جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ | 16:37 | نرگس -
خطای هابیل و اسحاق
چه بسیار کسان که به ستایش هابیل و اسحاق نشستهاند. چه بسیار کسان که سر فروآوردن هابیل و اسحاق در برابر مرگ را نشانه ایمان پنداشتهاند...چه بسیار کسان که از این دو سرگذشت چنین استنتاج کردهاند الهیات ایثار و قربانی کردن خویش را میطلبد...تنها آنکس که برای قربانی کردن خویش خنجر میکشد والاترین مقام را مییابد. اگر بتوانی تا آنجا ایثار کنی که از خویشتن نیز چشم پوشی کنی از زمره شایستگان خواهی بود. مگر صوفیان و عارفان ما چیزی جز این آموزه را سالیان سال تکرار کردهاند: موتوا قبل ان تموتوا! بمیرید پیش از آنکه بمیرید! مولانا چندین بار از این سخن گفته که باید اسحاق خویش را قربانی کنی و اگر به وادی فنا درنیایی به وادی بقا ره نیابی! دریغ که اینان سرگشتگان وادی الهیاتند و سر از بیراهه درآوردهاند. در الهیات قاعده دیگری برای سزاواری انسان تعریف شده. لازمه سزاواری، قربانی کردن خویش نیست و این همان است که هابیل و اسحاق نمیدانستند و لغزیدند.
کیست آنکس که بتواند از لغزش رسولان سخن بگوید. من با تو می گویم با جرأت و شهامت! چنانچه پیشتر هم گفتم ابراهیم در تاویل رویای خویش خطا کرد و آنگاه که دشنه را کشید که اسحاق را قربانی کند دچار لغزش شد...لغزشی که بر او بخشیده شد! اما اینک درنگ کن تا از خطای هابیل و اسحاق با تو بگویم.
آن فیلسوف دانمارکی سورن کرکگور بر همین کژراهه رفت و در تفسیر رخداد قربانی کردن اسحاق دچار خطای فلسفی و الهیاتی شد. آنگاه که مینوشت عظمت ابراهیم در این است که حاضر بود بهترین چیز خود را برای خدا قربانی کند. آنگاه که از تعلیق امر اخلاقی در وادی ایمان سخن میگفت. این بیراههای است که بسیاری از مومنان و مفسران و فیلسوفان هنوز هم گرفتار آنند. خطای ابراهیم را گواه بر عظمت و ایمان ناب او میدانند در حالی که آنگاه که ابراهیم دشنه کشید از وادی ایمان خارج شد و خدای افسوس خورد که پدر ایمان او را آنگونه که شایسته است نمیشناسد!! ابراهیم اگر به ژرفنای خداوندگار ره یافته بود میدانست هرگز دشنهای نباید کشیده شود! اما ابراهیم نمیشناخت و نمیدانست!
وه که سزاوار نیست ابراهیم را به سبب لغزشش ستایش کرد اما مومنان چنین میکنند...مومنانی که خداوندگار را نمیشناسند! چنانچه در ماجرای هابیل و قابیل نیز همگان قابیل را مذمت می کنند و هابیل را می ستایند. حال آنکه هابیل نیز لغزید آنگاه که در آن جدال پذیرای مرگ خویش شد. اما چرا چنین دعوی را به میان میآورم؟
تو میدانی قابیل برادری بود که بر هابیل حسادت میورزید و بایستگی او را تحمل نتوانست کرد. پس صراحتا هابیل را گفت: من تو را خواهم کشت! در این لحظه هابیل در وضعیتی که یقین یافته بود که برادرش قصد کشتن او را دارد چه کرد؟ او به گفتن این سخن اکتفا کرد که: اگر تو دست خویش را دراز کنی که مرا بکشی من دستم را به سوی تو دراز نخواهم کرد تا تو را بکشم زیرا من از خداوندگار میترسم. پس در این لحظه بود که هابیل قربانی شدن خویش را از ترس مواخذه خداوندگار پذیرفت و چنین شد که قابیل سیهروز هابیل را بکشت! این همان لحظهای است که هابیل دچار خطای معرفتشناختی میشود و بی هیچ مقاومتی تجاوز قابیل بر خویشتن را میپذیرد. چرا؟ زیرا گمان می کرد اگر در وضعیتی که حیات نفس او آشکارا مورد تجاوز قرار گرفته بخواهد از خود دفاع کند و لاجرم قابیل را بکشد مرتکب گناه قتل نفس شده و خداوندگار او را مواخذه خواهد کرد. در حالی که در الهیات حق صیانت نفس صراحتا پذیرفته شده و هر انسانی مجاز است در برابر تهدید مرگ از خود دفاع کند. به همین سبب درست بعد از روایت قتل هابیل در کتاب مقدس این قاعده شگفت الهیاتی طرح شده: قتل نفس تنها در دو مورد مجاز است: در وضعیتی که آن شخص مرتکب قتل شده باشد یا فساد و جرمی مرتکب شده باشد. این یعنی مجازات کردن کسی که مرتکب قتل شده کاملا مجاز است و کاملا مجاز است در وضعیتی که کسی قصد قتل دیگری را دارد آن شخص از خود دفاع کند!
