پدرم بسیار انسان پارسا و پرهیزکاری بود. آن سالهای کودکی من کم سن و سالتر از آن بودم که برخی خصایل نابی را که داشت، عمیق بفهمم. شعر میسرود و از خواندن کتاب مقدس سیر نمیشد. این تصویر از چهره او در ذهنم حک شده که هر وقت از مدرسه برمیگشتم او را در حال خواندن کتاب مقدس میدیدم...کتابهای تاریخی را هم خیلی دوست داشت...یه کتاب بود در مورد تاریخ صفویه فکر میکنم پنج یا شش باری خوانده بود. گاهی شعرهایش را برای من هم میخواند...شعرهایی با مضامین اخلاقی از زبان کلاغ، کبوتر و... همان زمان من آنقدر گستاخ بودم که از قافیه شعرهایش ایراد میگرفتم. میخندید و قافیهها را میخواند و میگفت: ببین درست است! یکبار رویایی را برایمان تعریف کرد. میگفت: در اوایل انقلاب در خواب دیدم که خورشید غروب کرد و صدای مهیبی این آیه را خواند: اولئک الذین حبطت اعمالهم!