شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

پیر آشفت موی کنعان: پرده اول

این متن در تاریخ 1397/11/12 نوشته شده است.

پرده اول

همه‌ی آن رنج‌های مهیب از رویایی آغاز شد که نوید آبشاری از روشنایی و روزهایی سرشار از رهایی را می‌داد. رویایی که تصویری از خیر مطلق بود اما شر و تیرگی مطلق از آن سربرآورد. رویایی از آن نوع که انسان‌های ترس‌خورده و ناامید را به پیمودن راه‌های بی‌انتها و دویدن در گرداب‌های ناپیدا وامی‌داشت. تمام آن دردهای جانکاه برای گذر از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" بود و رویا یکسره ترسیمی از اتوپیایی که جان‌های ملتهب را به عصیان می‌خواند. طغیان بر پستی ریشه‌های اسارتی که آنان را بلعیده بود... شاید اما اسارتی نه از نوع زنجیرها و دشنه‌های عریان... اسارتی آمیخته با روح که پاهای گریزانشان را تسلیم "آنچه هست" کرده بود.

می‌توان سالیان دراز در "آنچه هست" درنگ کرد بی‌آنکه حتی لحظه‌ای منقلب یا ناامید شد. "آنچه هست" آشیانه‌ی کرکسان مرده‌خوار است که با جسدهای شکار کرده‌شان شادمانند و همواره امیدوار. امیدوار که روزی و روزهایی دیگر را می‌توان در گورستان‌ پرواز کرد و با دریدن مردگان زندگی را در آغوش گرفت. آشفتگی و اضطرار زمانی رخ می‌نمایاند که انسانی آهنگ عزیمت از "آنچه هست" به "آنچه باید باشد" را کند. چنین انسانی مانند طاعون‌زده‌ای بدخیم از آنچه هست رانده می‌شود و او باید اراده‌ای سرسخت داشته باشد تا طرح دیگری برای هستن خویش بیافکند. اغلب اما از سعی در چنین گردنه‌های هولناکی می‌پرهیزند و به پناه امن واقعیت می‌گریزند و حتی به ستایشگران آن بدل می‌شوند. چرا باید خود را از سکنای آرام واقعیت به دهشت حقیقتی مبهم بیافکند؟ چرا باید آبادی واقعیت را رها کند و دل در گرو ناکجاآبادی وهم‌آلود ببندد؟ از شهر عاقلان کوله بار ببندد و عازم شهر دیوانگان شود؟ تمام راه را برای رهایی اشک بریزد و سرانجام سرابی آتش گرفته را در برابر چشمانش ببیند؟ چه وحشتی از این بیشتر برای ناکجاآبادی تمام هستی‌ات را ببازی و در نهایت چیزی جز نیستی را به دست نیاوری؟ باید خردمند بود و کلبه حقیر خویش را بر ویرانه‌های واقعیت ساخت زیرا اینجا زمینی هست که پاهایت با اطمینان می‌تواند بر آن گام نهد...خاکی هست که اگر بذری در آن بکاری سبز خواهد شد...آسمانی هست که اگر باریدن بگیرد چه رودها بر زمین جاری خواهد شد...درختانی هست که به بار خواهند نشست و پرندگان بر شاخه‌هایش لانه خواهند ساخت. چرا باید آرامش واقعیت را لعنت کرد و وجود خود را برای ناممکنی که به دست نخواهد آمد، بیهوده درید؟

