سالهای پیش دوستی داشتم که اغلب اوقات با هم صحبت می کردیم...به دلایلی برای من فرد منحصر بفردی بود و من خیلی وقت ها ترجیح می دادم در مورد نوشته هایم با او حرف بزنم. این یک رابطه دوستی بود که البته من به سختی توانستم آن را تحمل کنم با توجه به اشتیاق شدیدی که به تنهایی دارم. بعدها وقتی که وارد فضای دانشگاه شدم مطلقا اجازه ندادم که چنین رابطه دوستی باز هم ایجاد شود. ترجیح می دادم با آدم های اطراف صحبت کنم اما نه به عنوان دوست صمیمی. بعدها یکبار دیگر با آن دوست قدیمی صحبت می کردیم به من گفت: می خواهم یک اعترافی بکنم. گفتم: بگو می شنوم. گفت: تمام آن سالهایی که با تو دوست بودم احساس می کردم با یک مرد دوستم. من خندیدم و گفتم: چرا؟ گفت: بس که تو غد و مغرور و جدی بودی! البته مسئله مغرور بودن نبود در من یک حالت وجودی است که در بین تمام نویسندههایی که تا به حال نوشتههای آنها را خواندم فقط داستایوفسکی خیلی ظریف و دقیق این حالت رو توصیف کرده است. این حالت یک میل افراطی به رهایی است که در تنهایی به شکل نابتری به چنگ میآید. سالهاست که مسئله خود و دیگری و رهایی و وابستگی برای من یک دغدغه فسلفی-جامعهشناختی است و داستایوفسکی بهتر از هر کس این کشاکش وجودی رو توانسته ترسیم کند. و اما من هنوز هم این حالت رو دارم که وقتی چندین ساعت در جمعی هستم بعدش باید ساعتها در تنهایی قدم بزنم...یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت بیوقفه قدم میزنم تا به خودم بازگردم... تا باز هم سرشار از احساس رهایی درونی شوم! البته که یک جامعهشناس خواهد گفت: رهایی نابی نمیتواند وجود داشته باشد آن هم برای تو که در سایه یک حکومت توتالیتر زندگی میکنی! و اما خواهم گفت: همین نظام توتالیتر انسانهایی از نوع ما را به سختی میتواند از میل به رهایی و ترسیم افقهای اتوپیایی بازدارد! بعد از گذشت چندین سال خودشان هم بدین امر معترفند!