چند روز بود که دنبال روایتی دینی اما نه چندان متداول از ماجرای قربانی کردن اسحاق میگشتم و امروز اتفاقی یافتم. این روایت گفتگوی ابراهیم را با پیرمردی که نامی از آن برده نشده نشان میدهد و بسیار قابل تأمل است.
«پیرمردی به ابراهیم گفت: از این کودک چه میخواهی؟
ابراهیم: میخواهم او را ذبح کنم.
پیرمرد: سبحان الله، میخواهی کودکی را که بهاندازه پلک بر هم زدنی معصیت خدا را انجام نداده بکشی.
ابراهیم: خداوند مرا به ذبح این فرزند دستور داده است.
پیرمرد: نه بلکه پروردگارت تو را از این امر نهی کرده و شیطان در خواب به تو دستور چنین کاری را داده است.
ابراهیم: وای بر تو این دستور از طرف خداوند بوده است. به خدا سوگند دیگر با تو سخن نخواهم گفت.
پیرمرد:ای ابراهیم، تو رهبری هستی که دیگران به تو اقتدا میکنند. اگر تو فرزندت را ذبح کنی، مردم نیز فرزندان خود را ذبح میکنند. ابراهیم دیگر با او سخن نگفت»
من البته خیلی وقت پیش متنی در مورد رویای ابراهیم نوشتم و آنجا نشان دادم که ابراهیم در تأویل رویا و تشخیص منشأ رویای خود خطا کرده است.