شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

سویه‌های استعماری تاریخ‌نگاری معاصر ایران

راناجیت گوها از چهره‌های شاخص مطالعات فرودستان دو شکل از تاریخ‌نگاری را مورد نقد قرار می‌دهد: تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی و تاریخ‌نگاری استعماری. در مورد تاریخ‌نگاری استعماری گوها نشان می‌دهد که چگونه تاریخ‌نگاران غربی از تأثیرات مثبت حضور استعمار در هند بحث می‌کنند و دموکراسی و ناسیونالیسم را هدیه استعمارگران به هند بازنمایی می‌کنند. همچنین نشان می‌دهد که این تاریخ‌نگاری‌ها وقتی به بررسی جنبش‌های دهقانی هند می‌پردازند آن را نابهنجار بازنمایی می‌کنند و با ادبیاتی نزدیک به جانورشناسی در مورد مردم صحبت می‌کنند. گوها با بررسی خصایل تاریخ‌نگاری استعماری که تاریخ هند را متناسب با منافع خود روایت می‌کند از ضرورت طرح شکل دیگری از تاریخ‌نگاری بحث می‌نماید که تاریخ را از خلال سوژگی مردم روایت می‌کند؛ این همان نگاهی است که بنیان مطالعات فرودستان را تشکیل می‌دهد زیرا در واقع گوها فرودست را مترداف با مفهوم عام "مردم" در نظر می‌گیرد.

بررسی تاریخ‌نگاری ایران خصوصاً در دوره معاصر از چشم‌انداز مطالعات فرودستان می‌تواند به طرح افق نگرش نوینی بینجامد. دقیقاً به معنایی که گوها از تاریخ‌نگاری استعماری بحث می‌کند می‌توان شکلی از تاریخ‌نگاری استعماری را در دوره معاصر ایران نیز شناسایی کرد. یکی از مباحثی که در تاریخ‌نگاری معاصر ایران مطرح است و آغازگر آن در واقع تاریخ‌نگاران مارکسیست بودند بحث نام‌گذاری فرماسیون اجتماعی جامعه ایران است. تاریخ‌نگاران روسی مانند پیگولوساکایا، یاکوبوسکی و پطروشفسکی سعی کرده‌اند دوره‌بندی تاریخ ایران را با مراحل پنج‌گانه مارکس تطبیق دهند. مارکسیست‌های ایرانی از جمله اعضای حزب توده با این خوانش از تاریخ همسو و همنوا بودند. چنانچه آثار این تاریخ‌نگاران روسی را نیز اعضای حزب توده ترجمه کرده‌اند. در واکنش به این شکل از تاریخ‌نگاری مارکسیستی، تاریخ‌نگاری‌های غربی شکل گرفت که عمده سعی آنها این بود که تاریخ ایران را از سیطره مرحله‌بندی پنج‌گانه مارکسی برهانند. یک تلاش مبسوط در این زمینه را می‌توان کتاب مالک و زارع لمبتن دانست که در آن سعی دارد نشان دهد اساساً فرماسیون اجتماعی جامعه ایران با نظام فئودالیسم غربی همخوانی ندارد. چنانچه تاریخ‌نگاری‌های معاصر خصوصا در دهه 40 و 50 مورد مطالعه قرار گیرد مشاهده می‌شود که نزاع پلیتیک دو قطب کمونیستی و سرمایه‌داری در دوره جنگ سرد عملاً در مباحث فکری نیز تجسم پیدا کرده است و تاریخ ایران بدل به نبردگاه دو قطب سرمایه‌داری و کمونیستی شده که هر یک بر حسب منفعت پلیتیک خود سعی دارند آن را به نحو دیگری روایت کنند. در این میان قطب سرمایه‌داری و متفکران وابسته به آن تلاش قابل ملاحظه‌ای برای به چالش کشیدن خوانش مارکسیستی از تاریخ ایران کرده‌اند. باید توجه داشت قطب سرمایه‌داری تنها در عرصه اقتصاد و سیاست به سازوکارهایی برای جلوگیری از گسترش کمونیسم در خاورمیانه نیندیشیده بلکه در کنار پیاده کردن برنامه‌هایی مانند اصل چهارم ترومن در ساحت اندیشه و علم نیز سعی داشت تاریخ خاورمیانه را کمونیسم‌زدایی کند و آن را به نحوی روایت کند که ذیل تاریخ سرمایه‌داری قرار بگیرد. چنانچه لیبرال‌های وطنی نیز مانند امثال همایون کاتوزیان تلاش مصرانه‌ای برای مارکسیسم‌زدایی از تاریخ ایران کرده‌اند. زیرا اساساً او هر شکل از فرماسیون اجتماعی مارکسیستی اعم از مراحل پنج‌گانه مارکس و شیوه تولید آسیایی را غیرقابل کاربست در مورد تاریخ و جامعه ایران می‌داند.

