اینک در ادامه آن معانی که گفتم برآنم تا از تکرار آن معنا در وضعیت متفاوت دیگری سخن بگویم. مرا قصد آن نیست که از معنا و مضمون نوینی بنگارم بلکه تنها خواهان آنم که نشان دهم چگونه برخی "مضامین مشابه" در "وضعیتهای متفاوت" تکرار شدهاند. موسی به سیمای برداران یوسف در نسبت با آن مرد تکرار میشود و آن مرد که دانای تأویل است به سیمای یوسف و یعقوب تکرار میشود و تمام این تکرارها تکراری از رخداد نخستین است و در واقع برداران یوسف و موسی در آن وضعیت خاص به سیمای فرشتگان در جدال با خدا تکرار شدهاند. اما کدام جدال؟ آن جدالی که زمانی رخ نمود که خداوندگار قصد خویش را از جانشینی انسان به جای خود اعلام کرد. پس فرشتگان به اعتراض برخاستند و چنین گفتند: چرا میخواهی کسی را که خونریز است و در زمین سر به طغیان و ستم برمیدارد، جانشین خود کنی در حالی که ما بایستهتر بدین جانشینی هستیم زیرا این ماییم که تو را تقدیس میکنیم. چون نیک بنگری اعتراض فرشتگان در این وضعیت مشابه اعتراض برداران یوسف به یعقوب است آنجا که گفتند: "یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که جمعی نیرومند هستیم دوستداشتنیترند قطعا پدر ما در گمراهی آشکاری است".(8 یوسف) فرشتگان میگویند نحن نسبح و برادران یوسف میگویند نحن عصبه و هر دو داعیه برتری دارند و خدا و یعقوب را خطاکار میپندارند! نیک بنگر چون خداوندگار اعتراض فرشتگان را شنید آن را انکار نکرد و تنها این سخن را به زبان آورد: من چیزی میدانم که شما نمیدانید. پس خداوندگار کلیت را به انسان تعلیم داد و آنگاه از فرشتگان که آگاهی جزئی داشتند خواست تا از کلیت آنچه انسان میدانست بدو خبر دهند. فرشتگان بیدرنگ اعتراف کردند علمی و آگاهی جز آنچه خداوند بدانها تعلیم داده ندارند و نمیتوانند از کلیت بدو خبر دهند. پس فرشتگان ره به کلیت نبردند و کلیت را نشناختند اما انسان که کلیت را میدانست از جز به او خبر داد. زیرا کلیت میتواند به جزء از آنچه هست خبر دهد اما امر جزئی هرگز نمیتواند از امر کلی خبر دهد. اما چرا فرشتگان اعتراض میکنند؟ زیرا آنان به واسطه افشای اولیه خداوند از نیمه تاریک انسان بدین امر واقف شده بودند که انسان میتواند مرتکب امر شر شود پس آنها از نیمه تاریک انسان آگاه بودند اما از نیمه دیگری که او را تا سر حد وجود مافوق خدا برمی کشاند بیخبر بودند و خداوند با آگاه کردن آنها از این نیمه انسان بدانها فهماند که علیرغم اینکه در اعتراض خود راست میگفتند اما اشتباه میکردند! آن اعتراضی که فرشتگان مطرح کردند یک "احتمال درست" در مورد انسان بود و این را خونریزیها و ستمها و طغیانهایی که در زمین رخ داده اثبات میکند و این یعنی اینک فرشتگان میتوانند به فجایع زمین اشارت کنند و به خداوند بگویند: آیا ما از همان ابتدا به تو نگفتیم انسانی که در زمین جانشین خواهی کرد خونریزی میکند و سر به طغیان برمیدارد! اما خداوندگار بار دیگر بدانها پاسخ میدهد: من گفتم که انسانی را در زمین جانشین خود خواهم کرد اما "عهد من" هرگز به ستمگران نخواهد رسید بلکه آنان را از زمین محو خواهم کرد و انسانهای بایسته را جانشین آنها خواهم نمود. پس آنگاه که از جانشینی انسان سخن گفتم مقصودم همه انسانها نبود و هر انسانی بایستگی این جایگاه را ندارد و من آنقدر عادل هستم که انسان خونریز و یاغی را جانشین خود نکنم!