اما هابیل چنین نمیکند و پذیرای قربانی شدن خویش میشود وگمان میکند که پذیرش قربانی شدن رستگاری او را در پی خواهد داشت. حال آنکه آن قاعده الهیاتی که پیشتر بدان اشاره کردم صراحتاً چنین میگوید: یک انسان تنها در وضعیتی باید پذیرای مرگ خویش باشد که یا مرتکب قتل شده باشد یا مرتکب جرم و جنایتی شده باشد. اما هابیل چه؟ آیا مرتکب قتلی شده بود و دستش به خون کسی آغشته بود؟ خیر! آیا جرم و جنایتی مرتکب شده بود؟ خیر! پس هابیل هرگز نمی بایست پذیرای مرگ خویش و قربانی شدنش می شد! زیرا پذیرش این مرگ آشکارا عدول از عدالت بود و هر کس که از عدالت عدول کند از وادی ایمان بیرون شده است! در الهیات مسئله این نیست که صرفا باید در رابطه با دیگری عادل باشی بلکه باید در رابطه با خویشتن نیز عادل باشی و عدالت هماهنگی با خویشتن است! هابیل با پذیرش ظلمی ناروا علیه خویش از عدالت در رابطه با خود عدول کرده بود و هابیل عادل نبود! اگر به دیگری ظلم ناروایی میداری از عدالت عدول کردهای اما اگر در رابطه با خویشتن نیز پذیرای ظلمی ناروا گردی از عدالت عدول کردهای! خداوندگار هرگز نمیپذیرد که هیچ انسانی ظلم ناروایی را نسبت به خویشتن پذیرا گردد. چنین انسانی از نظر خداوندگار عادل نیست. چنین انسانی در رابطه با خویشتن عادل نیست. پس بدان در نظر خداوندگار همان اندازه که قربانی کردن دیگری مذموم است پذیرش قربانی شدن نیز مذموم است. هم آنکس که به ناروا قربانی میکند از عدالت عدول کرده و هم آنکس که به ناروا قربانی شدن خویش را پذیرفته از عدالت عدول کرده. پس اینک این سّر الهیاتی را از من بشنو در نزد خداوندگار هم قابیل از عدالت عدول کرده بود هم هابیل!!
