هر چه بیشتر میگذرد مطمئن میشوم که اگر روزی برسد که خداوندگار از تنهایی خویش به ستوه آید من هرگز دچار چنین حالتی نخواهم شد. این اشتیاق با خود بودن هرگز در من خاموش نمیشود. به هر حال خداوندگار گاه از دوستان خویش سخن میگوید. از کسانی که سر در گریبانشان فرو کرده و با آنان سخن گفته... مثلا ابراهیم و مریم دو چهرهای اند که خداوندگار به سخن گفتن با آنها اشتیاق دارد.... در مورد مریم احساس خدا از اشتیاق فراتر میرود و به عشقی شگفت بدل میشود. من اما برخلاف آنچه شاید دیگران فکر میکنند اغلب اوقات حتی وقتی عمیقترین مسائل را میفهمم یا به آنها فکر میکنم تمایلی به حرف زدن در مورد آنها با دیگران ندارم. در جمع ترجیح میدهم در مورد مسائل ساده و حتی پیش پا افتاده حرف بزنم. این نتیجه باور داشتن افراطی به مسئله سعی انسان است. من از شاه-فیلسوف افلاطون گریزانم و از آن چهره روشنفکر که باید بار حماقتها و ندانستن های همگان را به دوش بکشد. از اینکه یک نفر به جای همه فکر کند و دیگران هیچ مسئولیتی برای خود قائل نباشند. اینجا هر کس باید صلیب خود را بر دوش بکشد این لزوما به معنای نفی رابطه اخلاقی خود و دیگری نیست. اتفاقأ به رسمیت شناختن این رابطه است. رابطهای که در آن نه خود و نه دیگری دچار اسارت نیست.