چون نیک بنگری اعتراض فرشتگان در واقع اعتراض در برابر یک جانشینی ناعادلانه و ظالمانه است و آنان هنگام اعلام جانشینی انسان لحظهای گمان بیعدالتی به خداوندگار بردند و پنداشتند او قصد دارد آن انسانی که نیمه تاریکاش را پیشتر افشاء کرده بود جانشین خود کند. اما خدای از اعتراض آنان درمیگذرد زیرا امر جزئی از کلیت خبر نداشت و ناآگاهانه آن جانشینی را ناعادلانه میپنداشت. مانند آن مرد که از عصیان موسی درمیگذرد زیرا موسی ناآگاهانه چنین میپنداشت که او از عدالت و امراخلاقی عدول کرده و چنانچه یعقوب از خطای فرزندان خود درمیگذرد زیرا آنان از کلیت رویا خبر نداشتند و ناآگاهانه یعقوب را گمراه و بنیامین را دزد میپنداشتند. اینک بنگر که در این رخدادهای متفاوت یعقوب، آن مرد(خضر) و خداوندگار به سیمای یکدیگر تکرار میشوند و هر سه در برابر اعتراضی که به آنها میشود با کلمات مشابهی پاسخ میدهند. خداوندگار چون مورد اعتراض فرشتگان قرار گرفت و بدانها ثابت کرد که خطا کردهاند گفت: قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض.(33 بقره) یعقوب چون فرزنداناش با پیراهن یوسف به نزدش بازگشتند و بدانها ثابت شد که خطا میکردهاند گفت: قال الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لاتعلمون.(96 یوسف)چنانچه آن مرد که از همان ابتدا به موسی گفت که تو هرگز نخواهی توانست هم پای من صبر کنی هر بار که موسی عصیان و خطا کرد و ادعای نخستین آن مرد ثابت شد به موسی گفت: قال الم اقل لک انک لن تستطع معی صبرا.(75 کهف). آری این است آن سخن مشابه سرزنشآمیزی که در سه وضعیت متفاوت تکرار میشود: آیا به تو نگفتم که من چیزی میدانم که تو نمیدانی!
این است آن "تکرار متفاوتی" که از آن سخن میگویم و تو بارها و بارها در رخدادهای مختلف میتوانی آن را در کتاب مقدس بیابی. پس بنگر اینکه در الهیات گفته میشود که باید به "غیب" ایمان داشت نه آن چیزی است که همگان میپندارند. مقصود از غیب امور خارقالعاده یا موجودات عجیب و غریب نیست زیرا معنای غیب یعنی "امر پنهان" و این همان اشارت به جدال آگاهی جزئی و آگاهی کلی دارد. زیرا برای آگاهی جزئی همواره چیزی از کلیت "پنهان" است و خدای مقصودش آن است که من "کلیتم" و تو آگاهی جزئی داری و همواره چیزی از من که کلیتم از تو که آگاهی جزئی داری پنهان میماند و در نتیجه اعتراضهای تو تنها اعتراضهای ناآگاهانه است و جدالهای تو جدال آگاهی جزئی با آگاهی کلی است. اما مسئله این است آنچه که روزی گزارهای ایمانی بود اینک بدل به گزارهای عقلانی شده است و هستند جامعهشناسانی که تأکید میکنند که انسان لاجرم آگاهیاش آگاهی جزئی است و نمیتواند ره به کلیت برد و کلیت در دسترس او نیست و به همین دلیل جامعهشناسان میگویند آگاهی جزئی را نباید تعمیم داد زیرا آگاهی جزئی همواره تقلیلگرایانه است و سوءگیری دارد. ایمان داشتن به غیب یا همان امر پنهان چیزی جز همین اعتراف عقلانی نیست اینکه بدانی خدای "کلیت" است و همواره چیزی از کلیت برای آگاهی جزئی پنهان باقی میماند. اما مکررا با تو میگویم خدای از عصیان و اعتراض امر جزئی آنگاه که "امر فراتر" را دستاویز قرار داده در میگذرد زیرا خدای نیز خود بدین امر واقف است که آگاهی جزئی به کلیت ره نمییابد پس چرا باید اعتراض ناآگاهانه را عقوبت کند؟! او در این وضعیت تنها کلیت را برای امر جزئی "تأویل" میکند و بدینگونه او را به خطایش آگاه مینماید. اما خداوندگار تنها در نسبت با آگاهی جزئی که "امر فراتر و امر خیر" را دستاویز قرار داده چنین است وگرنه او آگاهی جزئی را که "امر فروتر و امر شر" را دستاویز عصیان و اعتراض خود قرار داده چنین نیست و بیتردید او را مجازات خواهد کرد.