سپیده‌دمانِ واقعیت را بنگر چراکه خورشید از مشرقِ آنچه هست طلوع خواهد کرد. از مغربِ اتوپیایی بگذر آنجا خورشید همواره به خون می‌نشیند. آری به خون... به چشمه‌ی خون سودازدگانی که شکست رویاهای خود را بر بلندای صلیب‌های به فلک سر کشیده نگریستند و مردند. صلیبِ امرناممکن را بیافکن از دوش‌ات؛ تو نیز در انتهای راه منجی خواهی شد که مصلوب واقعیت می‌شود بی‌آنکه خود و دیگری را برهاند. واقعیت را چونان معشوقی در برگیر زیرا که او عصیان‌گران خود را با شمشیری برهنه و گداخته در آتش درهم می‌شکند. سرسخت‌ترین جنگجویان نیز آنگاه که واقعیت چنین بی‌رحمانه یورش می‌آورد زره از تن می‌افکند و شمشیر به زمین می‌نهند. جز آن مردِکنعانی که واقعیت او را به زنجیر کشید اما همچنان با اراده‌ای شگرف به سوی "آنچه باید باشد" می‌دوید. آنکس که زندگی جرعه‌هایِ تلخِ غم و درد را به او چشاند اما هرگز حقیقی بودن اتوپیای خود را انکار نکرد. واقعیت بودن‌اش در تعارض مطلق با رویا قرار داشت اما سرزنش خردمندان او را وانداشت تا خود و خدا را دیوانه بیانگارد! آری خدا را که در نیمه شبی طوفانی از لا به لای آذرخش‌های برق‌آسا در رویای کودک‌اش او را نوید داده بود که خورشید خواهد شد؛ روشنایی مطلقی که از مشرقِ ایمان طلوع خواهد کرد و ظلمت بی‌کران سرزمین‌های سرد را خواهد شکافت. فرزندش برگزیده می‌شد و از دیگری خدا برکت می‌یافت. یعقوب آری آن شهسوارِ امید را می‌گویم؛ مردی که کلبه‌ی محزونش محمل پیام‌های یأس، درد و تنهایی بود با این حال کلبه و تیرگی‌اش را بر دوش گرفت و آن را به بلندایِ روشنِ رویای شگرف‌اش برد. همه انسان‌ها به اتکای دستاویزهای خود امیدوارند اما چه کس است که تمام دستاویزهایش را از دست بدهد و همچنان نغمه‌ی امید سردهد جز یعقوب که دستانش را در تاریکی دراز می‌کرد و ستاره می‌چید.

نیمه شب ظلمانی بود و همگان در آرامش غنوده بودند جز خدا که برخاسته بود تا پاره‌ای از طرح اتوپیایی خویش را بر یعقوب بنمایاند. در سراسر کنعان غبارگرفته این یعقوب بود که تاریکی شب‌های تنها را می‌شکافت و چنان اراده‌ی شگرفی داشت که آسمان را به زمین آورد و ستارگان را چراغ آن کند؛ ماه را عروس خورشید گرداند و گِردش به پایکوبی بنشیند. آری او خواهان این بود که زمین را وسعتی به پهنای آسمان ببخشد آنگونه که هزاران افلاک در آن بگنجد. شبانگاه خانه‌ی تکرار و روزمرگی را وامی‌نهاد و سر به صحرا می‌گذاشت و با خود می‌گفت: چه می‌شد اگر خورشیدی بودم نشسته بر عرش که هیچ ظلمتی یارای مقابله با آن را نداشت...چه می‌شد اگر دهشت این بیهودگی را می‌شکافتم و معنای نوینی می‌آفریدم. آیا سرنوشت انسان این است که همواره مقهور "آنچه هست" باشد؟ آیا واقعیت سهمگین‌تر از آن است که بتوان سایه‌ی سنگین‌اش را کنار زد و "آنچه باید باشد" را تحقق بخشید؟

یعقوب اما بر آن بود تا با بایدِ حقیقت به جنگ بایدِ واقعیت رود. نه برای آنکه با حقیقت، واقعیت را نفی کند بلکه برای اینکه واقعیت را وسعتی به اندازه حقیقت بدهد. تنها در این هنگام ستیز حقیقت و واقعیت پایان می‌یافت و اتوپیا دیگر وهمی نبود که هرگز نمی‌توانست بر زمین تحقق یابد. آنگاه که واقعیت تنگنایی است که خود نیز در آن نمی‌گنجد چگونه می‌تواند پهنای بی‌کران حقیقت را در آغوش بگیرد. واقعیت را باید با حقیقت وسعت بخشید تا آغوش درخوری برای آن باشد. اما چه کس است هنگامی که تنگنای واقعیت هر امیدی را می‌بلعد، با بایدِ حقیقت به ستیزِ ناامیدی برخیزد؟ آنچنان اراده‌ای مهیب داشته باشد که بر چهره‌ی واقعیت سیلی زند تا آن را وادارد که آغوش خود را به روی حقیقت اتوپیایی ناب‌اش بگشاید؟ و یعقوب اراده‌ای بود که تمنای آن را داشت که زمینِ حقیرِ کنعان را پهنایی به اندازه اتوپیای خویش بخشد. او خاک تشنه‌ای بود که آب رودها سیرابش نمی‌کرد تنها اقیانوس می‌توانست تشنگی‌اش را رفع کند. اما در مغاکی تنگ هرگز اقیانوس نمی‌تواند بگنجد از این رو مغاک می‌بایست سینه بشکافد و به دره‌ای عظیم بدل شود تا آنگاه اقیانوس در آن جاری شود. واقعیت، مغاک بود و حقیقت اقیانوس و یعقوب آن اراده‌ی عصیانگری که با دشنه،‌ سینه‌ی واقعیت را می‌شکافت تا اقیانوس اتوپیایی در آن سریز شود. با چشمان مغرورش آسمان را دور از دست را می‌نگریست و یقین داشت روزی زمین، آسمان خواهد شد. او طبعی چنین بلندپرواز داشت و خدا در تمنای هر آنکس که "آنچه هست" را بر نمی‌تابید. از این رو شب‌هنگام آرام در رویای پسر کوچک یعقوب خزید تا به او بشارت تحقق اتوپیایی تمام عیار را بدهد.