اینک بگذار تا به خطای اسحاق درآییم زیرا بدان اسحاق به سیمای هابیل تکرار میشود و خطای او را تکرار میکند. پس میدانی که ابراهیم در رویا دیده بود که اسحاق را قربانی میکند. رویای آشفتهای که ابراهیم تاویل نمیتوانست و در تاویل به خطا رفت. پس چنین شد که ابراهیم رویای خویش با اسحاق در میان گذاشت. آنگاه که اسحاق رویا را از دهان ابراهیم شنید چه گفت: او کلمات هابیل را به سیمای دیگری تکرار کرد و چنین نجوا کرد: ای پدر آنچه را بدان امر شدهای به سرانجام برسان و تو مرا شکیبا خواهی یافت. در این لحظه اسحاق چونان هابیل پذیرای قربانی شدن خویش می شود چرا؟ زیرا او نیز سودای رستگاری در سر دارد و گمان می کند اگر پذیرای مرگ خویش شود رستگار خواهد شد. او جایی در اعماق وجود خویش با خود چنین نجوا کرده: اینک خداوندگار دوست داشتنی ترین چیز را از من طلبیده...جانم را خواسته و می خواهد بنگرد آیا جان خویش را برای او خواهم بخشید! وه که اگر بتوانم از این آزمون برون آیم و جان خویش را در طبق نهم و تقدیم خداوندگار کنم رستگاری را در آغوش خواهم کشید! چرا؟ زیرا من توانسته ام دوست داشتنی ترین چیز را یعنی جانم را قربانی کنم! وه بنگر سر سودازده این دو رسول را که از راه رستگاری به بیراهه گمراهی درغلتیدهاند. یکی ابراهیم است که گمان میکند اگر دوست داشتنیترین چیز یعنی فرزند خود را قربانی کند رستگار خواهد شد و دیگری اسحاق است که گمان میبرد اگر دوست داشتنیترین چیز یعنی خویشتن را قربانی کند رستگار خواهد شد. یکی قربانی کردن را معبر رستگاری می داند و دیگری قربانی شدن را!
حال آنکه اسحاق در لحظهای که قربانی شدن خویش را پذیرفت از عدالت در رابطه با خویشتن عدول کرد و اسحاق عادل نبود! تو را گفتم در الهیات خداوندگار برای قتل قاعدهای گذاشته: تنها آنکس که مرتکب قتل شده و یا مرتکب جرم و جنایت شده مجاز است که خونش بر زمین ریخته شود. اما اسحاق چه؟ آیا اسحاق مرتکب قتل شده بود؟ خیر! آیا اسحاق مرتکب جرم و جنایت شده بود؟ خیر! پس ریختن خون اسحاق بر زمین با هیچ دستاویزی قابل پذیرش نبود و ابراهیم باید می دانست این خدا نیست که چنین رویایی را به او نشان داده و خدا نیست که چنین چیزی را طلبیده! زیرا بدان خداوندگار با انسان وارد عهد و پیمان شده به همان میزان که از انسان می خواهد بر قوانین و قواعد ایمان پایبند باشد خود نیز بر این عهد استوار است و هرگز ممکن نیست که قواعد الهیاتی را در وضعیتهای استثنایی نقض کند. این نقض عهد خواهد بود و خداوندگار هرگز چنین نمیکند! خدای را سخنی است در کتاب مقدس که میگوید: خداوندگار هرگز به زشتی و بدی امر نمیکند. ابراهیم و اسحاق باید میدانستند که چنین قربانی کردن و قربانی شدنی هرگز ممکن نیست که فرمان خداوندگار باشد. اگر ابراهیم چنین امری را میدانست و از رفتن به کوه موریه اجتناب میکرد تنها در این وضعیت در قلمرو ایمان مانده بود...اما اسحاق و ابراهیم با پذیرش قربانی کردن و قربانی شدن هر دو از قلمرو ایمان برون شدند...وه اگر خداوندگار ابراهیم را از آن خطا بازنمیداشت آنگاه او بر سیمای قابیل تکرار میشد و اسحاق به سیمای هابیل!
