ِمعنا و چه بسیار باید بنگارند تا مگر آن ایده ناب زایش یابد. پس اینک بنگر خدای میگوید در من گوهرهای دانایی هست که اگر آب اقیانوس نیز جوهر قلم شود نمیتواند بار دانایی مرا بر دوش کشد. پس آنکس که نمیتواند درون یا اندیشه خویش را حتی در چند سطر بنویسد یا اگر هم بتواند بنویسد آنقدر درونتهی است که شرح احوالات وجودیاش از چند صفحه عدول نمیکند چگونه تواند ره به ژرفناهای چنین خداوندگاری برد. پس بنگر خدای مدام میگوید تنها خردمندان میتوانند ره بیکرانگی وجود او برند... آری قدر فیلسوف یا اندیشمند ژرفنگری تواند به هماوردی چنین خدایی درآید. وال و نهنگ هیبت اقیانوس را تواند فهمید و ماهی خرد که حد فهماش برکه و جوی آب است یقیناً به انکار اقیانوس برخواهد خواست! من نخستین بار با خواندن این کلام بود که ره به تنهایی سهمگین خداوند بردم... نخستین بار در مواجه با این سخن بود که برای او گریستم...خدای آنگونه که بایسته اوست فهمیده نمیشود و این برای او رنج مهیبی است. خدا در زمین تنهاست!