شب با شکوهی بود. طوفان می‌غرید، بادها فریاد می‌کشیدند و کنعان چونان زن حامله‌ای بود که انتظار زایش را می‌کشید. آن شب، رویایی تولد می‌یافت که واقعیت را برای تحقق خویش را از بنیاد دگرگون می‌کرد. رویایی که واقعیت را چون پیراهنی می‌پوشید زیرا حقیقتی اصیل بود. رویا از مادری تولد می‌یافت که دیگر رویاهای خود را به بلوغ رسانده بود و اینک رویایی را می‌زایید که امید آن می‌رفت روزی چون پادشاه با شکوهی فاتح قلمرو واقعیت گردد. این تنها رویا نبود که متولد می‌شد تمام هستی رهسپار تولد دیگری بود. هستی از پوسته‌ی کهنه‌ی خود بیرون می‌آمد تا در قامت نوینی حیاتی دوباره پیدا کند. چه دلهره و اضطرابی کنعان را فراگرفته بود چراکه می‌بایست با طلوع سپیده‌دم دگردیسی را آغاز می‌کرد. اما این دگردیسی آرامش را می‌بلعید، خواب را از چشم‌ها می‌ربود و کنعان را تا دیرهنگام گرفتار ترس و لرز مدام می‌کرد.

شب از وحشت صبح‌گاه خبر داشت و رعد و برق را ندا داده بود که زایش رویا را به گوش زمین برساند. رویایی که تراژدی و اسطوره را هم زمان در خود داشت: گسست و پیوستِ مطلقِ حقیقت و واقعیت. شاخه‌های درختان درهم پیچیده بودند و پرندگان هیاهو می‌کردند. به ناگاه پسر کوچک یعقوب سراسیمه از خواب پرید چراکه رویایی شگفت دیده بود. ستارگان، خورشید و ماه از آسمان به زمین آمده و بر او تعظیم کرده بودند. چه رویای اساطیری ترسناکی! چرا می‌بایست آسمان انسان خاکی را اینچنین تکریم کند؟ چه کس خورشید تابنده و ماه فروزنده را از گردون به زمین می‌کشید تا طغیان خویش را وانهند و تسلیم انسان شوند؟ رویا از شگرفی به کابوسی می‌مانست که گویی اهریمن آن را در ذهن و جانش دمیده بود. چه معنایی می‌تواند داشته باشد چنین امر ناممکنی؟

آسمان و زمین با نفرینی ابدی از هم جدا شده بودند اکنون چگونه به صلح درمی‌آمدند و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند؟ در اعماق تاریخ‌های دور این همواره انسان بود که از کهکشان به شگفتی در می‌آمد و در برابرش کرنش می‌کرد اکنون چرا می‌بایست کائنات در مقابل او سر فرود می‌آوردند؟ چه کس می‌دانست شاید رویا نوید خیر مطلق نبود بلکه خبر از وقوع شری مهلک می‌داد؟ آنگاه بود که یعقوب بر بالین پسرش حاضر شد تا از طرح اتوپیایی خداوند آگاهی یابد. رویا نوید "دگر شدن" و فرارفتن از بودن کنونی به هستنی فراتر را می‌داد. رویا بشارتِ شکوه و عظمت مطلق بود آن هم نه فقط برای یوسف بلکه برای حیات کهنی که رو به زایش نوینی می‌رفت. رویا طرحی برای "آنچه باید شد" بود و یعقوب می‌دانست که آن ایده‌آل‌ترین امکان هستی است. هر یک از آنها آهنگ ستاره، خورشید و ماه شدن را می‌کردند...رب‌النوع‌ها و الهه‌هایی اساطیری که انسان همواره در زمان‌های دور سودای بودن‌شان را داشت.

