هان ای داود با من به محراب بیا... من آواز خویش را به محراب خواهم آورد و تو نیز با بربط خویش بیا. هان ای داود سراینده سرودهای کوههای بلند برخیز و با بربط خویش عزم رفتن کن... ای پادشاه اورشلیم با من به نزد آن عرش اهورایی بیا... من سرود خویش را خواهم خواند و تو نیز سرود خویش را بخوان. تو میدانی و من میدانم که آنجا پادشاه قدوس انتظار شنیدن آوای نوینی را میکشد. تو میدانی و من میدانم که پادشاه پادشاهان سرود و نیایش را با آوای موسیقی چه بسیار دوست میدارد. هان ای داود... با من به محل عرشی بیا که تو می دانی و من میدانم که اینک آن عرش همان عرش پادشاه زن است. خواهی پرسید کجا؟ خواهم گفت در معبد سلیمان... آری با آوای خویش به معبد سلیمان بیا زیرا اینک جهان آبستن سرود و آوای دیگری است. پادشاهان ردای سرخ بر تن کردهاند و رسولان با مشعلهای خویش وقوع آن رخداد مهیب را انتظار میکشند. هان ای داود.. ای که با زبان من سرود میخوانی و من با دهان تو آواز میخوانم با من گرداگرد آن عرش بیا که من تاریکی عمیق و ژرفی را میپیمایم و در این راه سرودهای تو را ای خویشتن من زمزمه میکنم. با من به محراب بیا آنجا که ناممکن ممکن انتظار میکشد. با سرودی و با آوای نوینی به محراب بیا آنجا گلهایی را خواهی یافت که تنها در زمستانها سرد و زمخت میرویند. با من به محراب بیا من از مسیری صعبالعبور دستهای از این گلها را برایت چیدهام. من گلهایم را به محراب خواهم آورد تو نیز بربط و آواز خویش را بیاور....