یازده سالگی... یازده سالگی... آن تحول شورانگیز یازده سالگی... از همان سال بود که آسمان آمد مرا با خود برد. از همان سال بود که نخستین نجوای آسمان را شنیدم. از همان سال بود که نوشتن بی وقفه من آغاز شد. در همان سال بود که از آن کوه غریب پایین آمدم و دیگر هرگز خود نبودم... یازده سالگی آن روزهایی که لحظههایش گرانبار گذشت... یازده سالگی و آن تصویرهای شگفتی که نمیدانم از کجا در ذهنم نقش میبست. یازده سالگی آن هیاهویی که از نجوای با ماه آغاز شد و به لبخند خورشید دررسید... یازده سالگی و آن نجوایی که تا همیشه با من ماند...
یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ | 0:12