رویا انعکاسی از آنچه هست نبود بلکه فراخوانی برای شدن بود. وجود می‌بایست ساکن بودن خود را ترک می‌گفت و حرکت را آغاز می‌کرد تنها در این صورت رویا به امکانی ممکن بدل می‌شد. یعقوب می‌دانست رویا خیر مطلق است و تیرگی را هر چند در هم تنیده باشد می‌درد و واقعیت را به چهره خود می‌آراید. او کلیتی از ماهیت رویا را درک می‌کرد اما نمی‌دانست اجزاء چگونه و در چه زمان و مکانی به هم خواهند پیوست تا رویا تحقق یابد. کلیت بازنمای خیر مطلق بود اما آیا جزئیت نیز چنین بود؟ نیمه آشکار رویا بشارت رهایی و روشنایی بود اما چه کس می‌دانست نیمه پنهان حامله‌ی اسارت است یا شقاوت... امید است یا ناامیدی... تیرگی است یا مردگی؟ باید ِحقیقت که نیمه آشکار رویا بود چنین نوید می‌داد که حاصل این زایش نه تباهی و بیهودگی بلکه زندگی نوینی با معنایی ژرف خواهد بود. یعقوب با خود گفت: از چه بودگی نیمه پنهان چه باک آنچه که در نهایت تحقق خواهد یافت نیمه آشکار است. شادی بی‌منتهایی در وجودش شعله کشید. یوسف را در آغوش گرفت و هر دو روشنای ِمهتابِ شبانه را نگریستند و خندیدند و به انتظار صبحگاهی نشستند که خورشید از آسمان به زمین فرود می‌آمد.

شب به انتها رسید اما خورشیدی از پس کوه‌ها برنیامد گویا کنعان گرفتار لعنت و ظلمت شده بود. ابرهای تیره از همه سو هجوم آوردند و زمین شعری غمناک می‌خواند. کوچه‌ها افسرده بودند و باد لای سنگ‌ها ناله می‌کرد. انگار رویای شبانه وارونه شده بود: خورشید فسرده، ماه به چاه افتاده و ستارگان در زندان شب به زنجیر کشیده شده بودند. صحرا غمگین و شرمگین بود و راه‌ها می‌دانستند حرکتی که آغاز شده از منزلگاه‌های درد و رنج عبور خواهد کرد. یعقوب بر صخره‌ای در دل کوه نشسته و از دگرگونی زمین و زمان اندیشناک بود. اکنون به این می‌اندیشید که رویا چگونه محقق خواهد شد؟ آیا زمان تحقق آن دور بود یا نزدیک؟ در کدام سرزمین رویا به واقعیت می‌پیوست در مشرق یا مغرب؟ آیا رویا به ضرورت تحقق می‌یافت یا اراده‌ای می‌بایست عینیت یافتن آن را خواستار می‌شد؟ آیا اگر صبح تا شامگاه بر بلندای صخره می‌نشست بی‌آنکه حرکتی کند در این صورت نیز رویا همچنان تحقق می‌یافت؟ اما اگر باید گامی برمی‌داشت به کدامین راه باید می‌رفت؟ انتهای کدام راه به دیواره‌های شهر اتوپیایی ختم می‌شد؟ برای تحقق رویا باید هستی دگرگون می‌شد اما چگونه باید از وضعیتی به وضعیت دیگر در می‌آمدند؟ آیا هستی به جبر دگردیسی می‌یافت؟ در این صورت او باید تنها به کناری می‌نشست و گذر زمان را می‌نگریست. آیا رویا خلق‌الساعه به واقعیت تبدیل می‌شد یا باید سالیان سال می‌گذشت تا هستی به تدریج بلوغ یابد؟