اغلب پژوهشگران ایرانی که تاریخ‌نگاری‌های شرق‌شناسانه در مورد تاریخ ایران معاصر را می‌خوانند آن را نزاع‌های علمی فارغ از مسائل ژئوپلیتیکی قلمداد می‌کنند. در حالی که منازعه بر سر نام‌گذاری فرماسیون اجتماعی-تاریخی ایران یک منازعه کاملاً ژئوپلیتیکی است؛ اینکه تاریخ‌نگار بریتانیایی مانند لمبتن تا این حد سعی دارد از عدم مطابقت مراحل تاریخ ایران با فرماسیون فئودالیسم دفاع کند به لحاظ سیاسی چندان تفاوتی با تلاش‌های سیاست‌مداران انگلیسی-امریکایی برای کمونیسم‌زدایی از خاورمیانه ندارد. در هر دو مورد قطب سرمایه‌داری سعی دارد اسباب نفوذ فکری، اقتصادی و سیاسی کمونیسم در ایران را تضعیف کند و با تجویز راهکارهای اقتصادیِ لیبرال آن را به قطب سرمایه‌داری ضمیمه کند و در ساحت اندیشه و تفکر نیز برای تحقق این امر زمینه‌سازی ‌می‌نماید. بنابراین این شکل از تاریخ‌نگاری معاصر به تاریخ‌نگاری استعماری نزدیک می‌شود. تاریخ‌نگاری لمبتن در مورد ایران که از قضا در پژوهش‌های بسیاری مورد ارجاع ایرانی‌ها قرار می‌گیرد نمونه بارز این شکل از تاریخ‌نگاری استعماری است. این به معنای این نیست که تاریخ‌نگاری‌های روسی که سعی کرده‌اند تاریخ ایران را مطابق با مراحل پنج‌گانه مارکسی نام‌گذاری کنند عاری از اهداف سیاسی-استعماری بوده‌اند. از قضا قطب کمونیستی نیز در ساحت فکر و اندیشه در حال منازعه مدام با قطب سرمایه‌داری بود و سعی داشت با خوانشی همسو و همخوان از تاریخ جوامع خاورمیانه آنها را به قلمرو کمونیسم ضمیمه کند. همانطور که در سیاست دو قطب سرمایه‌داری و کمونیسم سعی داشتند از طریق انعقاد پیمان‌نامه‌هایی کشورهای مختلف در خاورمیانه را با خود متحد کنند، در ساحت اندیشه نیز این رقابت وجود داشت؛ تاریخ‌نگاری معاصر ایران تجسم تامی از این رقابت پلتیک بین دو قطب جهان است که در نام‌گذاری فرماسیون اجتماعی آن بازنمود یافته است.

اما این یک وجه از تاریخ‌نگاری استعماری در دوره معاصر است. وجه دیگر به تاریخ‌نگاری کسانی مانند جان فوران، فرد هالیدی، تدا اسکاچپل، آبراهامیان، نیکی کدی، هوگلاند، استمپل، یان ریشار و... برمی‌گردد. این افراد خصوصاً از طریق روایت گزینشی تاریخ دوره پهلوی نقش استعمار را در وقوع انقلاب 57 پنهان کرده‌اند. به عنوان مثال مهمترین رخداد دهه 40 و 50 یعنی اجلاس اوپک و منازعه دولت پهلوی با کمپانی‌های نفتی غرب بر سر افزایش قیمت نفت در حاشیه قرار می‌گیرد و ماهیت دولت پهلوی به عنوانی دولتی وابسته معرفی می‌شود. در حالی که در این بازه زمانی دولت پهلوی بارها به واسطه دولت انگلیس و امریکا تهدید به مخاطرات سیاسی-اقتصادی شد. از سوی دیگر این تاریخ‌نگاری‌ها از آنجا که سعی دارند نقش استعمار را در بسترسازی برای انقلاب 57 پنهان کنند ماهیت دولت پهلوی را دیکتاتوری مطلقه بازنمایی می‌کنند این در حالی است که اقدامات دولت در برنامه‌های عمران پنجگانه نشان می‌دهد شکلی از دموکراسی هر چند نه یک دموکراسی کامل وجود داشته و دیکتاتوری مطلقه سیاه‌نمایی است. مثلا در هیچ یک از این کتاب‌ها نمی‌توان روایتی از طرح‌های عمران منطقه‌ای و بودجه‌ای که برای آن صرف شده یافت. روایت‌ها کاملاً گزینشی است و تاریخ دوره پهلوی را به نحوی شرح می‌دهند که در نهایت خواننده مجاب شود انقلاب 57، انقلابی درون‌زا و تحت تأثیر علل داخلی بوده و فشارهای دول استعماری نقشی در آن نداشته است. چنانچه نظریه تدا اسکاچپل در تحلیل چرایی وقوع انقلاب 57 موید چنین خوانش سوءگیرانه‌ای از وقایع تاریخ معاصر ایران است.

پژوشگران ایرانی اغلب در تحلیل تاریخ معاصر ایران به نوشته‌های این نویسندگان ارجاع می‌دهند بدون اینکه به تعبیر اسپیواک مسئله تعین ژئوپلیتیک را مورد توجه قرار دهند. آنها فراموش می‌کنند که این نویسندگان اغلب انگلیسی-امریکایی‌هایی هستند که دولت‌های آنها در دوره پهلوی دوم در جریان اجلاس اوپک و افزایش قیمت نفت متضرر شدند و از همان زمان عزم آن را کردند تا دولت پهلوی را از میان بردارند و این امر را پنهان می‌کنند. بنابراین توجه به پیوند دانش و قدرت در بررسی تاریخ‌نگاری‌های معاصر اهمیت دارد زیرا از خلال این توجه است که می‌توان به خصایل استعماری این دست از تاریخ‌نگاری‌ها پی برد. مسئله‌ای که دپیش چاکرابارتی نیز بر آن تأکید دارد یعنی مسئله پیوند دانش و قدرت در روایت تاریخ. مشابه تجربه مطالعات فرودستان در هند لاجرم برای اینکه بتوان تاریخ ایران را از سیطره خوانش‌های استعماری نجات داد راهی جز این وجود ندارد که کنکاش در تاریخ خود را در دستور کار قرار دهیم و موضعی بازاندیشانه نسبت به هر شکل از دانش اتخاذ کنیم و این البته به معنای نفی دانش غربی نیست.

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳ | 0:9
نرگس
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .