هانا آرنت جایی در بحث از توتالیتاریسم مینویسد که چنین نظامهایی حتی سعی میکنند که افراد را از آزادی بیزار کنند. حتی فراتر از این در نظامهای توتالیتر آنچه که در سطح وسیعی رخ میدهد انسانیتزدایی از روابط اجتماعی است به نحوی که شما با افرادی رو به رو هستید که از هر گونه امر اخلاقی و انسانی بیزار شدهاند. این انسانیتزدایی و این نفرت از امر اخلاقی البته باید اتفاق بیفتد زیرا در غیر این صورت چگونه یک نظام توتالیتر میتواند افراد را تبدیل به "مهرههای سرسپرده" در دستگاه دروغ خود کند؟ انسانیتزدایی اتفاق میافتد زیرا پروژه توتالیتاریسم خلق مهره و افراد سرسپرده است. این امر تا آنجا پیش میرود که در چنین نظامهایی بیاخلاقی و حقارت وجودی تبدیل به "امر بهنجار" میشود و کسی که از این قاعده تخطی میکند تبدیل به "انسان نابهنجار" میشود. کسانی که توسط این دستگاه تبدیل به مهره شدهاند هر گونه احساس رنجش اخلاقی را از دست میدهند و در نتیجه به سهولت مرتکب هرگونه امر غیرانسانی میشوند. چنین مهرههایی تا آنجا سقوط میکنند که غیراخلاقی بودن برایشان تبدیل به هنجار میشود و از آنجا که در اجتماعهای همسو با خود به سر میبرند این نابهنجاری بیش از پیش بهنجار تلقی می گردد. نتیجه آنکه چنین افرادی احساس حقارت وجودی و رذالت اخلاقی نمی کنند زیرا در سایه یک نظام توتالیتر بیاخلاقی و رذالت تبدیل به امر شایع و هنجارین شده است. این احساس تا آنجا در چنین افرادی ریشه دوانیده که حتی در ساحت امر اخلاقی خود را با انسانی که هر گونه رنج و سختی را بر خود تحمیل کرده تا مانند آنها تبدیل به "مهره " نشود، برابر میدانند در حالی که در ساحت امر اخلاقی یک فرد مهره و سرسپرده مادون یک انسان مستقل و انسانگراست. اما یک انسان مهره احساس مادون بودن و حقارت وجودی نمیکند زیرا در نظامهای توتالیتر ارزشها دچار دگردیسی میشوند. آنها حتی از موضعی حق به جانب میپرسند چرا یک انسان مستقل و اخلاقی باید برتر از ما باشد؟ البته که باید چنین احساسی داشته باشند وقتی که معیارهای وجودیشان را نظامهای توتالیتر تعیین می کند. آنها از مهره بودن و خودفروختگی احساس "رنج و شرم" نمیکنند زیرا در یک نظام توتالیتر اگر غیر از این باشند نمیتوانند به موقعیت و جایگاهی دست پیدا کنند. نظام توتالیتر مرگ امر اخلاقی را اعلام میکند و "پستی وجودی" را یگانه شاهراه رسیدن به منفعت و حتی فراتر از این یگانه شاهراه ماندن و زنده بودن تعریف میکند. در چنین سیستمی مسئله اخلاقی و وجودی معنایی ندارد زیرا افراد تنها با میزان منافعی که توانستهاند از مجرای پستی وجودی به دست آورند سنجیده میشوند. در چنین سیستمی فردی که برای انسان ماندن و اخلاقی زیستن بر خود هر گونه عسرتی را حمل کرده برتر تلقی نمیشود زیرا از شاهراه پستی وجودی "منفعتی" کسب نکرده است!
اما با اینکه سایه این نظام توتالیتر سنگینتر از آن است که چنین انسانهای سرسپردهای بتوانند پذیرای "دگردیسی وجودی" شوند باید هر چند وقت یکبار به آنها یادآوری کرد که شما تنزل وجودی یافتهاید... شما چیزی بیش از یک "مهره" نیستید... شما به چیزی در حد یک "حشره" مشابه آنچه کافکا توصیف می کرد سقوط کردهاید...شما مسخ شدهاید و مجاز نیستند گمان برید که به صرف داشتن ظاهری شبیه یک انسان، انسان هستید... این یادآوری ضرورت دارد زیرا در آن اتمسفر مسمومی که نظام توتالیتر برای آنها ایجاد کرده رذالت وجودیشان برایشان تبدیل به امر بدیهی، طبیعی و بهنجار شده... هر چند تغییر نمی کنند و حتی از این گونه بودنشان احساس لذت هم دارند اما باید هر چند وقت یکبار حقارت وجودیشان را به رخشان کشید تا فراموش نکنند تا چه حد مسخ شدهاند...تا فراموش نکنند انسان مسخ شده در ساحت امر اخلاقی مادون بهایم قرار دارد... باید هر چند وقت یکبار به آنها نیشتر زد شاید لحظهای از این گونه بودنشان احساس شرم کنند!