باد سردی شروع به وزیدن کرد و گرد و غبار تیره‌ای به راه انداخت. دلهره‌ای به جان یعقوب چنگ افکند. مدتی بود که از یوسف خبری نبود. اینک، شب بار دیگر پرده انداخته بود و از دوردست‌ها صدای زوزه‌ی گرگان وحشی می‌آمد. ناگهان صدای شیون و فریادی سکوت صحرا را درید. ناله‌ی دلخراش نزدیکتر می‌شد و یعقوب را دهشتی عظیم فراگرفته بود. پسرانِ ظلمت سر از تاریکی بیرون آوردند و در حالی که اشک می‌ریختند بی‌هیچ سخنی به چشمان یعقوب خیره شدند. یعقوب به لرزه افتاد زیرا یوسف در میان آنان نبود. یکی از پسرانِ ظلمت با پیراهن خونینی جلو آمد و ضجه کشید: یوسف مرده...گرگ او را درید. جهان در برابر چشمان یعقوب تیره شد گویی به اعماق تاریک چاهی ژرف افتاد. چرا رویا چونان گذر صاعقه‌ای هولناک به تراژدی دهشتناکی بدل شد؟ پیراهن خونین یوسف را در آغوش گرفت و رویای شبانه او را به خاطر آورد. اکنون خیر مطلق رخت بربسته و شر مطلق چهره نمایان کرده بود. آیا یوسف مرده بود؟! در این صورت آنچه او شبانگاه دید رویا نبود، کابوسی بود که اینک تحقق می‌یافت. چه شد که گرگ یوسف و بشارت خدا را یکسره بلعید؟! آیا طرح اتوپیایی که خدا به او نوید داد دروغ و وهم بود؟ یعقوب مستأصل به تاریکی شب خیره شد. به ناگاه سایه‌ای بر او خیمه افکند و صدای قهقهه‌ی آشوبناکی برخاست. صدا به وسوسه‌ای شیطانی می‌مانست و چنین سخن گفت: هان ای مرد ژولیده‌ی دیوانه...چشم بگشا و ببین چه خاکستر اندوهی بر دیارت نشسته. تمام امیدها و رویاهایت در آتش سوخت و خاکستر شد. برخیز و ببین چگونه خدا با پنجه‌ی خشم و نفرت، یوسف‌ات را درید. دیشب ساده‌لوحانه می‌انگاشتی خداوند خورشید را تاجی می‌کند و بر سرت می‌نهد حال بنگر خورشید به زمین افتاده و مرده! چه اتوپیای باشکوهی خداوند بر زمین رقم زد: پدر دردمندی را به سوگ میانجی رویاهایش نشاند. اینک چگونه رویا محقق خواهد شد حال آنکه پسرت که به واسطه‌ی آن برکت می‌یافتی مرده است؟ رویایت عقیم و سترون ماند. گل امیدهایت پژمرد و باد گلبرگ‌هایش را ربود. رویایی که تازه تولد یافته بود به کام مرگ فرو رفت. خداوند چنگ‌هایش را بی‌رحمانه بر گلوی کودک رویایت فشرد و او را کشت. برخیز و جامه بدر و فریاد زن...آری نعره بکش بر سر خدایی که تو را نوید روشنایی داد و اینک در تاریکی تو در تو رهایت کرده است. تحقق کدام رویا؟ تو در کام تراژدی غم‌باری افتاده‌ای. گوش کن می‌شنوی پرندگان چه آهنگ حزن‌آلودی سرداده‌اند؟ صدای مویه‌ی صحرا و کوه را می‌شنوی؟ آن سوتر آسمان صورت خود را از رنج می‌خراشد و برایت می‌گرید. خود را شهسوار رهایی و روشنایی می‌پنداشتی و اکنون جز سوژه‌ی تباه یک تراژدی چه چیز دیگری هستی؟ سراسر کنعان را آشفته و پیوسته جستجو کن هرگز یوسف‌ات را بازنخواهی جست. مرگ رویا را پذیرا باش، جامه‌ی خونین گواهی آشکار بر آن است. از واقعیت مگریز دست از رویای آشفته‌ی پسرت بردار. تمامی رویاپردازان به سرنوشت شوم تو دچار می شوند. چرا آنچه هست را نفی کردی تا به باید شدی دست یازی؟ حال نیک بنگر "بایدت" به چه تیره‌روزی گرفتارت کرده! آه یعقوب بیچاره خیر مطلق را انتظار می‌کشیدی و خداوند شر مطلق را نصیب‌ات کرد. شری فراتر از اینکه گرگ یوسف را بدرد؟ بنگر چگونه پیراهنش پاره پاره شده. وه چه زجری کشیده آنگاه که گرگ پنجه‌اش را در قلبش فرو برده، چهره زیبایش را چنگ زده و لبانی که رویا را برایت بازگو کرد، بلعیده! چرا رویا را لعنت نمی‌کنی و فریاد نمی‌زنی که خداوند تمام رشته‌های امیدت را پاره کرده؟

