اینک تمام گره تحقق آن رویا در سخنی است که مرد خردمندی میگوید و آن سخن این است: هیچ فردی نمیتواند با تلاش خود رهایی یابد اما در عین حال هیچ کس نیز نمیتواند به واسطه دیگران نجات یابد. اینک روح میان این دو منزلگاه میچرخد. منزلگاه رهایی یافتن به واسطه خویش و منزلگاه رهایی یافتن به واسطه غیر. غیر به میان نمیآید تا خویش منزلگاه رهایی اش را نپیموده باشد. تو این سخن چه دانی این همان زخم زمان متعارف و زمان نامتعارف است. یعقوب داند نفس برآوردن در چنین زمانی چقدر سهمگین است. هان ای رویا که گاه دور می نمایی و گاه نزدیک در نظر آیی. تو را دشوار پیوندی با زمان است و آه اگر میشد تعین زمان را درنوردید! آه اگر میشد! یعقوب درنوردید در همان زمان مقرر. تمام دشوارگی تحقق رویا در همین است. که تنها در زمانی میتوان به سوی آن دوید که هنگامه تحققش در رسیده باشد. وگرنه تو از خود نمی پرسی که یعقوب چرا از همان نخستین دم دویدن به سوی مصر را آغاز نکرد؟ چون اگر بوستان در بهار شکوفه میدهد نمیتوانی در زمستان غرقاب آبش سازی تا زودتر بشکفد! بوستان را موعدی است برای سرسبزی و شکفتن. این معنا را آن انقلابی سرسخت میفهمید که میگفت: انقلاب را موعدی است اما نه اینکه فکر کنی باید به انتظار رخ دادنش بنشینی بلکه باید بدانی تنها در زمانی که موعد انقلاب رسیده میتوانی به انقلاب برخیزی! او این معنا را نه به سهولت دریافت بلکه تاوانی سترگ برای آن پرداخت. زیرا او پیش از موعد انقلاب برخاست و چون ایده پیشتر از واقعیت میدوید حاصل جز تباهی نشد.... وه از آن جوی های خون! اما از خون بگذریم رویا را اینک بلوغی باید و خداوندگار از این بلوغ چشم نمیپوشد وگرنه تا کنون آوای مسیحا در راهها و کوچهها به گوش شنیده میشد. رویا را بلوغی باید و خداوندگار پیشاپیش زمان مقرر حرکت نمیکند! اما مپندار که آن زمان مقرر بی سعی چهره نمایان خواهد کرد. هرگز! از این روست که این روزها روح مسیحا در گردش است... میچرخد و خداوندگار خواهان این چرخش است وگرنه عمر تاریکی شما به سر آمده و خداوندگار لحظه شماری میکند!