جانهایی که تباه میشوند همیشه مسئلهای بوده که مرا وادار به تامل میکرده. امروز متوجه شدم دانشجویی که در دانشکده ما جان خود را گرفته توی اینستاگرام جز دوستانم بوده... من معمولا به اسمها توجه نمی کنم. از قلمش هر چند که زیاد ننوشته کاملا مشخص است که دنیای فکری خاصی داشته. از قضا پستها و استوری هاش نظر من رو جلب کرده بود. الان داشتم یکبار دیگه نگاه می کردم. یکی از استوری هاش در مورد احتمال حمله اسرائیل به ایران بود. با تمسخری تلخ پرسیده بود: آیا اسرائیل دانشکده علوم اجتماعی تهران را به عنوان یکی از مراکز مبارزه با سرمایهداری مورد هدف قرار خواهد داد یا خیر. خب من از همین جمله متوجه میشم که کم و بیش گرایش مارکسیستی داشته. توی استوری بعدی جملهای از چخوف آورده است که میگوید: هوا آنقدر خوب است که نمیدانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم؟ این تباهی ها... این جانهای تباه از کجا سربرآورد؟ حکومت حتی برای لحظهای به اضطرار و آشوبی که در دل شهروندان خود ایجاد میکند فکر میکند؟ فکر میکند با ایجاد یک فضای جنگی دروغین چگونه به ذهنها و قلبهای افراد چنگ میزند؟ آن روزها که مردم بیچاره ایران در وهم جنگ ایران و اسرائیل به سرمی بردند من حتی از پیام دانشجوها توی گروههای دانشجویی متوجه میشدم که واقعا بعضیها ترسیدهاند و مضطرب اند. تاثیر این جنگهای روانی را باید روی شهروندان دید و روی این دانشجویی که هزار سودا داشته و در این بین انتظار یک جنگ قریبالوقوع رو هم میکشیده. من دقیقا به دلیل اینکه میدانستم آن اخبار دروغین جنگ اسرائیل و ایران چه تبعات ذهنی و روحی برای افراد دارد همان روزها مدام توی گروههای دانشجویی مینوشتم: این یک جنگ زرگری است خودتان را با آن فرسوده نکنید...صدای من به امثال سعید موسی نژادها رسید؟ نمیدانم... این حکومت باید شرمسار باشد از این همه اضطرار و دلهره بیهوده ایجاد کردن برای مردمش... بیچاره مردم... بیچاره سعید که فکر میکرد لابد جنگی در راه است!