برخلاف تصور همگان اسحاق اگر قربانی شدن را نمیپذیرفت در وادی ایمان مانده بود وگرنه آن لحظه که گفت من پذیرای قربانی شدن خویشم از قلمرو ایمان خارج شد. چرا؟ زیرا اسحاق در رابطه با خویشتن عادل نبود و با پذیرش اینکه خداوندگار به واقع قربانی شدن او را میطلبد خداوندگار را نیز ناعادل پنداشته بود! اگر طبق قاعده الهیات اسحاق نه مرتکب قتل شده بود و نه مرتکب جرم و جنایت پس با هیچ دستاویزی نمیشد ریختن خون او را توجیه کرد. زیرا تو را گفتم خداوندگار برای قتل قاعدهای گذاشته و کسی که این قاعده را نقض کند از عدالت عدول کرده و عهد را نقض کرده است! اسحاق عهد با خداوندگار را نقض کرد... قاعده الهیات را نادیده انگاشت و گمان کرد که قوانین میتوانند به تعلیق درآیند. هیچ قاعده الهیاتی هرگز با عنوان ابتلا و آزمون به تعلیق درنمیآید. اسحاق ندانست چنانچه ابراهیم نیز ندانست! اسحاق با پذیرش قربانی شدن خویش در وضعیتی که مستحق آن مرگ نبود بر خویشتن ظلم کرد. تو را گفتم عدالت تنها این نیست که در رابطه با دیگری عادل باشی باید در رابطه با خویشتن نیز عادل باشی و اسحاق در رابطه با خویشتن عادل نبود! مرگ ناروا و نابحق را پذیرفت و گمان برد خداوندگار ممکن است پذیرای چنین مرگی باشد. پس اسحاق پذیرفت که خداوندگار میتواند از عدالت عدول کند و چونان خدایی خودخواه برای اثبات ایمان طلب خون میکند!! خداوندگار خواهان خون نیست خواهان آگاهی است. در نزد خدای آنکس که او را میشناسد بس گرامیتر از کسی است که نمیشناسد و تسلیم میشود و عابد است! تسلیم اسحاق ره به گمراهی او برد. گمان نبر که هر تسلیمی دلالتی بر ایمان است! پس خداوندگار آنگاه که اسحاق تسلیم شد افسوس خورد زیرا دانست همان اندازه که ابراهیم او را نمیشناسد اسحاق نیز نمیشناسد! پس اینک این سِّر الهیاتی را از من بشنو ابراهیم و اسحاق پذیرش قربانی کردن و قربانی شدن هر دو از عدالت عدول کردند. همچنانکه پیشتر هابیل و قابیل از عدالت عدول کردند!
پس اینک درنگ کن تا به مقام محمد درآییم پیامبری که در برابر قربانی شدن شمشیر کشید! محمد از مقام هابیل و اسحاق فراتر رفت آنگاه که شمشیر در دست گرفت و جنگید...نه برای اعتقادش بلکه برای صیانت از نفس خویش. چرا؟ زیرا او در رابطه با خویشتن عادل بود و ظلم ناروا در رابطه با خویشتن را نمیپذیرفت! این است ایمان شایسته و بایسته! چنین است که خداوندگار در کتاب مقدس محمد را چنین خطاب میکند: به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده اجازه داده شده که بجنگند چرا که مورد ظلم قرار گرفتهاند...همان کسان که به ناحق از خانههایشان بیرون رانده شدهاند و گناهی نداشتند جز اینکه میگفتند: پروردگار ما خداست! خداوندگار نمیپسندد که محمد چونان هابیل باشد که در برابر ظلم ناروا سرفروآورد پس میگوید: اگر شمشیر کشیدهاند که بکشند مختاری که بکشی. حق داری از حیات خود دفاع کنی و در رابطه با خویشتن عادل باشی و مرگ ناروا را نپذیری! محمد هرگز مرگ ناروا در رابطه با خویشتن را نپذیرفت و این است ایمان ناب. ایمانی که هم در رابطه با دیگری عادل باشی هم در رابطه با خویشتن! هابیل و اسحاق اما با پذیرش قربانی شدن خویش از عدالت عدول کردند اما محمد شمشیر کشید تا در وهله اول در رابطه با خویشتن عادل باشد. تا بدانی پذیرش قربانی شدن معبر رستگاری نیست!!
پس بدان هابیل مجاز بود که قابیل را بکشد و پذیرای مرگ ناروای خویش نباشد. چنانچه اسحاق نیز مجاز بود قربانی شدن خویش را نپذیرد و تسلیم نشود. چنانچه محمد مجاز بود بجنگد و تسلیم نشود. این عدالت است و نمیتوان بیعادل بودن سخن از ایمان گفت. اگر شمشیر کشیدهاند که بکشند مجازی که شمشیر بکشی. پذیرش قربانی شدن در نزد خدای همان اندازه مذموم است که قربانی کردن دیگری. الهیات قربانی شدن ناروا را نمیپذیرد...پس اگر شمشیر کشیدهاند باید برخاست و شمشیر کشید! این مجازترین و عادلانهترین خونی است که بر زمین ریخته میشود!