شکافتن تاریکی

تأملاتی پیرامون جامعه شناسی، فلسفه و الهیات رهایی بخش

پیر آشفته موی کنعان: پرده سوم

پرده سوم

پسران ظلمت از تباهی که بر خود عارض کرده بودند احساس می‌کردند به چاه ویل افتاده‌اند. آیا هرگز از اسارت درونی که دچار آن شده بودند رهایی می‌یافتند؟ از به چاه انداختن یوسف چه نصیب‌شان شد جز این روزهای آتش‌گرفته کنعان، بی‌مهری آسمان و تباهی انسانیت‌شان؟ ای کاش می‌توانستند از خویشتن بگریزند یا در دادگاهی به محاکمه‌ی خود بنشینند تا خاطر آزرده‌شان تشفی یابد. آنان نومید بودند و بودن‌شان بر آنها سنگینی می‌کرد اما نهیبِ یعقوب که چون شیری می‌غرید به حرکت وادارشان کرد. آنان با خود گفتند این سفر نیز مانند دویدن به سوی باد بیهوده خواهد بود. سرنوشت محتوم کنعان خاکستر شدن در آتش آسمان بود.

رحل‌ها به مقصد مصر به حرکت درآمدند و راه‌ها از خود می‌پرسیدند: آیا این حرکت به برکتی منجر خواهد شد؟ سرانجام به بارگاه عزیز مصر فرود آمدند. اینک شکستِ نخستین به شکل تام و تمام آن تکرار شده بود...تکراری که چهره‌ی وارونه‌ی رهایی بود و یوسف بدین سان به واسطه‌ی "پارادوکس شکست" رویا را محقق ساخت! اکنون می‌توانست خویشتن را آشکار کند و از این رو آنگاه که برادرانش به نزدش آمدند نقاب از چهره‌ی خود برداشت: منم یوسف آن به چاه افتاده‌یِ برده شده... آن زندانی سیاه‌چال‌هایِ ظلمت‌زده...آن پیامبرِ غریب رانده شده! برادرانش بهت زده در برابر این همه شکوه محال به لرزه درآمدند. چه مایه کوردل بودند که یعقوب را دیوانه می‌انگاشتند و امیدش را به سخره می‌گرفتند. این یوسف بود که عظمتی در حد رب‌النوع های اساطیری پیدا کرده بود. اکنون واقعیت تراژیک- که در آن حقیقت و واقعیت در ستیزی آشتی‌ناپذیر به سر می‌بردند- به اسطوره‌ای بدل می‌شد که گسست‌ها از آن رخت بربسته بودند. واقعیت که در ابتدا تنگنایی حقیر بود اکنون وسعتی به اندازه اتوپیا یافته بود و از این رو رویا اکنون می‌توانست تحقق یابد. آری رویا نمی‌توانست خلق‌الساعه تحقق یابد چراکه می‌بایست هستی با حرکتی تدریجی بلوغ یابد تا بدین گونه واقعیت و حقیقت به آشتی درآیند. آنان که در طول تاریخ برخاستند تا اتویپاییِ خلق‌الساعه ایجاد کنند چیزی جز دیستوپیا نیافریدند.

پسران ظلمت که از چاه درون‌شان با ریسمان یوسف بیرون آمده بودند دیگر نه ظلمت که پسران روشنایی بودند...ستارگانی که می‌درخشیدند. یوسف پیش رفت تا آخرین پرده‌ی تکرار را تکرار کند. پیراهنش را به پسران روشنایی داد تا همچون روزی که پیراهن خونین‌اش را برای یعقوب بردند آن را بار دیگر بر دیده‌ی پیر کنعان بیافکنند تا بینایی یابد. کاروان بشارت راهی کنعان شد. راه‌ها آغوش گشودند و گفتند: هرگز دویدن انسان جوینده بر روی زمین بیهوده نخواهد بود. یعقوب نابینا همچنان بر بلندای صخره امیدش نشسته بود به ناگاه بانگ برآورد: بوی یوسف گمگشته‌ام می‌آید. کنعان خنده سر داد: بیچاره یعقوب...رنج ِفقدان‌هایِ مکرر دیوانه‌اش کرده. اما لوسیفر که از بلندای کوه سربرمی‌آورد او را ندا داد: برخیز ای آنکس که در آستانه‌ی اندوه نشسته‌ای بار دیگر تمام آنچه را از دست داده‌ای به دست خواهی آورد: یوسف و بنیامین را.

صدای خنده و شادباشی سکوت عبوس کنعان را شکست: یوسف و بنیامین را یافتیم. گرگ یوسف را ندریده او اکنون بر تخت سلطنت نشسته! پیراهن یوسف را بر چهره‌ی خسته و غم‌دیده‌ی یعقوب افکندند. چشمانش خورشیدی درخشان شد. کیست آنکس که همه‌ی هستی‌اش را ببازد اما همچنان امید داشته باشد همچون چهره‌ای اسطوره‌ای، هستی نوینی را فراتر از آنچه از دست داده به چنگ خواهد آورد؟ جز یعقوب که همچون سیزیف بارها و بارها اراده و سعی‌اش تباه شد اما تخته سنگ رویا را از دوش نیفکند و از دل تباهی راهی به سوی تحقق طرح اتوپیایی گشود. خورشید افلاک به تاریکی گرایید و سنگی سرد شد اما یعقوب خورشیدی گردید که پرتو روشنایی‌اش تاریکی افق‌ها را شکافت.

واقع‌گرایان کنعان که عمری به استهزای یعقوب نشستند، بینایی بازیافته‌اش را نگریستند و از امیدش به وحشت افتادند. آری او تمام امر ناممکن را به دست آورده بود: بیناییِ محال و وسعتِ آسمان را! کاروان ستارگان، خورشید و ماه عازم مصر شدند تا به منزلگاه تحقق رویا در رسند. یوسف و بنیامین همچون نگین انگشتری در دست خدایان در عظمت کاخ مصر می‌درخشیدند. و یعقوب همچون چهره‌ای اساطیری گسست جهان را در نوردید و الهه‌ی رهایی و روشنایی گردید. آنکس که رویا را هرگز نسبی نخواست به میعادگاه رویای مطلق رهنمون گشت. دستان یوسف که سالیان سال هر چه می‌جست، نمی‌یافت اکنون در دستانش بود. چشمانی که در سراسر کنعان نمی‌یافت اینک در برابر چشمانش بود. سرانجام آنچه باید باشد بر آنچه هست غلبه پیدا کرد و خورشیدِ کنعانی بر عرشِ مصری درخشیدن گرفت.

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳ | 21:55
نرگس
مشخصات وب
شکافتن تاریکی
  • صفحه اصلی
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • جامعه‌شناسی
  • فلسفی
  • سیاسی
  • الهیاتی
  • ادبی
آرشیو وب
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای شکافتن تاریکی محفوظ است .