یعقوب بانگ برآورد: رهایم کن ای وسوسه ناامیدی. از شدت درد روی زمین مچاله شده بود و زمین را با دستان‌اش چنگ می‌زد. این همان زمینی بود که می‌خواست وسعتی به پهنای آسمان بدان بخشد اینک زمین زندان تنگی شده بود که او را در خود می‌فشرد. واقعیت به صحنه‌ی تراژدی وحشتناکی تبدیل شده بود که هیچ امیدی نمی‌توانست از تباهی و شر آن فراروی کند. واقعیت تجسمی از تباهی مطلق بود حتی اگر دریده شدن یوسف نیرنگی بیش نبود او یقیناً دچار شر دیگری شده بود. واقعیت با نشانه‌هایش فراخوان تمام عیاری برای انکار رویا می‌داد. پیراهن تکه‌پاره‌ی یوسف در دستانش بود آیا همین برای فراموش کردن رویا کافی نبود؟ واقعیت در گوش یعقوب زمزمه می‌کرد: ای شبگرد رنجور طرح اتوپیایی را رها کن و به آغوش آنچه ترکش کرده‌ای بازگرد. اما یعقوب نه آنکس بود که وسوسه‌ای اینچنین او را به ستایشگر آنچه هست مبدل سازد. علیه دمدمه های بیرون و درون برآشفت و فریاد زد: هم اکنون با بایدِ حقیقت به روی واقعیتی چنین ناامید و پژمرده شمشیر خواهم کشید. نیمه آشکار رویا نوید می‌دهد حتی اگر تمامی ستارگان، ماه و خورشیدِ افلاک بر زمین بیفتند و جان سپرند از دل مرگ تیره بار دیگر ستاره، خورشید و ماه درخشانی تولد خواهد یافت. چه کس می‌داند شاید نیمه‌ی پنهان رویا که اکنون آشکار شده حرکتی در جهت تحقق نیمه آشکار رویا باشد. بایدِ واقعیت، مرگ یوسف را امری حقیقی جلوه می‌داد و بایدِ حقیقت آن را افسانه‌ای که دروغی بیش نیست. جان یعقوب در کشاکش بایدِ حقیقت و بایدِ واقعیت می‌گداخت. آیا باید به مرگ رویا گواهی می‌داد یا رویا را واقعی‌تر از واقعیت می‌پنداشت؟ اگر رویا واقعی بود باید واقعیت را وهم می‌انگاشت. جزء با کل و حقیقت با واقعیت در ستیز مدام بود. جزء شر مطلق، تباهی و تراژدی بود و کل خیر مطلق، روشنایی و اسطوره‌ای که انسان و جهان در آن هیچ گسستی نداشتند. آیا باید تباهی و شرِ جزء را نادیده می‌انگاشت و آن را در کلیت می‌نشاند تا به خیر مطلق بدل شود؟ آیا باید واقعیت را نفی می‌کرد و یکسره دل در گرو حقیقت می‌بست؟ کدام خردمندی می‌توانست انکار کند که در واقعیت شری رخ داده بود؟ آیا یعقوب می‌توانست چونان ساده‌لوحی بگوید هیچ فقدان و تباهی رخ نداده؟ واقعیت فریاد می‌زد: یا گرگ یوسف را دریده و یا به رنج دیگری مبتلا شده. یعقوب نه آنکس بود که واقعیت رنج را انکار کند و در آتش بسوزد و سوختن را شوق رقصیدن بداند. او بر آن نبود با بایدِ حقیقت درد و رنجی که بدان دچار شده بود را نفی کند او تنها با بایدِ حقیقت مرگ یوسف را انکار کرد زیرا نیمه آشکار رویا بر زنده بودن‌اش گواهی می‌داد. اگر با اتکاء به بایدِ واقعیت، نیمه آشکار رویا را دروغ می‌انگاشت در این صورت خداوند را فریبکار پنداشته بود. اما آیا به واقع خداوند به یعقوب نیرنگ زده بود؟ چه کس می‌دانست شاید این "نیرنگ عقل" روح مطلق بود برای اینکه با امر شر، خیر مطلق را محقق سازد. اگر جزئیتِ واقعیت ِکنونی را سرنوشت محتوم خود و رویا می‌پنداشت در این صورت او سوژه تباه یک تراژدی و خداوند تجسم شر مطلق بود. اما اگر جزئیت را در تداوم و پیوست با کلیت می‌نگریست آنگاه او شهسوار رهایی یک اسطوره و خداوند تجسم خیر مطلق بود. زمان حال و زمان آینده با هم در تضاد بودند. زمان حال بازنمود ناامیدی مطلق و زمان آینده فراخوانی به امیدی بی‌کران بود. اگر یعقوب زمان حال و جزئیت واقعیت کنونی را پایان رویا و نه آغاز آن می‌پنداشت باید هزاران بار سرگذشت شوم خود را نفرین می‌کرد. اما حقیقت این بود که تحقق رویا آغاز شده بود و یعقوب نه در ابتدای یک پایان که در ابتدای یک آغاز قرار داشت.

