ما در ابتدای یک راه بودیم...از اعماق تاریکی سربرآوردیم و از نقطهای که همه حیرت بود شگفتی. نخست حیرت از خویشتن آغاز شد...از لحظهای که او آنچه هستم را بر من افشاء کرد...حیرت...حیرت...حیرت...پس ما با یکدیگر راهی شدیم در حالی که من میدانستم که بودم اما هنوز او را نمیشناختم. در راه بودیم و در سکوت؛ او سخن نمیگفت مگر به اشارت. او اشتیاق داشت که با اشارت خویشتن را بر من آشکار کند. پس با اشارتهای مکرر نقاب از چهرهی خود برداشت و آنگاه باز هم حیرت...حیرت...حیرت اما اینبار از آنچه او بود. پس راهی شدیم در حالی که من میدانستم کیستم و میدانستم که او کیست و او نیز میدانست که من میدانم. آنگاه اشارت به هستی را آغاز نمود... او شوق بیپایانی به سخن گفت با سکوت داشت و اشارت رمز سخنگویی او بود. آنگاه از اشارتهای مکرر پرده از چهره هستی برداشت و آنگاه باز هم حیرت...حیرت...حیرت... چنین شد که در پایان راه ما سه خویشتن بودیم در یک خویشتن...پس به منزگاهی دررسیدم و او مرا با سعی وانهاد...هنوز هم پیوسته در این وادی میدوم...سعی...سعی...سعی... سعی برای آنکه به آستانه رویا رسید...سعی زیرا که رویا چهره نمایان نخواهد کرد مگر آنکه در این وادی هفت بار به گردش درآمده باشی!!