با چه زبانی و با کدام کلمات میتوانم وصف کنم که این روزها در چه کشاکشی به سر میبرم. طوفانی از آتش در درونم سرمیکشد...شعلههایش تا بینهایت فرامیروند. تکرار میکند...مدتهاست که تکرار میکند و از تکرار مقصود و منظور خاصی دارد. وه که سخن گفتن خداوندگار بس شگرف است. وقتی میخواهد سخنی را آشکار کند با هزار بیان آن را تکرار میکند...اما این روزها از چه با من سخن میگوید؟ چه چیز را مدام تکرار می کند؟ او مدام از عهد سخن میگوید. عهد...عهد...عهد... آنچنان که این روزها از شنیدن کلمه عهد بر خویشتن میلرزم. آه با چه زبانی میتوانم بگویم در چه جدالی به سر میبریم. او چه می گوید و من چه می گویم. اما او علیرغم دعوی من و علی رغم اینکه میداند که سخن من درست باز هم از عهد سخن می گوید. با چه زبانی میتوانم بگویم مقصودش از عهد چیست؟ زمان به درازا کشیده است و تاریکیان گمان میبرند که آن رخداد رخ نخواهد داد. وه که اینان از عهد چه میدانند؟ چه می دانند که یوسف تا پیش از تأویل رویای پادشاه از زندان برون نمیشد. او معنا را میطلبد...معنایی که به کمال خویش رسیده باشد...او بلوغ هستی را میجوید...بلوغ هستی را...او شتاب نمی کند و بلوغ هستی را میطلبد...بلوغ را... عهد را...و معنای نهایی را. اینک این زمان است که چونان طوفانی مرا در خویش بلعیده است...اینک زمان است که بر میتازد...آه با چه زبان میتوانم بگویم در من چه می گذرد!