یعقوب برخاسته بود تا بر ویرانه‌های واقعیت محزون طرح اتوپیایی خویش را بسازد. با خود گفت: اگر جهان در تیرگی و ظلمت فرو رفته باشد، جهان را بر دوش خواهم گرفت و آن را به سرچشمه‌های خورشید درخشان خواهم برد. زمین را سرود تازه‌ای خواهم خواند تا پس از مرگ‌اش، زندگی دوباره‌ای پیدا کند. آری صبر خواهم کرد روزی دوباره درخت سبز سر به فلک کشیده‌ای می‌شوم و پرندگان بر شاخه‌هایم آواز شادی و سرور سرخواهند داد.

گران‌باری واقعیت تاریک که لشکر دژخیم‌اش را برای درهم شکستن امیدهای یعقوب تجهیز کرده بود دلیرترین مبارزان را نیز از پای در می‌آورد اما او با شمشیرِ حقیقت ایستاده و جنگید. او در ستیز مدام بود اما نه برای نفی واقعیت بلکه برای آشتی آن با حقیقت. روزی واقعیتی که رویا را جنونِ وهم‌آلودی جلوه می‌داد خود بدل به رویا می‌شد. آری این همان چیزی بود که یعقوب برای آن می‌جنگید تبدیل شدن رویا به واقعیت و رویایی شدن واقعیت. او به سخره‌ی رویای خود ننشست و آن را به کوچک دوست داشتنی بدل نساخت تا راه رسیدن به آن را هموار سازد. او رویا را با همه‌ی هیبت‌اش در شرایطی که میانجی تحقق آن را از دست داده بود، باور داشت. کیست آنکس که صاعقه‌ای مرگبار مزرعه‌اش را به آتش کشانده باشد اما همچنان امید داشته باشد که پربارترینِ گندم‌ها در آن خواهد رویید؟ کیست آنکس که تمام راه‌ها و بیراهه‌ها را در جستجوی ناکجاآبادی رفته باشد اما چون نیافت دل در گرو خراب‌آبادی نبسته باشد؟ به تاریخ بشریت بنگر در آن آرمان‌گرایانی را می‌یابی که شکست طرح اتوپیایی‌شان آنان را به دام نفی آرمان‌هایشان انداخت. آنها زان پس واقع‌گرایانی شدند که هیچ امر مطلقی را خواستار نبودند. رهایی را نسبی می‌خواستند، عدالت را نسبی می‌طلبیدند و حتی انسانیت را. بدین سان آنان ستایشگر انسانی شدند که در چرخه‌ی زندگی عبث می‌دوید... می‌دوید و واقع‌گرایانه در پی نیکبختی‌اش بود حال چه باک اگر در میانه‌ی این دویدن‌ها مسخ می‌شد! اما نیک بنگر یعقوب که در آنی آذرخشی زندگی‌اش را به آتش کشید و دستاویزهایش را ربود، امید و رویایش نسبی نشد. واقعیت را به همسری نگرفت و هم‌خوابه‌اش نگردید تا حاصل هم‌آغوشی‌شان امید و رهایی نسبی باشد.

یعقوب با پیراهن خونین یوسف در دست، صحرا را ترک گفت و راه زندگی را در پیش گرفت و به کلبه‌اش در کنعان بازگشت. کنعان نیز خسته و فرسوده بود و از خاکش بوی غربت و اندوه به مشام می‌رسید. یعقوب اما به طلوع سپیده‌دم امید داشت و اینکه هر لحظه ممکن بود یوسف از راه برسد.

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:52
نرگس
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .