امری فرا میرسد که بر تن رعشه میافکند.. این جماعت که همه چیز را به دیده تردید، طعنه و شوخی مینگرند لحظهای از آن لحظه را تحمل توانند کرد؟! هرگز و اینان نمیدانند که با چه امری مواجه خواهند شد. دیروز آنگاه که در درون من سرفرو کرده بود و آن معانی ژرف را شرح میداد برای چندمین بار گفتم: بر اینان ببخش زیرا که نمیدانند. حسرتی است بر جان من که به هر سخن درمی آیم باور نمیکنند که چه امری در پیش است. آدمی را اندک خردی باید باشد تا چیزی که بر آن آگاهی محاط ندارد انکار نکند. زنهار زین انکار که ره به زوال و نابودی میبرد. من نه فریبکارم که بر خداوندگار کذب نسب دهم...نه محتاج تملق و ستایشم که از این رو دعوی مسیحا بودن به میان آورم...نه خواهان آنم که کسی به من توجه کند زیرا هر کس که مرا از نزدیک بشناسد میداند که سخت به تنهایی حریصم! نه مرا نیازی است که خود را قهرمان دیگری نشان دهم که هر کس مرا از نزدیک بشناسد میداند از نخبه گرایی گریزانم... از زمانی که این دعوی را به میان آوردم خیر کثیری از آن نیندوخته ام...پس از پی منفعتی آن را طرح نکردهام! خرد خود را به میان آورد و زنهار از خدایی که این روزها سخن گفتی شگفت را آغاز کرده است...از خداوندگار خود بپرهیزید که شما چیزی را انکار میکنید که به آن آگاهی ندارید....